ذهن زیبا
زمستانی که سرمایش با گرمای همدلی فراموش شدنی است

ذهن زیبا

نویسنده : سرویس ادب و هنر

پنجره‌های بسته، دست‌هایی که در جیب‌ها پنهان شده‌اند و رهگذرانی که به سرعت از کوچه‌ها می‌گذرند و تقویمی که ما را به فصل سپیدیها و سرما رسانده است، خبر از آمدن زمستان می‌دهد! زمستان که برای حال و هوای هر دلی حکایتی و خاطره‌ای دارد... اگر پای صحبت قدیمی‌ها بنشینید تا نام زمستان را به زبان بیاوری، برایت حکایت از شب‌های بلندی می‌کنند که پای کرسی کنار پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها به هزار و یک شب حکایت و خاطره‌گویی می‌گذشت... زمستانی که سرمایش را بزرگترها با گرمای همدلی‌ها و همنشینی‌های صمیمی در کنار هم به فراموشی می‌سپرند... و برای ما، نسلی که دیگر در آن خبری از کرسی‌های گرم و شب نشینی‌های دور همی در یک اتاق کوچک، کنار اجاق نیست، تنها انارهای سرخ باقی مانده‌اند و دیوان‌های شعر و کتاب‌های قصه... این شب‌های بلند را هم می‌توان به فال نیک گرفت و بیشتر خواند و بیشتر نوشت... ما هم به همین بهانه ذهن زیبا این هفته را تغییر داده‌ایم تا با کشکولی از شعر و حکایت و نثر ادبی و...  با هم همراه شویم: 

 

حکایتی خواندنی

موری را دیدند به زورمندی كمر بسته، و ملخی را ده برابر خود برداشته. به تعجب گفتند: «این مور را ببینید كه با این ناتوانی باری به این گرانی چون مى‌كشد؟» مور چون این سخن بشنید بخندید و گفت: «مردان، بار را با نیروی همّت و بازوی حمیت كشند، نه به قوّت تن و ضخامت بدن».  

بهارستان جامی / 871-793

 

حکایتی برای لبخند و تامل

بزرگی در معامله‌ای که با دیگری داشت، برای مبلغی کم، چانه زنی را از حد درگذرانید. او را منع کردند که این مقدار ناچیز بدین چانه زنی نمی‌ارزد. گفت: چرا من مقداری از مال خود ترک کنم که مرا یک روز و یک هفته و یک ماه و یک سال و همه عمر بس باشد؟ گفتند: چگونه؟ گفت: اگر به نمک دهم، یک روز بس باشد، اگر به حمام روم، یک هفته، اگر به حجامت دهم ، یک ماه، اگر به جاروب دهم، یک سال، اگر به میخی دهم و در دیوار زنم، همه عمر بس باشد. پس نعمتی که چندین مصلحت به آن منوط باشد، چرا بگذارم با کوتاهی از من دست برود؟!

عبید زاکانی/701-772 

 

از میان نثرهای ادبی

این که مدام به سینه‌ات می‌کوبد، قلب نیست، ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می‌شود.

ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می‌دهد و بوی دریا هوایی‌اش کرده است.

قلب‌ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس، اما کیست که باور کند در سینه‌اش نهنگی می‌تپد؟!!

عرفان نظرآهاری/ 1353  

 

از میان دیالوگ‌های خاطره‌انگیز

اون موقع‌ها که خيلي جوون بودم و همه دور سفره جمع مي‌شديم، وقتي که غذا تموم مي‌شد يه آه بلند مي‌کشيدم و مي‌گفتم: کاش غذا تموم نمي‌شد! کاش اولش بود! نه به خاطر غذاها... اون که هميشه بود... فقط به خاطر اين جمعي که مي‌دونستم هميشه باقي نمي‌مونه، ولي خب الان که همه هستيم، پس قدرشو بدونيم ديگه!؟

ماهی‌ها عاشق می‌شوند/ علی رفیعی / 1383

 

با حال و هوای شاعران خارجی

می‌بینی چه شب ساکتی است؟

انگار هیچکسی در دنیا نیست!

یا شاید،

من در دنیای هیچکس نیستم...

ایگور ایسترا وینسکی/ ۱۹۷۱ - ۱۸۸۲

*****

از دورها می‌آیی و فقط

یک چیز، یک چیز کوچک

در زندگی من جابجا می‌شود

این که دیگر بدون تو

در هیچ کجا نیستم!

آنتوان دوسنت اگزوپری /1900-1944

****

گاهی خوابت را می‌بينم

بی‌صدا، بی‌تصوير

مثلِ ماهی در آب‌‌های تاريک

که لب می‌زند و معلوم نیست

حباب‌ها کلمه‌اند

يا بوسه‌‌هایی از دلتنگی ...

توماس ترانسترومر/1931 

 

با حال و هوای شاعران ایرانی

من اناري را، مي‌كنم دانه‌،

 به دل مي‌گويم‌

خوب بود اين مردم‌، دانه‌هاي دل‌شان پيدا بود

مي‌پرد در چشمم آب انار 

اشك مي‌ريزم‌.

سهراب سپهری/ 1307-1359

***

آیینه‌ها دچار فراموشی‌اند

و نام تو 

ورد زبان کوچه خاموشی 

امشب تکلیف پنجره 

بی‌چشم‌های باز تو روشن نیست!

قیصر امین‌پور/ 1338-1386

***

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست‌ها پنهان

نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین

درختان اسکلت‌های بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه، زمستان است...

مهدی اخوان ثالث/ 1307-1369

 

نظرات کاربران
کد امنیتی