روزی که قرار است شما نویسنده باشید
محرمانه مستقیم

روزی که قرار است شما نویسنده باشید

نویسنده : صدیقه سادات بهشتی

 اولین باری که نمایشگاه مطبوعات را تجربه کردم در عرصه رسانه صفر کیلومتر بودم، نه اینکه حالا خیلی با تجربه و کیلومتر بالا باشم، نه، ولی تجربه‌های متفاوت و متنوعی داشته‌ام، و تجربه آدم‌ها را بزرگ می‌کند. آن وقت‌ها از دیدن مخاطبانی که جیم را می‌شناختند ذوق زده می‌شدم، از اینکه وسط کار و زندگی‌شان آمده بودند نمایشگاه مطبوعات تا رو در رو با نویسندگان محبوب‌شان حرف بزنند و گردانندگان نشریه محبوب‌شان را ببینند. این‌ها منِ نویسنده تازه کار را سر ذوق می‌آورد و دلم را گرم می‌کرد. هنوز هم دل من و همکاران نویسنده و خبرنگارم با این چیزها گرم می‌شود، هنوز هم همه مان دل‌مان به دیدار مخاطبان عزیزمان گرم است، هنوز هم اگر کسی دنبال من نویسنده بگردد، از شنیدنش شاد می‌شوم ولی حالا چیزهای دیگری اهمیت پیدا کرده است.

این روزها در غرفه روزنامه خراسان نمایشگاه مطبوعات از دیدن مردمی که می‌آمدند تا رسانه مورد علاقه‌شان را ببینند و با دست اندر کارانش رودر رو بشوند خوشحال نیستم، از دیدن کسانی که در کل نمایشگاه می‌چرخند و آمده‌اند تا نشریه مورد علاقه‌شان را در حالت واقعی‌اش ببینند شاد نمی‌شوم، نگران می‌شوم، می‌ترسم و فکر می کنم كه آيا ما کارمان را درست انجام می‌دهیم؟ حواس‌مان به این آدم‌ها هست؟ وقتی به موضوعی برای نوشتن فکر می‌کنیم، وقتی درباره این موضوع تحقیق می‌کنیم، وقتی کتاب می‌خوانیم، وقتی گزارش می‌گیریم، وقتی مصاحبه می‌کنیم، وقتی می‌نویسیم این آدم‌ها، دغدغه‌ها، نیازها و حال و هوای‌شان را در نظر می‌گیریم؟ وقتی به سوژه‌هایی برای نوشتن فکر می‌کنیم، این‌ها را توي ذهن‌مان می‌آوریم، همین آدم‌ها که هر سال یکی دوبار در چنین نمایشگاه‌هایی به دیدن ما آمدند، همین‌هایی که جوانند، همین‌هایی که بعضی‌های‌شان هنوز راه‌شان را پیدا نکرده‌اند، همین‌هایی که با نوشته‌های ما شاد می‌شوند، از همین نوشته‌ها درس می‌گیرند، به همین نوشته‌ها می‌خندند و با همین نوشته‌ها گریه می‌کنند. 

نگرانم! این روزها بیشتر از همیشه نگرانم، نگران این‌که برای مخاطبانم چه کرده‌ام و چه می‌توانم بکنم. مخاطبانی که بعد از سال‌ها، بعضی‌هایشان رفته‌اند، بعضی‌هایشان مانده‌اند و بعضی‌ها هم تازه اضافه شده‌اند. این‌ها چه می‌خواهند. دلم می‌خواست می‌شد با همین سطرها و روی همین صفحه کاغذی با هم حرف بزنیم، شما به من بگویید که دوست دارید چطور بنویسم، دوست دارید چه بنویسم، درباره چه چیزی بنویسم، دوست دارید چطور با هم حرف بزنیم؟ دوست دارید بیشتر بخندید و شاد باشید یا بخوانید و فکر کنید، دوست دارید درباره چیزهایی که می‌دانید بیشتر بشنوید یا درباره چیزهایی که نمی‌دانید بیشتر بدانید؟ همه این‌ها را دوست دارم بدانم و کاش می‌شد جوری که صدای‌تان، حرف‌تان، نظرتان و ناگفته‌های‌تان به من برسد با من حرف بزنید، اصلا چه می‌شد اگر این بار شما یک نشریه داشتید که برای ما نویسنده‌ها و روزنامه نگارها می‌نوشتید، کاش می‌شد به هر کدام‌تان یک ستون یا شاید هم یک صفحه بدهم و از شما بخواهم برای‌مان بنویسید. اگر قرار می‌شد برای ما بنویسید درباره چه می‌نوشتید؟ حالا که یک راه ارتباطی کوچک به اسم پیامک داریم، به ما بگویید دوست دارید ما برای‌تان چه بنویسیم و از چه حرف بزنیم. 

فکر کنید شما نگارنده هستید و ما خواننده، برای ما از حرف‌های خودتان بنویسید. 

نظرات کاربران
کد امنیتی