تصادف با جاده عصبانیت...

تصادف با جاده عصبانیت...

نویسنده : kamran_shamshiri - محمد حسین وکیلی

تصادف با جاده عصبانیت...


kamran_shamshiri

01/08/93

یادداشت کاربران – جادوی کاغذی– تصادف با جاده عصبانیت...

صندلی عقب نشسته بودم. دقیقا پشت سرِ مامان. از توی آینه فقط چشم‌های بابا پیدا بود که مدام پلک می‌زد و به خطِ سفیدِ وسطِ جاده دقت می‌کرد. چند دقیقه سکوت کشنده‌ای حاکم شده بود بر جمعِ سه نفره‌مان. مامان که کامل رویش را برگردانده بود سمتِ راستش و به دوردست‌ها و کوه‌هایی که از کنارشان با سرعت می‌گذشتیم زل زده بود. بابا هم هنوز برافروخته و عصبانی بود. همیشه وقتی اعصابش خرد می‌شود، ظاهرش کاملا بهم می‌ریزد. گونه‌ها و گوش‌هایش سرخ می‌شوند، مدام پلک می‌زند و لب‌هایش را با زبان خیس می‌کند. آن لحظه هم از همان اوقات بود. فقط به خاطر این‌که او تصمیم داشت یکسره تا تهران رانندگی کند و زودتر برسیم منزل عمو محمود و مامان مثل همیشه دوست داشت سرِ راه، منزل خاله اعظم در شاهرود شب را استراحت کنیم. و بعد هم که طبق معمول بحث‌های فامیلی پیش کشیده می‌شد و آن‌که کوتاه می‌آمد مامان بود و تا ساعت‌ها غرولند و عصبانیتِ بابا را به همراه داشتیم. آن عصر هم دقیقا همینطور شده بود و حاصلش رانندگیِ پراشتباه و سریعِ بابای عزیزم بود!

هرگز فراموشم نمی‌شود آن روزِ لعنتی را. لحظه به لحظه بر سرعتِ ماشین افزوده می‌شد. دوربین‌های کنترل سرعت را یکی بعد از دیگری پشت سر می‌گذاشتیم و نه من و نه مامان جراتِ کوچک‌ترین تذکری نداشتیم. البته که جرات کلمه مناسبی نیست اما واقعا از خشم و لجبازی و افراطِ بیشترِ بابا می‌ترسیدیم و جاده و رانندگی هم که شوخی بردار نبود.

همان‌طور که در ذهنِ هرکدام‌مان چیزهای جورواجوری رژه می‌رفتند ناگهان تکان شدیدی خوردیم و... . چشم که باز کردیم چندین متر ماشین‌مان دورتر از آسفالتِ جاده، رویِ خار و خاشاک و سنگ‌های بیابانی به یک طرف واژگون شده بود. کمربندهای بابا و مامان فرشته نجات‌شان شده بودند و حتی خون از دماغ‌شان نیامد اما من که صندلی عقب نشسته بودم بخشی از ابروی راستم و گوشه لبم پاره شده بودند و سر و صورت و لبانم پر از خون. هر دو آرنج و کتف‌هایم هم بشدت درد می‌کردند...

تنها چیزی که باعث شد در آن لحظه سخت و وحشتناک کمی آرام بگیرم شنیدن این جمله از دهانِ بابا بود:

«خدایا منو ببخش! فکر کنم لاستیک جلو ترکید. خیلی حماقت کردم با این سرعت... همه خوبید؟ واقعا شرمنده‌ام... کجات درد می‌کنه فاطمه جان؟ چقدر خون ازت رفته، خوبی بابا؟ ببخش باباجان... و نتوانست خودش را کنترل کند و در همان حالت نامتعادل و وضعیت اسف بار زد زیرِ گریه.»

 

محمد حسین وکیلی

روز اولی که ماشین را تحویل گرفتم از نمایندگی تا دانشگاه، 8 آینه زدم.

چند ماه بعد یک عدد سمند زرد ‌قناری چراغ قرمز را رد کرد و نصف ماشینم را هم جارو کرد و با خودش برد.

یک سال بعد هم درحین افتادن نوشابه به خودرو جلویی زدم و دو ماشین جلویی گره خوردند. تا اینجا واضح بود که هیچکس در این مجموعه بهتر از من نمی‌تواند این مطلب درک کند؟

اما چیزی که شاید در گذشته نمی‌فهمیدم ولی الان خوب می‌فهمم، قرار نیست همه مثل من رانندگی کنند و گاز بدهند، قرار نیست با پدال گاز زور‌آزمایی کرده و تا می‌توانم قدرتم را خالی کنم. شاید حرفی درستی باشد که بگوییم رانندگی مثل آشپزی یک هنر است و ما در فرهنگ‌مان از این دست هنرها نداریم. البته رانندگی برای مردها فواید زیادی هم دارد، مثلا اگر پشت یک راننده خانم بیفتند قطعا انسان‌های صبوری می‌شوند.

آقای شمشیری عزیز، امیدوارم روند مطالب آموزنده‌ای که می‌نویسید پر توان ادامه داشته باشد، پایدار باشید.

نظرات کاربران
کد امنیتی