یک بعد از ظهر خسته...
شاخ هفته

یک بعد از ظهر خسته...

نویسنده : m-nik110 - مریم شیعه زاده

یک بعد از ظهر خسته...

صفحه اصلی- پنجره – یادداشت کاربران

تاريخ انتشار: 6/8/93

 

همان طور آرام پشت میزش نشسته و با یک اتود مشغول کشیدن طرحی است. موهایش حالا دیگر یک دست سفید شده‌اند و کمی هم جلوی سرش خالی‌تر از قبل، با خودم می‌گویم چقدر پیر شده است. به در باز می‌زنم و می‌گویم اجازه هست بیایم داخل؟ می‌گوید اجازه را باید نیم ساعت پیش می‌گرفتی اما بفرمایید...

داخل کلاس می‌روم هنوز هم عین قدیم است رک و شوخ و دوست داشتنی! ساکت می‌نشینم و منتظرم تا کارش تمام شود، تمام این مدت چشم از او بر نمی‌دارم. حالا نه فقط موهایش که چین‌های روی پیشانی‌اش، عینکش، کتش و حتی چشم‌های آرامش را می‌بینم. باز هم با خودم می‌گویم چقدر پیر شده است، خیلی پیرتر از تصورم. هنوز نگاهش به کاغذ است و با دقت اتود را روی آن می‌کشد و من به آن فکر می‌کنم که چهار سال خیلی کم است برای این همه پیر شدن و او همین طور که نگاهم نمی‌کند می‌گوید خب من گوش می‌دهم.

نمی‌دانم چه بگویم و سکوتم طولانی می‌شود که سرش را بالا می‌آورد و در حال گفتن «خب مادمازل زیر لفظی می‌خواهند لابد» است که جمله در دهانش می‌ماسد و با تعجب نگاهم می‌کند. می‌گویم استاد من را می‌شناسید؟ سه سال پشت سر هم تمام عصرهای روزهای فرد زمستان و تابستان هم سرم نمی‌شد، حرفم را قطع می‌کند و با همان لحن صمیمی همیشگی‌اش می‌گوید: مگر می‌شود آدم، شرترین و با استعدادترین شاگردش را فراموش کند!؟

طرح روی میزش را بر می‌دارد و با ذوق می‌گوید: دوست داری طرح را کامل کنی؟ مطمئنم که هنوزم آن انگشت‌های کشیده معجزه می‌کند. و همین طور یک ریز پشت بند هم حرف می‌زند. می‌گذارم حرف‌هایش تمام شود و می‌گویم استاد فقط آمده بودم احوال‌تان را بپرسم همین! 

تمام بعد از ظهر خسته بعد کلاسم را پیشش می‌مانم و او از هر دری برایم حرف می‌زند از دوست‌هایم، از این‌که الف رفته است دانشکده هنر و آن پسره که دیلاق بود با ش. که آمده بود دو ترم رنگ روغن ازدواج کرده است، میم را یادت می‌آید چند باری سراغت را می‌گرفت... او همه بعد از ظهر برایم از نقاشی می‌گوید و این‌که هنوز هم چند تا از کارهای تذهیبم روی دیوار اتاقش هست و هر بار که نگاه‌شان می‌کند، کیف می‌کند از شاگردش و من تمام بعد از ظهر به این فکر می‌کنم که چهارسال است تمام وسایل نقاشی‌ام در کمد دیواری خاک می‌خورد و من خیلی وقت است که دیگر حوصله نقاشی را ندارم، خصوصا آبرنگ!

اصلا حتی نمی‌دانم این‌جا چه می‌کنم. چند دقیقه‌ای هر دو ساکت می‌شویم و بعد می‌پرسم چهارسال خیلی کم نیست؟ استاد با نگاهش می‌فهماندم که چیزی از حرفم نفهمیده است و من ادامه می‌دهم، برای پیر شدن چهار سال کم نیست؟ سری تکان می‌دهد و می‌گوید: برای پیر شدن من چهار روز هم بس است اما برای غم چشم‌های تو چهار سال خیلی کم است دختر!


مریم شیعه زاده

آدم‌هایی هستند که وجود دارند، در کنارشان که باشی از خوشی‌ها می‌گویند، از ناخوشی‌ها، اشک‌ها و لبخندها. وقتی ناراحتند سد چشمان‌شان در هم می‌شکند و سیل اشک گونه‌هایشان را خیس می‌کند. گاهی می‌خندند. می‌خندند و موقع خندیدن چشم‌هایشان برق می‌زند. آدم‌هایی که گاهی ساعت‌ها زل می‌زنند به خود گنگ‌شان و بند بند وجودشان «خب که چه!» را زمزمه می‌کنند. می‌شکنند اما بالاخره یک روز، یک جا دوباره از نو برپا می‌شوند. 

مریم عزیزم! حقیقت زندگی همین آدم‌های ساده‌اند! 

نظرات کاربران
کد امنیتی
mohadese.v
mohadese.v
٩٣/٠٨/٢٢
٠
٠
خیلی عالی بود.....مرحبا به این قلم.....واقعا غیر فابل توصیفه متنتون
گندم
گندم
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
دوست عزیزم من شک ندارم که روزی خواهد رسید که تمامی ناگفته های این دنیا گفته میشود ...