اين قطار «بوق» هم دارد!
گزارشي از چرخ زدن «جيمي»‌ها با قطارشهري در شهر

اين قطار «بوق» هم دارد!

نویسنده :

 هميشه يادم مي‌آيد از بچگي دوست داشتم با قطار به سفر بروم. وقتي پدرم مي‌آمد و از من مي‌پرسيد پسرک ناخن خشک، دوست داري با هواپيما برويم مسافرت يا قطار يا اتوبوس و يا با همين ماشين لکندي خودمان، با شعف و خوشحالي از اين‌که نظر من هم برايش مهم بوده، مي‌گفتم: «خب معلوم است، با قطار!» البته هر چند هيچ‌وقت حرف من بر زبان چرب خواهرم نمي‌چربيد، ولي هميشه آرزويم اين بود که روزي با قطار سفر کنم. بزرگ‌تر که شدم آرزويم برآورده شد و ماند برايم يک خيال محال! خيالي که شنيدم اين روزها قرار است رنگ واقعيت به خودش بگيرد و براي همين هم سر و گوشم را جنباندم تا از حقيقت آن آگاه شوم. راست‌اش را بخواهيد هميشه (حتي در اين سن و سال) آرزو داشتم و شب‌‌ها در خواب مي‌ديدم که کابوس 13 ساله راه‌اندازي يک قطار در شهر که با يک عالمه سرعت اين‌ور شهر را تا آن‌ور شهر برود، تمام شود و من هم بتوانم مسير منزل تا محل کار را صبح‌ها با قطار طي کنم. با يک صداي نوستالژيک؛ «هوهو... چي‌چي... هوهو... چي‌چي...»!

2 مي‌گويند عدد 13 نحس است! طرف از ترس اين‌که پلاک در خانه‌اش 13 نباشد، هنوز به بنگاه نرسيده کرکره مغزش را پايين مي‌کشد و خطاب به همسرش مي‌گويد: «بي‌خيال! اين خانه را نخواستيم، برويم يک جاي ديگر پيدا کنيم.» ماجراي آمدن قطارشهري ما هم براي خودش حکايتي دارد که حتما در اين چند صفحه از بس پيرامون‌اش مي‌شنويد، خفه خواهيد شد. فقط خواستيم حواستا‌ن را متوجه اين مسئله کنيم که عدد 13 همچين هم نحس نيست! درست در سيزدهمين سالي که خواب شبانه همه‌مان راه‌اندازي قطارشهري شده است، خبر آمده قرار است 3 اسفندماه، همزمان با ميلاد حضرت رسول (ص) قطار شهر ما هم به راه بيفتد و روياي 13 ساله‌مان به حقيقت بپيوندد.

3 اگر نخواهيم که واقعا هم نمي‌‌خواهيم کاسه داغ‌تر از آش شويم و بيش از اين به اين قطار نازنين شهري گير بدهيم و به قول بچه‌هاي بالا تيکه بيندازيم، بايد يک راست برويم سراغ اصل مطلب که بازديد اهالي ساختمان «جيم» (همان جيمي خودمان) از تست گرم يکي از واگن‌هاي قطارشهري مشهد است. ريز و درشت اين بازديد و چيزهايي که از يک قطار تماما شهري فهميديم، را در ادامه از نظر خواهيد گذراند. با ما همراه باشيد...

گام اول

قطاري سريع‌تر از خودرو!

برايمان عجيب بود که تاخير 15 دقيقه‌اي‌مان و دير رسيدن به محل قرار با مدير روابط‌عمومي قطارشهري اين همه دردسر داشته باشد. قرار بود ساعت 8 و 30 يکي از روزهاي مهربان زمستاني و در حالي که شال و کلاه‌مان براي سرماي زمستان کم بود خود را به ساختمان قطارشهري مشهد واقع در انتهاي بلوار نخ‌ريسي برسانيم و همراه با آقاي حميدزاده، مدير روابط‌عمومي قطارشهري به ايستگاه غدير برويم و سوار قطار در حال تست شويم. قطاري که مي‌خواست براي تست تا انتهاي خط (بلوار وکيل‌آباد) برود و بازگردد. اما تاخير 15 دقيقه‌اي‌مان و دقت در وقت و ديسيپلين بيش از حد چيني‌ها که براي تست گرم قطار به ايران آمده بودند و هنوز قطار را کامل تحويل نداده بودند، سبب شد مجبور شويم با پژو 405 سازماني به دنبال قطار راه بيافتيم تا بتوانيم آن را در يکي از ايستگاه‌ها بگيريم. تصورش خيلي سخت است که تا خود ايستگاه تربيت در وکيل‌آباد برويم و نتوانيم در طول اين مسير، در يکي از ايستگاه‌ها به قطار برسيم! اين‌جا بود که اولين برداشت از بازديد جالب‌توجه جيمي‌ها از قطارشهري مشهد رخ داد و آن اين‌که: «سرعت قطارشهري از سرعت حرکت اتومبيل در شهر بيشتر است و مسافران خيال راحت باشد که زودتر به مقصد مي‌رسند»!

