چمدانت را ببند و عاشق باش، همین!
پای خاطرات جوانی که از فیض سفر به کربلا در اربعین حسینی محروم نمانده است

چمدانت را ببند و عاشق باش، همین!

نویسنده : محمد امين شركت اول

نیمه‌های شب است، بی‌خوابی مرا به جلوی تلویزیون کشانده است، کنترلش را در دست گرفته‌ام و بی‌آنکه به دنبال برنامه خاصی باشم از این شبکه به آن شبکه می‌روم تا این‌که برنامه‌ا‌ی نظرم را به خودش جلب می‌کند، تلویزیون مسیر راهپیمایی زائران حسینی (ع) را نشان می‌دهد که فوج فوج، زن و مرد و پیر و جوان و حتی کودکان در این مسیر با پای پیاده به سمت کربلاي معلی در حرکت‌اند. صدای گوینده روی تصاویر شنیده می‌شود که می‌گوید: لحظه به لحظه بر تعداد زائران افزوده می‌شود، آن طور که پیش بینی کرده‌اند امسال تعداد زوّار حرم سالار شهیدان امام حسین (ع) از مرز 15 میلیون نفر هم عبور می‌کند که از این تعداد حدود یک میلیون زائر از ایران به کربلای معلی مشرف شده‌اند. بینندگان عزیز، جای همه شما خالی‌ است ... راهپیمایی بزرگ اربعین حسینی از چندین روز مانده به اربعین شروع شده و ان شاء‌ا... در روز اربعین بزرگ‌ترین تجمع سالانه مسلمانان و شیعیان در کربلا شکل می‌گیرد، تجمعی که در آن از اقصی نقاط دنیا و از هر سن و سالی سفیری حضور دارد، عاشقان امام حسین (علیه‌السلام) به شوق زیارت مولایشان در روز اربعین، خود را با هر مشقتی که شده راهی دیار نینوا می‌کنند... السلام علیک یا اباعبدا...

وقتی پای «دعوت» در میان است

لطف دیگری دارد اگر در روزگار جوانی پا در این مسیر بگذاری و با پای پیاده به سمت حرم امام حسین(ع) راهی شوی. حجت اکبرپور جوانی 26 ساله است که در سال گذشته با چند نفر از رفقایش این سفر را تجربه کرده است، پای صحبت او می‌نشینیم تا برای‌مان از خاطرات، تجربه‌ها و حال و هوای این سفر معنوی بگوید. 
 چه شد که در ایام اربعین با پای پیاده راهی کربلا شدی؟
 3-2 سالی بود که شوق سفر به کربلا و زیارت امام حسین (ع) به دلم افتاده بود. دهه اول محرم سال گذشته بود که حال و هوای مراسم عزاداری من برای رفتن به کربلا بیشتر هوایی کرد، «زیارت کربلا» دعای اصلی من در مراسم سوگواری امام حسین (ع) بود، یادم هست که دقیقاً شب دهم محرم بود، یکی از رفقای قدیمی‌ام که چند سالی هم‌دیگر را ندیده بودیم، زنگ خانه‌مان را زد و برای‌مان نذری آورد، بعد از  احوال‌پرسی، گفت:«حجت! اربعین نمیای پیاده بریم کربلا؟» من هر چند خیلی ذوق زیارت آقا امام حسین(ع) را داشتم، اما نا امیدانه گفتم: «گذرنامه ندارم، نمی‌تونم بیام.» اما دوستم گفت: «هنوز برای گرفتن گذرنامه فرصت هست، تو تنها کاری که باید انجام بدهی گرفتن گذرنامه است، بقیه کارهایش با من!» همان روزها برای گرفتن گذرنامه اقدام کردم و این شد که یک هفته مانده به اربعین قسمت شد با چند نفر از دوستانم به سمت کربلا راهی شویم.
ایستگاه‌های صلواتی و دعوت از زائران

