بغض‌های عاشقانه گاهی غزل می‌شود ...
به مناسبت روز شعر و ادب پارسی و بزرگداشت استاد شهریاردرباره غزل بيشتر بدانيم

بغض‌های عاشقانه گاهی غزل می‌شود ...

نویسنده : مليحه جهانبخش

27 شهریور هر سال به مناسبت سالروز درگذشت استاد شهریار روز بزرگداشت او و روز شعر و ادب پارسی نامگذاری شده است. هر شاعری بهانه‌ای برای سرودن شعرهایش دارد... شاید هم بی‌بهانه قلم را بردارد، سر بر شانه‌های کاغذ بگذارد و ناگفته‌های دلش را با ذهن سپید کاغذ در میان بگذارد... شاید گاهی شبیه «قیصر»، «تکیه‌گاه بی‌پناهی دلش شکسته باشد» یا شبیه «محمدعلی ‌بهمنی»، «جان پاره‌های دنیایش را با دیگری قسمت کند...» شاید هم شبیه «شهریار» از دست دادن معشوق چنان بر جانش زخمی زند که جز شعر هیچ کس زبان حال او را نفهمد و غزل «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا...» را بسراید. فرقی نمی‌کند بهانه‌اش چه باشد اما ظرف بیان این احساس باید گنجایش بی‌قراری‌ها و دلتنگی‌ها و... بی‌شمار مضمونی را داشته باشد که شاعر در لحظه سرودن گرفتار آن می‌شود... در این میان یکی از ماندگارترین قالب‌هایی که تا به امروز توانسته است در مقابل دل پر شور و روح بی‌قرار شاعران پابه‌پای حال و هوای عاشقانه آنان پیش بیاید، غزل است.

و غزل آفریده شد... 

ظهور غزل در ادبیات فارسی شاید هزار و یک شب حکایت در دل نهفته داشته باشد و مسیری را که در طول قرن‌ها طی کرده است، خود سفرنامه روزهای پر فراز و نشیب شاعرانی باشد که با گذشت زمان گاهی متاثر از تاریخ بوده‌اند و گاهی تاریخ متاثر از آنان! شاید شاعران قرن چهارم و پنجم وقتی قصیده‌‌ای در ستایش حاکمان زمان‌شان در دربار می‌‌خواندند و چند بیت ابتدایی آن را با وزنی متفاوت می‌سرودند، گمان نمی‌کردند که وزن و مضمون بیت‌های نخستین، خود قالبی جدید شود و به مرور زمان از عنوان‌های سخت «تشبیب» و «نسیب» رها شده و برای همیشه نام «غزل» را در ادبیات فارسی برای خود برگزیند.

ظهور غزل عارفانه و عاشقانه

غزل به محض ظهور در ادبیات فارسی حتی شاعران قصیده‌سرایی چون خاقانی و سنایی را نیز در اواخر قرن پنجم به غزل‌سرایی واداشت. و چون غزل را مترادف با بیان شور و شوق ناشی از عشق می‌دانستند، غزل‌هایی با مضمون عاشقانه سروده شد: «هر که در عاشقی قدم نزده است / بر دل از خون دیده نم نزده است/ او چه داند که چیست حالت عشق/ که بر او عشق، تیر غم نزده است» (خاقانی). اما پس از آن مضمونی تازه در غزل نیز آفریده شد و غزل عارفانه در شعرهای سنایی ظاهر شد: «ای سنایی جان ده و در بند کام دل مباش/ راه رو چون زندگان چون مرده بر منزل مباش/ در میان عارفان جز نکته روشن مگوی/ در کتاب عاشقان جز آیت مشکل مباش». اما بیش از همه، غزل عارفانه در غزلیات شمس و غزل عاشقانه در اشعار سعدی ماندگار شد: «دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگست/ ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگست/ برادران طریقت نصیحتم مکنید/که توبه در ره عشق آبگینه بر سنگست» (سعدی). حافظ نیز که اگر چه «شهره شهر است به عشق ورزیدن»، غزل عارفانه را نیز در دیوان اشعار خود جای داد. اگر چه غزل در اواخر قرن نهم تا یازدهم میان سبک هندی و عراقی سرگردان شد و تا اواخر قرن دوازدهم در سبک هندی گرفتار واژه‌های ثقیل و ترکیبات دشوار بود یا در دوران مشروطیت زبان بیان مسائل و دغدغه‌های اجتماعی شد، اما پس از آن به مسیر گذشته خود آرام آرام بازگشت تا به امروز که البته باز هم در سیر تاریخی خود، از تغییر در امان نمانده است!

گذر از سنت به مدرنيته

شاعران معاصر نیز، غزل سنتی و غزل نو و غزل نیمه سنتی را تعاریف جدیدی از غزل بر می‌شمارند. برخی از شاعران غزل را با اندیشه‌های نیمایی در می‌آمیزند و غزل نو را می‌آفرینند و برخی دیگر بر شکل و شمایل سنتی آن پافشاری می‌کنند و شاعرانی دیگر نیز دست به آزمون و خطا می‌زنند و با سرودن غزل‌های نیمایی و سنتی، حد وسط را بر می‌گزینند. در این میان شهریار اگر چه تلاش کرد هر دو سبک را در غزل‌های خود بیازماید اما بسیاری او را جزو شاعران غزل‌سرای سنتی می‌دانند. برخی نیز معتقدند که ورود مضامین حماسی پس از پیروزی انقلاب اسلامی در کنار مضامین عاشقانه و عارفانه خود اتفاق جدیدی در غزل معاصر بوده است. 

 قالبی ماندگار برای عاشقانه‌ها

قالب غزل با گذشت قرن‌ها باز هم بهترین ظرف بیان احساسات عاشقانه و بی‌قراری‌های شاعرانه است. فرقی نمی‌‌کند غزل، نیمایی باشد یا سنتی یا نیمه‌سنتی، عشق وقتی جانِ شاعری را اسیر خود می‌کند، رنج هجران یار را بر او می‌چشاند و دلتنگی چون دردی در لحظات شاعرانه‌اش جاری می‌شود، چه سعدی خوش‌سخن باشد چه سنایی عارف، حافظ شیرازی باشد یا شمس تبریزی، فرقی نمی‌کند نیمایی باشد یا سنتی، زمانی می‌رسد که به قول قیصر «نمی‌تواند به دل دستور بدهد...» قالب‌ها و دسته‌بندی‌ها و مرزها رنگ می‌بازند... و شعر متولد می‌شود! چنان که شهریار در وصف عشق آتشین خود تسلیم دستور زبان عشق می‌شود و غزلی سوزناک می سراید که بسیاری آن را تا به امروز زمزمه کرده‌اند: 

 

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمریست در هوای تو می‌سوزم و خوشم

نظرات کاربران
کد امنیتی
م رحیمی
م رحیمی
٩٣/٠٦/٣٠
١
٠
روحش شاد و یادش گرامی