گام دوم
وقتي قطار آمد!

روياي کودکي تمام جيمي‌ها به حقيقت پيوست. در حالي که در ايستگاه تربيت واقع در سه‌راه زندان منتظر برگشتن قطار و رويت آن بوديم، بالاخره بعد از تاخيري 25 دقيقه‌اي قطار آمد و همه‌مان از فرط شگفتي و شعف نزديک بود درون ريل بيفتيم! تا جايي که به يک‌باره صداي بلندگوهاي ايستگاه بلند شد که نگهبان ايستگاه هشدار داد خطوط و سيم‌هاي هوايي در هنگام حرکت قطار برق دارد، لطفا از آن فاصله بگيريد. قطار جلوي پايمان ايستاد و ورود شکوهمند اولين گروه اعزامي از خبرنگاران جيم به قطارشهري مشهد و به يکي از واگن‌هاي قطارشهري به وقوع پيوست. اتفاقي که ثبتش در کتاب رکوردهاي گينس خالي از لطف نيست!

گام سوم
ماهي يک ميليون به شوخي!

مهرداد حداديان يکي از راهبرهاي (همان راننده!) قطارشهري بود که درون واگن به ما خيرمقدم گفت. او جواني 27 ساله بود که انصافا هم خوش‌بر و رو بود و هم مودب و موقر! حداديان که دوره فشرده 9 ماهه آموزشي راهبري قطارشهري را گذرانده بود و حالا ديگر علاوه بر گواهينامه ماشين و موتور و دوچرخه، گواهينامه رانندگي قطارشهري را هم داشت (!)، کنارمان مي‌نشيند و هم صحبت‌مان مي‌شود. «مهرداد حداديان هستم. راهبر قطارشهري مشهد. 27 سال سن دارم و فارغ‌التحصيل رشته مکانيک هستم.» او که پيش از اين در ايران خودرو کار مي‌‌کرده است، از ورودش به قطارشهري اين‌گونه مي‌گويد: «حدود شهريور 6 سال پيش بود که وارد قطارشهري شدم. از آن موقع مدام در دوره‌هاي آموزشي بوده‌ايم. حدود 6 ماه در مشهد دوره‌هاي تئوري را گذرانديم و چند ماهي هم در تهران براي اخذ گواهينامه دوره عملي را سپري کرديم.» راهبر قطارشهري پيرامون تصويرش از قطارشهري مشهد مي‌گويد: «راستش قبل از اين‌که وارد مجموعه شوم شايعات مردم در مورد قطارشهري تصوير خاصي را در ذهنم ساخته بود، اما بعد که آمدم ديدم خيلي از مسائل آن‌‌طور که مردم مي‌گويند، نيست.» از او در مورد حقوقش مي‌پرسيم. «خب ما تا الان کارمان آموزش ضمن خدمت محسوب مي‌شده و حقوق‌مان را کامل مي‌گرفتيم.» وقتي مي‌خواهيم حقوقش را بگويد نگاهي معنادار به حميدزاده، مدير روابط‌عمومي مي‌اندازد و حميدزاده مي‌گويد: «حقوق راهبران قطارشهري بر اساس نظام هماهنگ قانون کار است.» حميدزاده در پاسخ به سوال خبرنگار ما که مي‌گويد، يعني 375 هزار تومان، لبخندي مي‌زند و مي‌گويد: «نه آقا! شما در عهد قجر زندگي مي‌کنيد. الان حقوق قانون کار 1 ميليون تومان است.» حميدزاده در پايان تاکيد مي‌کند که شوخي کرده است!

گام چهارم
«عشق» با طعم چيني!