 وضعیت موکب‌ها در راه چطور بود؟
 برای من که بار اولی بود که به این سفر می‌رفتم خیلی عجیب بود، وجب به وجب هم، درست مثل غرفه‌های یک نمایشگاه، موکب‌ها را کنار هم برپا کرده بودند، خیلی جالب بود، این موکب‌ها هر کدام به کار خاصی می‌پرداختند، گروهی از موکب‌ها برای اطعام زائران بودند، گروهی دیگر مکان‌هایی برای خواب و استراحت فراهم کرده بودند و مکانی هم برای ماساژ زائران پیاده اختصاص داشت.
در مرز ایران هم ایستگاه‌های صلواتی پا بر جا بود؟
 بله، در همان اطراف مرز در خاک ایران نیز ایستگاه‌هایی برای پذیرایی از مسافران وجود داشت، اما یک مسئله دیگر هم خیلی برایم جالب بود، یک سری افراد می‌آمدند و سر مرز می ایستادند و با خواهش و اصرار آن زائرانی که نتوانسته بودند در آن روز ویزای خود را دریافت کنند و از مرز عبور کنند را به منازل خویش دعوت می‌کردند، این همه احترام به زائران کربلا فقط به خاطر عشق به امام حسین (ع) است.
خاک پای زائر حسین برکت زندگی من است

شب‌ها بیشتر زائران در موکب‌ها استراحت می‌کردند و در طول روز به راه خود ادامه می‌دادند، شب اولی که ما در راه بودیم و می‌خواستیم جایی را برای استراحت پیدا کنیم، شاید باور کردنش کمی سخت باشد ولی عراقی‌هایی که در همان حوالی جاده سکونت داشتند با خواهش و التماس و گریه می‌آمدند و تک‌تک دست زائران پیاده را می‌گرفتند و به خانه‌های خودشان می‌بردند و تا صبح از آن‌ها به بهترین نحو پذیرایی می‌کردند. افرادی که نه تنها هیچ شناختی نسبت به ما نداشتند بلکه حتی زبان ما را نمی‌فهمیدند! شب اول ما در حوالی دیوانیه عراق که نسبتاً استان مرفهی هم هست بودیم، یک عراقی با خودروی گران قیمتش آمد و من و دوستانم را با خواهش و التماس به خانه‌ خودش برد. نمی‌دانم آن فرد چه کسی بود ولی از ثروت زیادی برخوردار بود طوری که در عمارتی مجلل و بزرگ زندگی می‌کرد. من کمی تعجب کرده بودم، اما زمانی تعجبم بیشتر شد که به محض ورود ما به عمارت آن مرد، پسرانش به سمت ما دویدند و با التماس جوراب‌های‌مان را از پاهای‌مان در آوردند تا بشویند، حتی سر این‌که چه کسی جوراب‌ها را بشوید با هم دعوا می‌کردند، خود آن مرد عراقی که جثه بزرگی داشت، تشت بزرگی آورد و به زور و قسم، تک‌تک پاهای ما را در آن تشت شست. یکی از دوستان ما که مسلط به زبان عربی بود از او دلیل این کارش را پرسید که آن مرد عرب در جواب گفت: «همه‌ این زندگی‌ که من دارم و شما می‌بینید به برکت خاک پای زائران آقا امام حسین (علیه‌السلام) است. این خاک برکت زندگی من را تأمین می‌کند.»
اما هر چه به شهر نجف که نزدیک‌تر شوید وضعیت رفاهی و اقتصادی مردم ضعیف‌‌تر می‌شود. یک شب که حوالی نجف بودیم، طبق معمول عرب‌هایی می‌آمدند و زائران را به خانه‌های خودشان می‌بردند، آن شب یک پیر مرد و پیر زن عرب آمدند و با گریه و التماس ما را به خانه خودشان بردند، خانه‌ای فقیرانه با دیوارهای کاه‌گلی! نزدیک خانه که رسیدیم بچه‌ها به شوخی می‌گفتند: «شانس ما رو باش، همه میرن خونه‌های خوب، ما اومدیم تو این خونه کاه‌گلی!» ولی باورتان نمی‌شود این پیرزن و پیر مرد در عین نداری و فقرشان برای ما سنگ تمام گذاشتند و معلوم بود هر آن‌چه داشتند برای ما آورده بودند و جلوی ما گذاشته بودند و نشسته بودند و ما را نگاه می‌کردند و فقط گریه می‌کردند.
عشق به سالار شهیدان کشور و ملیت نمی‌شناسد

