در حوالی هزارپله
داستانك

در حوالی هزارپله

نویسنده : احسان رحيم زاده

بابامراد می‌ترسید بخوابد. می‌ترسید دوباره آن کابوس همیشگی به سراغش بیاید. کابوسش را آن‌قدر تعریف کرده بود که حالا بیشتر ایرانی‌های آپارتمان «رز» از آن با خبر بودند. بابامراد هر بار چیزی به خوابش اضافه می‌کرد و کسی نمی‌دانست که این‌ها را واقعا در خواب دیده یا نه. تصویر مشترک کابوس‌هایش همان پیرمردهایی بودند که در اطراف «کاسکاد» شهر «ایروان» ارمنستان، با بیل دانه‌های سرد خاک را  روی جنازه‌اش می‌ریختند. می‌گفت: «فریاد می‌زدم که نریزین. کسی گوش نمی‌کرد. خاکش این قدر سرد بود که تا مغر استخوانم یخ زد. خیلی گشتم که دور و برم آشنایی پیدا کنم. کسی نبود. همان پیرمردها بودن به اضافه چند تا کلاغ که از پله‌های هزار پله بالا و پایین می‌رفتن». 

از طبقه چهارم ساختمان رز واقع در خیابان «آمیریان» آقای سلیمی را دید که داشت با پسربچه‌اش از خودرو پیاده می‌شد. آقای سلیمی در حالی که به‌طرف آسانسور می‌رفت برای بابامراد دست تکان داد و گفت: «لطفاً یک لحظه بیاین دم در، کارتون دارم.» بابامراد عصایش را برداشت و خودش را به سمت در ورودی واحد چهار کشاند. در را که باز کرد آقای سلیمی را دید که قبل از او رسیده بود. 

این آلبوم رو برای شما آوردم. گفتم شاید عکس‌هاش واسه‌تون جالب باشه. بعد از رفتن سلیمی آلبوم را باز کرد و اولین صفحه را ورق زد. سلیمی را دید که با لباس سربازی به یکی از ستون‌های «سی و سه پل» تکیه زده. نمای بعد سلیمی و دوستانش را در یکی از کافه‌های دربند تهران نشان می‌داد. بابامراد به گوشه و کنار عکس‌ها دقت می‌کرد و هر بار چیز جدیدي می‌یافت. تصویر آدمی، خودرويي، وسیله‌ای یا درختی که او را به خاطره سال‌های دور پرتاب می‌کرد. دلش طاقت نیاورد و تلفن را برداشت و زنگ زد به پسرش ایمان. ساعت شب نشینی‌اش را می‌دانست و مطمئن بود که به این زودی‌ها نمی‌خوابد. برای چندمین بار التماس کرد که ایمان او را به مشهد برگرداند. 10 سال پیش پسر به او قول داده بود که یک سال نشده برش می‌گرداند. ایمان فکر نمی‌کرد پدرش بتواند این‌طوری به جنگ سرطان خون برود و این همه سال دوام بیاورد. رویش نمی‌شد به بابامراد بگوید زنش با برگشتن او مخالف است. می‌ترسید به پدر بگوید که آه در بساط ندارد و نمی‌تواند هزینه‌های سرسام‌آور کفن و دفنش را تامین کند. اگر یک قبر جا در یکی از قبرستان‌های مشهد می‌خرید تا آخر عمر زیر بار قرض و قسط می‌رفت. اما مردن در ارمنستان خرجی نداشت. کل ماجرای خاکسپاری با چند «درام» ارمنی حل و فصل می‌شد. بابا مراد برای آن‌که مرگ دلپذیرتری داشته باشد، حاضر بود دست به هر کاری بزند. حتی یک بار به فکرش زد کلیه‌اش را بفروشد و با آن یک قبر جا بخرد. بعد خودش از این ایده خنده‌اش گرفت و فکر کرد که کلیه یک آدم سرطانی به درد چه کسی می‌خورد؟ بابامراد از پشت تلفن دوباره همان حرف‌های همیشگی را تکرار کرد: «یک عمر کنار آقا زندگی کردم، دوست دارم همون جا بمیرم. همون جا دفن بشم. نزدیک قبر پدرم و مادرت. می‌خوام بعد از مرگ، شماها رو بیشتر ببینم. شاید فک و فامیل به بهانه زیارت، سر قبرم بیان و ثواب زیارتشون به من هم برسه». همیشه به این جا که می‌رسید چشم‌هایش خیس می‌شد و ایمان با جمله «ایشالا که 120 سال زنده باشین» دلداری‌اش می‌داد. بابامراد هم جواب می‌داد: «بابت همین 70 سال هم چند سالی به خدا بدهکارم، خودم می‌فهمم که نفس‌های آخره، زیادش رفته و کمش مونده». 

همیشه بچه‌هایش را نصیحت می‌کرد به جایی که از آن خاطره‌ای ندارید نروید و حالا خودش پرت شده بود توی یک سرزمین بی‌خاطره. صفحه بعدی آلبوم، سلیمی را نشان می‌داد که به همراه خانواده‌اش در صحن جمهوری حرم امام رضا (ع) ایستاده بود و داشت به آقا سلام می‌داد. بابامراد به گنبد طلا خیره شد. دوست نداشت از عکس چشم بردارد. یاد دوران جوانی‌اش افتاد. مراسم عقدش با «عالیه» را همان اطراف برگزار کرده بودند. یادش آمد وقتی گفتند «عروس رفته گل بچینه»،  عاقد خندید و گفت: «گلش رو که قبلاً چیده». خطبه عقد را که خواند بهشان گفت: «دست هم رو بگیرین و بشتابین به سمت خوشبختی». موقع خداحافظی هم دو تا جانماز و تسبیح به مراد و عالیه هدیه داد. به گنبد طلا خیره شد و دعا کرد امام رضا او را بطلبد و بتواند به شهر خودش برگردد. دعا کرد که خدا وضع اقتصادی زندگی ایمان را بهتر کند تا شرمنده این و آن نشود. دوست داشت عکس‌ها را با پس زمینه ترانه‌ای که دوست دارد نگاه کند. 

دوباره سر و کله پیرمردهای بیل به دست پیدا شد. بابامراد آن‌ها را که می‌دید همه تنش یخ می‌زد. اما این بار احساس کرد که دانه‌های خاک گرم شده‌اند. هر چه خاک بیشتری رویش می‌ریختند، طعم گرما را بیشتر می‌چشید. کلاغ‌های روی هزار پله جایشان را به چند کبوتر ناز داده بودند. سرش را از زیر خاک‌ها بیرون آورد و دید که نوری درخشان همه جا را روشن کرده است. گنبد طلایی حرم امام رضا (ع) از مرتفع‌ترین نقطه هزار پله دیده می‌شد. از آن فاصله نزدیک می‌توانست آقا را یک دل سیر زیارت کند. دوستان و آشنایانش را دید که دورش حلقه زده بودند و داشتند زیر لب فاتحه می‌خواندند. همه بودند. 

پسرش نصف شب از صدای ترانه «بابامراد» بیدار شد. دستگاه سی‌دی خوان را خاموش کرد و پدرش را روی مبل خواباند. پتویی رویش انداخت و به اتاق خواب برگشت.  

نظرات کاربران
کد امنیتی
م رحیمی
م رحیمی
٩٣/٠٦/١٤
٠
٠
دلنشین بود ،ممنون