گروه فني راهبران چيني براي تست گرم قطار و تحويل نهايي آن به راهبران ايراني در انتهاي واگن دور هم نشسته‌اند و مي‌گويند و مي‌خندند. فقظ آقاي «لي» است که به عنوان مدير فني گروه در اتاقک راهبر، کنار دست راهبر ايراني نشسته است و نکات را به او گوشزد مي‌کند. در فرصتي مناسب آقاي «لي» را کنارمان مي‌نشانيم و چند جمله‌اي با او همکلام مي‌شويم. از او در مورد ايران مي‌پرسيم. در مورد کاري که براي آن به ايران آمده است، در مورد خانواده‌اش، در مورد برخورد ايراني‌ها و لحظات حضورش در ايران. «ما از 22 دسامبر (همان اول دي‌ماه خودمان) در ايران هستيم و گمان مي‌کنم قرار است تا 10 فوريه (همان 21 بهمن خودمان) کار را به ايراني‌ها تحويل دهيم. حقيقت‌اش اين است که دلم براي دخترم تنگ شده است، اما چون دوست دارم زودتر کار را تحويل دهم تا ايراني‌ها بتوانند سوار اين قطار شوند با اشتياق و شوق زياد در اين‌جا مانده‌ام. به نظر من ايراني‌ها بسيار خونگرم و جالب هستند.» «لي» که بسيار به زمان و تايم اهميت مي‌دهد، بيش از اين پيش‌مان نمي‌ماند و دوباره به اتاق راهبران مي‌رود.

گام پنجم
تفاوت‌هاي «قطارشهري» ما

با «مترو» تهراني‌ها!

فرصتي دست مي‌دهد تا درست زماني که قطار از تونل‌هاي زير زميني فلکه پارک و ملک‌آباد مي‌گذرد با حميدزاده هم‌صحبت شويم و از او بيشتر پيرامون تفاوت‌هاي قطارشهري‌مان با «مترو» تهران بپرسيم. او اين‌گونه شروع مي‌کند: «ما از اول‌ هم گفته‌ايم که قطارشهري، نه مترو! اين بزرگ‌ترين اشتباهي است که مردم مشهد ممکن است، داشته باشند. اين اشتباه بزرگي است که بخواهيم قطارشهري‌مان را با مترو تهران مقايسه کنيم! چه از حيث فيزيکال و چه از منظرهاي فني قطارهاي شهري با قطارهاي مترويي تفاوت دارد.» مديرروابط عمومي قطارشهري مشهد رخ در رخ‌مان مي‌نشيند و تفاوت‌هاي قطارشهري با مترو را برايمان اين‌گونه برمي‌شمارد: «ببينيد اولين تفاوت قطارشهري با مترو را اگر بخواهم برايتان بگويم، بايد بگويم ما ايستگاه‌هاي Low Floor داريم و ايستگاه‌هاي High Floor. در ايستگاه‌هاي Low Floor از سطح ريل تا روي سکو 30 تا 35 سانتي‌متر فاصله است، اما در ايستگاه‌هاي High Floor يک متر و بيست سانتي‌متر فاصله است. دليل اين مسئله هم اين است که در قطارهاي شهري فاصله چرخ تا اتاق 35 است. براي همين سطح سکوها را به شکلي مي‌گيرند که وقتي قطار مي‌ايستد شما به راحتي سوار قطار شويد. در قطارهاي مترويي چون چرخ مترو تا اتاق مترو يک متر و بيست سانتي‌متر فاصله دارد، سکوها را 20/1 از سطح ريل بالاتر مي‌گيرند تا باز زماني‌که قطار مي‌ايستد، بتوانيد به راحتي سوار شويد. ما اگر قطار‌هاي قطارشهري را در مترو تهران ببريم و قطار در ايستگاه بايستد 80 سانتي‌متر ايستگاه بلندتر از قطار ماست.» حميدزاده ادامه مي‌دهد: «اما حالا وارد قطار شويم. شما زماني‌‌که در قطارهاي مترويي هستيد يک سطح صاف را مي‌بينيد. چون تمام تجهيزات قطار در قسمت 20/1 است و روي خود قطار تاثير نمي‌گذارد. اما در قطارهاي شهري شما سطوح برجسته‌اي مي‌بينيد. يعني جايي‌که بورژي هست، شما دو پله مي‌رويد بالا و روي صندلي مي‌نشينيد. براي همين سطح قطارهاي قطارشهري چون کفش پايين است برجستگي‌‌هاي ريل و سيستم تغذيه قطار باعث برآمدگي‌هايي در خود قطار مي‌شود.» حميدزاده به نقطه برجسته حرف‌اش مي‌رسد. او سعي مي‌کند تا با آب و تاب خاصي اين قابليت دوست‌داشتني قطارشهري مشهد را بگويد! او مي‌گويد: «يکي از تفاوت‌هاي جالب و شيرين قطارشهري با مترو اين است که ما در قوس‌ها مي‌توانيم حرکت کنيم. اما قطارهاي مترو نمي‌توانند. اين يعني‌ اين‌که قطارهاي ما مي‌توانند با يک راهبر کار کنند و زماني که به انتهاي خط مي‌رسند دور بزنند و برگردند، اما در مترو اين‌گونه نيست. يک راهبر قطار را تا انتهاي خط مي‌برد و راهبر ديگر که در کله دوم قطار مستقر است آن را برمي‌گرداند.» او وقتي با سوال ما روبه‌رو مي‌شود که پس چرا قطارهاي قطارشهري مشهد دو کله است، مي‌گويد: «خب ما اين را هم پيش‌بيني کرده‌ايم. ما مي‌توانيم چند قطار را به هم کوبل کنيم (همان وصل کنيم خودمان)، مي‌توانيم هم با يک قطار در ايستگاه حرکت کنيم. ايستگاه‌هاي ما اين قابليت را دارند.»

