نوشتن ذوق نمی‌خواهد
jeem.ir

نوشتن ذوق نمی‌خواهد

نویسنده : مدیر سایت

نه اینکه اصلا ذوق نخواهد ولی خیلی از کسانی که شروع به نوشتن کردند روزی روزگاری از نوشتن تمرین‌های انشای مدرسه‌شان هم ناتوان بودند. آن یک مقدار ذوق لازم را خیلی از ما ایرانی ها داریم، ولی پشتکار و علاقه به مطالعه را نه! اکثر نویسنده‌های خوب در درجه اول خواننده‌های خوبی هستند. خواننده‌هایی که یک روزی تصمیم گرفتند تا قلم بردارند و تمام آنچه در سرشان می‌گذرد را بنویسند و با پشتکار راه نوشتن زیبا را پیدا کرده‌اند. امیدوارم شما هم روزی این تصمیم را بگیرید...

 

رهرو آن نیست که با اسب بخار شخله رود

m_soltani

تاریخ انتشار:

17/7/93

ساعت:  11

گاهی حس می‌کنم دارم شبیه این سی.دی‌های خش‌دار درجا می‌زنم. انگار که یک چیزی نیشم زده باشد، بی‌قرار می‌شوم. یکهو با یک انرژی وصف ناپذیری دوست دارم به اندازه 10مرد جنگی کار کنم، آن‌قدر که انرژی‌ام از 1000 اسب بخار هم بزند جلو! آخ که چه‌قدر خوب می‌شد اگر می‌توانستم بنزین سوپر بریزم توی باک قلبم و از آن طرف، دریچه میترال وآائورت قلبم را روغن کاری می‌کردم تا دهلیزهایم خوب کار کنند! فکر کنم این‌طوری ریتم زندگی‌ام می‌رفت بالا!

اصلا می‌دانی بیشتر از همه چه می‌خواهم؛ دوست دارم افسار زمان را که لجام گسیخته می‌تازد و ما را آدم هم حساب نمی‌کند، محکم بکشم. جوری بکشم که پوزش کج بشود و فکش دربرود و بایستد. بعد خفت یالش را بگیرم و در حالی که آرواره‌هایش آویزان است، چشم در چشم، بعد از مکثی کوتاه بگویم: خعلی تند میری داداش، وایستا باهم بریم!

صفحه اصلی- محرمانه– یادداشت کاربران – رهرو آن نیست که با اسب بخار شخله رود

 

رژیم اشغالگر لاغری!

k_shamshiri

تاریخ انتشار : 

19/7/93

ساعت: 12

یادم است بچه که بودم، مامانم دقیقا سفره نان و پنیر تازه همراه با چای را برایم پهن می‌کرد و همیشه هم قبل از برگشتنش به آشپزخانه تذکر می‌داد: «مواظب باش خرده نون‌هاش نریزه رو فرش!» و حالا همین قصه را با زنم دارم! یکی نیست بگوید آخر زن حسابی! یک زیر سفره‌ای، پارچه‌ای، چیزی پهن کن، بگذار این چهارتا لقمه به خوشی از گلوی‌مان برود پایین! همیشه هم که کابوس رژیم و چاقی دنبالم است. یعنی یک بار نشده بنشینم سر سفره و کسی نخواهد به من تذکر بدهد!

بابا جان؛ خودم بلدم چکار کنم! بگذارید یک دلی از عزا در بیاورم، فوق فوقش از همین شنبه آینده رژیم سفت و سختم را شروع می‌کنم! حالا بین خودمان بماند که هنوز که هنوز است شنبه نیامده! اصولا سمت خانه ما بعد از جمعه یکهو یکشنبه می‌آید.

صفحه اصلی- پنجره– یادداشت کاربران – رژیم اشغالگر لاغری!

 

من، جادوگر و سیب سمّی!