 از کشورهای دیگری هم افرادی بودند که پیاده به سوی کربلا بیایند؟
 بله خیلی بودند، از کشورهای اطراف مثل کویت، بحرین، سوریه، لبنان و سایر کشورهای منطقه زائران بسیار زیادی بودند، ولی چیزی که برایم جالب بود حضور زائرانی از کشورهایی مثل چین، آلمان، سوئد و استرالیا بود، هر کدام از هر کشوری که می‌آیند پرچم کشورشان را هم همراه خود می‌آورند با هر کدام‌شان که هم صحبت می‌شدم، دلیل سفرشان را فقط و فقط عشق به امام حسین(ع) می‌گفتند.
بگذار این خاطره را هم برایت بگویم! در راه نجف به کربلا بودیم که یک موکب خیلی بزرگ نظرمان را به خودش جلب کرد، نزدیک‌تر که شدیم دیدیم این موکب، موکب چینی‌هاست. پرس‌وجو کردیم که جریان این موکب چینی در این سر دنیا چیست، فهمیدم ماجرا از این قرار است که بانی این موکب یک تاجر بزرگ چینی بوده که در کل دنیا تجارت می‌کرده و چون پسرش دچار یک بیماری صعب العلاج بوده هر کشور و شهری که می‌رفته به دنبال پزشک حاذقی می‌گشته که مدارک پزشکی پسرش را به او نشان بدهد تا شاید بتواند راه درمانی برایش پیدا کند، وارد عراق می‌شود و طبق معمول سراغ پزشک‌های معروف آن کشور را می‌گیرد که در این بین یک نفر به او می‌گوید: «ما یک آقایی داریم که تمام مردم ما هر چیزی که می‌خواهند می‌روند کنار قبر او و از او می‌گیرند، بیا تو هم یک بار برو و خواسته‌ات را به او بگو!» 
تاجر چینی هر چند کمونیست بوده و اصلاً اعتقادی به این مسائل نداشته ولی شاید صرفا از روی کنجکاوی به سمت کربلا و حرم حضرت عباس (علیه‌السلام) راهی می‌شود اما به محض ورود به حرم حضرت عباس (ع) حالش منقلب می‌شود و بی اختیار به گریه می‌افتد تا این‌که به او خبر می‌دهند که پسرش سالم و سلامت است و او از آن به بعد هر سال در ایام اربعین با تعداد زیادی خدمت کار به این‌جا می‌آید و به زائران آقا امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) خدمت می‌کند.
دکترهای واکسی

 ظاهرا ایرانی‌ها هم علاوه بر زیارت، پای ثابت خدمات رسانی به سایر زائران امام حسین (ع) هستند؟ 
 بله، خیلی زیاد. آن‌ها هم نذوراتی را بین زائران پخش می‌کنند و هم برخی خدمات ویژه را به آنان ارائه می‌کنند. کنار بین الحرمین سه جوان ایرانی با سر و صورت سیاه و واکسی نشسته بودند و با خواهش و التماس کفش‌های زائرها را در می‌آوردند و واکس می‌زدند، با آن‌ها که هم صحبت شدم فهمیدم سه نفرشان دانشجوی دکترا هستند و در دانشگاه صنعتی اصفهان درس می‌خوانند و سه نفری نذر کرده‌اند که اگر قسمت شد و در اربعین به کربلا مشرف شدند، کفش‌های زوّار آقا را واکس بزنند. تنها چیزی هم که از ایران با خودشان به کربلا آورده بودند یک ساک بزرگ بود که تمامش را با قوطی‌های واکس و فرچه پرکرده بودند.
نظرات کاربران
کد امنیتی