گام ششم
گنجايشي به سايز چيني!

هر چه به انتهاي خط نزديک‌تر مي‌شديم و صداي بوق قطار بيشتر برايمان ملموس مي‌شد، سوالاتمان اضافه مي‌شد و يادم مي‌رفت که تا چند دقيقه پيش داشتيم از خوشحالي سوار قطارشهري شدن، ذوق مرگ مي‌شديم. مدير روابط‌عمومي قطارشهري مي‌گويد هر واگن 250 نفر ظرفيت دارد! ادعاي عجيبي که يکي از بچه‌ها را به شيطنت وا مي‌دارد: «250 نفر گنجايش به سايز چيني‌ها؟!» و حميدزاده لبخندي تحويل مي‌دهد. تعداد صندلي‌هاي هر واگن به جرات به 50 تا مي‌رسد و الباقي به ادعاي آقاي مدير بقيه مي‌بايست سر پا بايستند!

گام هفتم
مانيتورهاي درآمد‌زا!

مانيتورهايي درون واگن‌ها وجود داشت که مسير را نشان مي‌داد. وقتي پيرامون کارکرد دقيق آن‌ها مي‌پرسيم، حميدزاده مي‌گويد: «اين مانيتورها برايمان هم کارکرد فرهنگي دارد و هم درآمدزايي. ما براي اين مانيتورها برنامه‌هايي داريم. مثلا ممکن است بسته به ايستگاه‌هايمان پيام‌هايي را براي آن‌ها تعريف کنيم و مثلا وقتي نزديک ايستگاه حرم مي‌شويم، کليپي از حرم را نمايش دهد.» او در مورد کارکرد اقتصادي اين‌‌ها مي‌گويد: «به هر تقدير مي‌توانيم براي اين مانيتور تبليغات هم بگيريم. يعني وقتي ما از ايستگاه امام خميني به ايستگاه شريعتي نزديک مي‌شويم ممکن است مجتمع زيست‌خاور بخواهد آگهي بدهد تا مردم براي خريد در محدوده تقي‌آباد به آن‌جا بروند. اين‌ها مسائلي است که بايد روي آن‌ برنامه‌ريزي شود.» اما در اين ميان صداي خانمي که در هر ايستگاه، نام ايستگاه را مي‌گويد، توجه‌مان را به خود جلب مي‌کند. همان خانمي که صداي ضبط شده و کامپيوتري‌اش در مترو تهران برايمان آشناست. از حميدزاده در مورد اين صدا هم مي‌پرسيم و او باز هم صبورانه پاسخ مي‌دهد: «ما داريم هماهنگي زماني اين صدا را چک مي‌کنيم تا بعد با استفاده از نيروهاي بومي صدا را با توجه به نياز شهرمان مشهد و پيام‌هايي که بايد برايش تعريف شود، بدهيم ضبط کنند.»

گام هشتم
ماجرا ادامه دارد...

قطار در ايستگاه پاياني توقف مي‌کند. از قطار پياده مي‌شويم و دلمان براي چند دقيقه پيش که نزديک بود از صداي «تاتي‌تاتي» قطار خواب‌مان بگيرد، تنگ مي‌شود. ايستگاه غدير آخرين ايستگاه قطارشهري مشهد است. واقع در همان انتهاي بلوار نخ‌ريسي. به زودي برايتان نوستالژي مي‌شود. تا بعد...

نظرات کاربران
کد امنیتی