دستی که هیچ‌وقت رهایمان نمی‌کند...
خاطره‌نویسی از حال و هوای حرم مولای مهربانی‌ها

دستی که هیچ‌وقت رهایمان نمی‌کند...

نویسنده : مليحه جهانبخش

یک وقت‌هایی می‌رسد که خسته‌ای! خسته‌ای از پذیرش چیزهایی که ناگزیر از تحمل آن‌ها هستی! خسته‌ای از سر فرود آوردن در برابر چیزهایی که دوست داری تغییرشان بدهی، اما نمی‌توانی! برخی می‌گویند تقدیر و برخی می‌گویند شانس... اما من همیشه با این‌که می‌گویند «حتما حکمتی دارد» بیشتر کنار آمده‌ام! آن روز کلافه بودم و خسته! از آن روزهایی که با خودت هم سر جنگ داری... از آن روزهایی که دوست داشتم توی حرم قدم بزنم... قدم می‌زدم و به حکمت‌هایی فکر می‌کردم که تا به امروز حتی توان درک آن‌ها را هم نداشته‌ام! حکمت‌هایی که گاهی با کوله باری از رنج و اندوه می‌رسند و گاهی با پایانی شگفت‌انگیز از تو دور می‌شوند... خسته بودم! قدم می‌زدم و دوست داشتم دل نگرانی‌ها، پریشانی‌هایم و... را در میان همهمه زائران گم کنم.... دلم می‌خواست حال خوب‌شان را با من قسمت کنند... دلم می‌خواست صحن‌های حرم را شانه‌به‌شانه با حالِ خوب‌شان قدم بزنم... و جایی در ازدحام زائران خودم را گم کنم تا شاید پای پنجره فولاد میان چشم‌های بارانی‌شان، دلم را دخیل ببندم تا مگر خودم را پیدا کنم!

آن روز، از آن روزهای پر حاجت غریبی بود که اگر ساعت حرم نمی‌نواخت، شاید گذشت دقایق را نمی‌فهمیدم! از آن روزهایی بود که بیش از همه‌ صحن‌ها، صحن ورودی‌اش با حال و هوای دلم سازگار بود... باب‌الرضا جایی که می‌توانستم سلام دادن زائران و اذن دخول خواستن آنان را ببینم... یکی از ورودی‌هایی که می‌شود بهترین حال زائران حرم را دید به ویژه آن‌ها که برای بار اول زائر حرم شده‌اند... چشمم به کودک 4-3 ساله‌ای افتاد که سرگردان دور خودش می‌چرخید و با اضطراب به اطرافش نگاه می‌کرد... به آدم‌هایی که از کنارش می‌گذشتند... چند قدمی به هر سمتی می‌رفت و باز می‌گشت... گم‌شده بود! نزدیکش رفتم و سراغ خانواده‌اش را گرفتم. با اضطراب نگاهم کرد... بغض کرده بود و می‌ترسید! دستش را گرفتم و گفتم: «بریم پیدای‌شان می‌کنیم!» به سمت دفتر پیداشدگان حرم می‌رفتم... قدم قدم با من می‌آمد اما یکباره بغضش ترکید... شروع کرد گریه کردن... جوری گریه می‌کرد که هر زائری که رد می‌شد دلش برایش می‌سوخت! شکلات هیچ کسی را هم قبول نمی‌کرد! شروع کرد با زبان نصفه نیمه‌اش‌ به عربی حرف‌هایی زدن! تازه فهمیدم ایرانی نیست! هر چه تلاش کردم به او بگویم دارم می‌برمت دفتر تا بابا و مامان‌ات را پیدا کنی... نشد! زبان هم را نمی‌فهمیدیم، بیشتر ترسیده بود! حالا از من هم که زبانش را نمی‌فهمیدم، می‌ترسید! تلاش می‌کرد دستش را رها کند... دلم نیامد محکم دستش را بگیرم... گریه می‌کرد... رهایش کردم! کمی دور شد اما ترسیدم بدود... خیلی دور شود... ترسیدم از حرم خارج شود... این بار دستش را محکم‌تر گرفتم تا به هر زحمتی شده او را تحویل دفتر بدهم... بلندتر گریه می‌کرد و حرف‌هایی که به زبان عربی می‌زد همراه با حرکات دست‌اش که به خودش اشاره می‌کرد، گریه‌هایش را سوزناک‌تر کرده بود... دلم می‌سوخت... اما به نفعش بود رهایش نکنم... که بیشتر گم نشود... نزدیک دفتر پیداشدگان رسیدیم مردی با پیراهن سفید بلند دوان دوان به سمت‌مان آمد... پدرش بود. بغلش کرد و بچه که آرام شد، تشکر کرد و رفت.

من هم رسیده بودم درست جایی که گنبد رو به رویم بود... با خودم گفتم: چه حکایت غریبی! چقدر ترسیدن این بچه، فرار از خیری که در چند قدمی‌اش بود، شبیه حال و هوای برخی از ما آدم‌هاست... درست وقتی گرفتار رنجی می‌شویم و بی‌تابی می‌کنیم... خدا رهای‌مان نمی‌کند اما ما در آن لحظه چون می‌ترسیم... چون ناامیدیم، چون ممکن است در مسیری قرار گرفته‌ایم که نمی‌دانیم خیرِ ما در آن است و فقط رنج مسیر را می‌بینیم، دوست داریم فرار کنیم... دوست داریم دور شویم... حتی حس می‌کنیم هیچ کس زبانِ حالِ ما را نمی‌فهمد... اما دستانِ ما در دستانِ خداست! رهای‌مان نمی‌کند... چون نگران ماست، دوست ندارد بیشتر گم شویم... دوست ندارد بیشتر فاصله بگیریم... دوست ندارد تباهی‌مان را نظاره‌گر باشد... 

رسیده بودم درست پشت پنجره فولاد، آرام شده بودم، شبیه کسی که گمشده‌اش را پیدا کرده باشد...

نظرات کاربران
کد امنیتی