قرار هاي تنهايي
يك عكس يك داستان

قرار هاي تنهايي

نویسنده : وحيد تفريحي

قرارمان هر چهارشنبه بود... از همان روزهای اول عقد در سرای امام مهربانی‌ها، عهد کردیم که هر چهارشنبه رواق دارالحجه، قرارمان باشد با آقا؛ چه روزهای شیرینی بود وقت‌هایی که با زهرا رو به روي آقا می‌نشستیم و از آینده می‌گفتیم. من از شغل و درآمدم می‌گفتم و او تنها زیر لب حرفی می‌زد، سکوت می‌کرد و بعد با لبخند به چهره متعجب من پاسخ می‌داد...

 

روزهای زیبا و البته پر از فراز و نشیب باهم بودنمان گذشت و قرار چهارشنبه‌مان هیچ وقت فراموش نشد. یک روز که مثل همیشه رو به آقا رازها و نیازهای‌مان را مرور می‌کردیم، زهرا رو به من کرد و گفت: «میدونی قراره تا چند ماه دیگه خدا بهمون یه نعمت خاص بده؟! از همین الان بگم که اگه پسر بود اسمش باید علیرضا باشه و اگر هم دختر بود، ریحانه...»

 

از خوشحالی حسابی هیجان زده شده بود، رو به آقا ایستاد و با تمام وجود خدا را شکر کرد.

 

چند ماه بعد که روز تولد علیرضا رسید، زهرا روی تخت بیمارستان نگاهش را روی چشمانم قفل کرد و در حالی که بغضش را از من پنهان می‌کرد، گفت: احمد! یادت باشه که حتما صلوات خاصه امام رضا (ع) رو هم توی گوش علیرضا زمزمه کنی...

 

 

 

دلیل این همه نگرانی، آشفتگی و بغضی که داشت را نفهمیدم؛ گفتم: «نگران نباش زهرا... چند هفته دیگه دوباره باید قرارمون با آقا رو از سر بگیریم، این دفعه علیرضا رو هم با خودمون می‌بریم.»

 

لبخند تلخی زد و همراه پرستارها رفت... او می دانست می رود و علیرضا را تنها برمی‌گرداند!

حالا که 10 ماه و 25 روز از آن روز و آمدن علیرضا می‌گذرد، تنها در گوشه‌ای از رواق دارالحجه می‌نشینم و قرارهای تنهایی‌ام را مرور می‌کنم، کتاب دعا را بر می‌دارم و به نیابت از زهرا به آقای عزیز سلام می‌دهم... علیرضا هم بازیگوشانه کنارم عطر زهرا را تداعی می‌کند و من دل می‌سپارم به سکوت تا شاید صدای پچ‌پچ‌های زیر لب زهرا را باز هم در خاطرم بشنوم...

نظرات کاربران
کد امنیتی