یک جفت چشم 14 هزارتومان!
گزارشكي از يك رمالي گران‌فروش

یک جفت چشم 14 هزارتومان!

نویسنده : فاطمه محمدپور

فرار از چشم شور و ترکاندن چشم حسود به تصور بعضی‌ها هنری است که هرکسی نمی‌تواند به آن دست یابد! و گشتن به دنبال این افرادِ مثلا هنرمند و گرفتن وقت از آن‌ها، مهارتی ویژه‌تر می‌خواهد. با کلی پرس و جو و لینک زدن‌های جور واجور، فردی را به ما معرفی می‌کنند که ظاهرا در کارش بی‌رقیب است، می‌گویند مهارتی عجیب در مهار چشم شور دارد و بلد است از چند فرسخی چشم حسودان و بخیلان را بترکاند!! حس کنجکاوی‌مان حسابی گل کرده است! بالاخره هم این حس کار دست‌مان می‌دهد، قصد رفتن می‌کنیم و دو نفری راهی این توپخانه می‌شویم! آدرس‌مان خیلی سر راست نیست! وسط کوچه پس کوچه‌های بولوار ...! بعد از کلی بالا و پایین کردن خیابان‌ها به مقصد می‌رسیم، به منزل حاج برات! یک ساختمان قدیمی با حیاطی تقریبا بزرگ! وارد که می‌شویم دو دختر جوان هم دراتاق نشسته‌اند و ظاهرا توی نوبت‌اند! از یکی از دخترها می‌پرسم کارش چطور است؟ دختر جوان هم بدون معطلی جوابم را می‌دهد و می‌گوید: حرف ندارد! بعد به دوستش اشاره می‌کند: بخت دوستم بسته شده بود، فقط یکی دوبار به چیزهایی که بهش گفت، عمل کرد! سر دو هفته نشده عروس شد... با هم گرم‌تر که می‌شویم دختر توضیح می‌دهد که لیسانس زیست‌شناسی دارد، یکی دو سالی می‌شود فارغ‌التحصیل شده و تقریبا از همان زمان حسودان روزگار بختش را بسته‌اند! همچنان گرم صحبتیم که حاج برات با یک دفتر بزرگ وارد می‌شود! پیرمردی با پیراهنی بلند و لهجه‌ای خاص که معلوم است مشهدی نیست! می‌رود روی یک تشک که گوشه اتاق است می‌نشیند، اول رو به دخترها می‌کند و مشکل‌شان را می‌پرسد! بعد هم نوبت من می‌رسد، یکهو دچار استرس می‌شوم، شاید هم کمی ترس! به هر بدبختی که شده سعی می‌کنم خونسردی‌ام را حفظ کنم، آب دهانم را قورت می‌دهم و شروع می‌کنم: خیلی بلا سرم می‌آید، یا صدمه می‌بینم یا مریض احوالم! روزی نیست که اتفاقی برای خودم یا وسایلم نیفتد... دستش را می‌برد بالا که یعنی دردت را فهمیدم! ساکت می‌شوم! دو تکه کاغذ از زیر تشکی که رویش نشسته می‌کشد بیرون! دفترش را باز می‌کند و مشغول نوشتن می‌‌شود، بعد یکی از کاغذها را می‌دهد دست من و آن یکی را هم می‌دهد به دختری که بختش بسته شده! همین طور که دارم به خط خطی‌های کج و راست حاج برات نگاه می‌کنم تا چیز واضحی دستگیرم بشود او هم دارد تاکید می‌کند که خوب گوش کنیم و مو به مو به دستوراتش عمل کنیم! رو به من می‌کند و توضیح می‌دهد که باید کاغذ را در یک ظرف آب بشورم! بعد کاغذ را داخل یک چاه بیندازم، آب ظرف را هم سه قسمت کرده در طی سه روز روی سرم بریزم،  آن وقت است که از چشم زخم دور می‌شوم! رو به دختر می‌کند و همین توضیحات مشابه را به او می‌دهد با این تفاوت که دختر بیچاره  باید آب را در سه نوبت بخورد!! دلم برای دختر می‌سوزد، به تشک نه چندان تمیزی نگاه می‌کنم که کاغذها از زیرش آمده بودند بیرون، به رنگ برگشته کاغذ و به دستان حاج برات، که دیدن کثیفی زیر ناخن‌هایش دقت زیادی نمی‌خواهد! کارمان تمام می‌شود و نوبت به قیمت دادن می‌رسد! در این مرحله دلم به حال خودم و جیبم می‌سوزد، شکستن بخت دختر 8 هزار تومان آب می‌خورد اما ترکاندن چشم حسود 14 هزار تومان خرج بر می‌دارد!! بعد هم خودش توضیح می‌دهد که بستن چشم حسود از آن کارهای ویژه است و تقریبا سخت!! می‌گوید هر چشم 7 هزار تومان که دو جفتش سر جمع می‌شود 14 هزار تومان ناقابل!

نظرات کاربران
کد امنیتی