هاچ

تاریخ انتشار : 

13/7/93

ساعت: 18

من کارتم را آماده می‌کنم و سوار اتوبوس می‌شوم تا بعد از تجربه هشت ساعتِ خاکستری در دانشگاه، به خانه بازگردم. دخترکی که روی صندلی جلویی کنار مادرش نشسته است، دست‌هایش را به پشتی صندلی می‌گیرد و به سمت من می‌چرخد. دخترک آن‌چنان نگاهم می‌کند که گویا من جرقه ناگهانیِ کشفی بزرگ هستم. پس از دقایقی با همان چشم‌های گِـرد شده‌اش به مادرش می‌گوید: «ماااامااااان این خانومه شبیه جادوگر بدجنسی که به سفید برفی سیب سمّی داد نیست!؟»

این بار چشمان من است که گِـرد می‌شود؛ چرا که اکنون نهادِ جمله‌ای قرار گرفتم که به گونه‌ای حیرت آور، روزم را از خاکستری به سیاه مبدل گرداند.

پ.ن: جادوگر نیستم، اما آن سیب‌های سمّی‌ای که به این و آن داده‌ام را چگونه کتمان کنم؟! آخرین باری که به کسی سیب سمّی داده‌ای را یادت هست؟!

صفحه اصلی- پنجره – یادداشت کاربران – من، جادوگر و سیب سمّی!

 

به خاطر یک مشت طلای بیشتر...

t.m

تاریخ انتشار : 

13/7/93

ساعت : 10

کره‌ای‌هایی که خودشان را خوب و با فرهنگ نشان می‌دادند و هی سرکوفت می‌شنیدیم که چقدر با فرهنگ هستند این مردم؛ چقدر خوب فرهنگ غنی‌شان را در این نمایش 14روزه نشان دادند؛ 14روزی که در پایانش نقره داغمان کرد.

هنوز همه یادشان است که همین کره‌ای‌ها چطور سر خیلی از تیم‌ها را بریدند در 2002 و خودشان را هرجور که بود چهارم کردند. هنوز همه یادمان هست که وقتی داشتیم تعریف می‌کردیم از این‌که با وجود شکست فوتبال‌شان در تهران، سکوها را تمیز کردند؛ چطور در اولسان خود واقعی‌شان را نشان دادند. از همان اول مشخص بود این کره هیچ فرقی با کره 2002 و 2013 نکرده است.

همان‌هایی که کُشتی ما را کشتند؛ تکواندو را با داور بردند. همین کره‌ای‌هایی که در فیلم‌های‌شان همواره ناجی هستند و عادل، پارادوکس‌شان را کامل‌تر کردند؛ با این بی‌عدالتی‌های‌شان فقط برای یک مشت طلای بیشتر...

صفحه اصلی- جام و جنجال – یادداشت کاربران – به خاطر یک مشت طلای بیشتر...

 

مرد رویاها

شاهدخت

تاریخ انتشار : 

19/7/93

ساعت: 18

من مرد رویاها نمی‌خواهم! نمی‌خواه/ بستی دهانم را به یک لبخند بیگاه

من مشت می‌کوبم به تخت سینه شب/ تو باز می‌گیری در آغوشت تن ماه

اشعار من داغ‌اند؛ من آتش فشانم/ من می‌کشم آه و تو می‌سوزی در این آه 

دنیای تلخم را ببوس آرام تا باز/ شیرین شوم از بوسه‌ای هر چند کوتاه 

در هندسه «بحث مکمل» هست یادت؟/ خواهان تو: من؛ تو ولی برعکس خود خواه 

پشت سرت هر پل که از من رد شدی ریخت/ من هم فرو می‌ریزم آخر در همین راه

زیبای من! یوسف! نمی‌دانی چه تلخ است/ تنهایی شیرین یک دیوانه در چاه 

جز دختری تنها چه می‌ماند از اسمم؟/وقتی بیفتد از سرم اندیشه شاه؟

 آری! قبول! اصلا تویی آن شاه؛ اما/ من مرد رویاها نمی‌خواهم! نمی‌خواه 

 صفحه اصلی- جادوی کاغذی – یادداشت کاربران – مرد رویاها

 

 

 

نظرات کاربران
کد امنیتی