حکايت‌هاي يک مجنون

حکايت‌هاي يک مجنون

نویسنده :

اسمش را در حکايت‌هاي طناز و حکمت‌آموز زياد شنيده‌ايم. شخص هوشيار و زيرک و طنازي که شبيه عاقلان رفتار نمي‌کند و همه او را به نام «بهلول» مي‌شناسند. ما ايراني‌ها به خاطر خصلت کنايه‌گويي و نکته‌داني ارثي‌مان او را بسيار دوست داريم و به همين خاطر حکايت‌هايش را هميشه خوانده و لذت برده‌ايم. درباره زندگي بهلول اطلاعات زيادي موجود نيست و به همين دليل ابهامي در مشهورترين ويژگي او يعني «جنون» وجود دارد. در کتاب‌هاي تاريخي عده‌اي او را از شاگردان امام صادق(ع) معرفي کرده‌اند و گفته‌اند، اين‌که او خود را به جنون زده است يک جور تقيه سياسي براي رهايي از دست هارون‌الرشيد بوده است. اما در متون عرفاني او را جزو «عقلاي مجانين» مي‌دانند که به علت مرتبه عقلي و عرفانيشان رفتارشان و گفتارشان با مردم عادي متفاوت است. آن‌چه درباره بهلول در منابع قديم آمده ‌است، مجموعه‌اي است از داستان‌هاي جذاب و طنزآميز که شخصيتي فرزانه اما ديوانه‌نما را تصوير مي‌کند و خصوصياتي چون قناعت، بي‌اعتنايي به قدرت، ظلم ستيزي، لطافت روح، حضور ذهن و نکته‌داني او را نشان مي‌دهد. در سال‌هاي اخير، مجموعه حکايات او به فارسي و به زباني ساده بارها به چاپ رسيده است. در اين شماره حکايت‌هاي مشهور او را با هم مي‌خوانيم.

دوستي بهلول را پرسيد: حالت چون است؟ گفت: حال من مثل گذشته‌ام خراب است. مي‌ماند آينده‌ام که آن را خدا مي‌داند!

پايش را با دستمالي بسته بود و لنگان لنگان راه مي‌رفت: پرسيدند: سبب چيست؟

گفت: از مرحله پرت افتاده‌ام.

پرسيد: در چه حالي؟ گفت: سرگردانم.

گفت: در کجا؟ جواب داد: در بيت دوم شعري که تازه گفته‌ام.

روزي جامه سياه پوشيده و مغموم نشسته بود. علت را پرسيدند.

گفت: روحيه‌ام مرده است، در سوگ نشسته‌ام.

پرسيدند: حيات آدمي در مثال به چه مي‌ماند؟

گفت: به نردباني دو طرفه، که از يک طرف سن بالا مي‌رود و از طرف ديگر، زندگي پايين مي‌آيد.

کسي گفت: من متن کتاب را خواندم و چيزي نفهميدم.

بهلول گفت: کسي که در حاشيه مي‌زيد، از متن چيزي نمي‌فهمد.

خواجه ثروتمندي براي خود مقبره‌اي ساخت. يک سال تمام در آن‌جا کار کردند تا به پايان رسيد. خواجه از استاد بنا پرسيد که اين عمارت را ديگر چه لازم است؟ بهلول حاضر بود. گفت: وجود شريف شما!

پرسيدند: روسفيدترين مردم پيش خداوند، چه کساني هستند؟ گفت: آسيابانان!

پرسيدند: تلخ‌ترين چيز کدام است؟ گفت: حقيقت! پرسيدند: چگونه مي‌توان اين تلخي را تحمل کرد؟ گفت: با شيريني انديشه!

پرسيدند: حد فاصل گريه و خنده چيست؟ گفت: انسان با چشم‌هايش مي‌گريد و با لب‌هايش مي‌خندد و حد فاصل اين دو، دماغ انسان است.

روزي به شتاب تمام راه مي‌رفت. پرسيدند: با اين شتاب، به کجا مي‌روي؟ گفت: مي‌روم تا از دعواي دو نفر جلوگيري کنم. گفتند: کدام دو نفر؟ گفت: خودم و آن که دارد دنبال من مي‌دود!

گفتند: قرقاول را چگونه کباب کنند؟ گفت: اول تو بگير!

روزي در بازار با گل، چيزي مي‌ساخت. زبيده، همسر هارون الرشيد او را ديد و پرسيد: چه مي‌کني: گفت: قصري مي‌سازم از قصر‌هاي بهشت. گفت: به چند مي‌فروشي؟ گفت: به يک صد دينار زر! زبيده يکصد دينار زر بداد و برفت و بهلول، آن زر در ميان فقيران بغداد، قسمت کرد. زبيده آن شب به خواب ديد که در بهشت است و او را قصري بخشيده‌اند. صبح، خواب خويش به هارون گفت و هارون در عبور از بازار، بهلول را به همان شغل ديروز مشغول ديد. گفت: چه مي‌کني؟ گفت: چنان که داني، قصرهاي بهشتي مي‌سازم. گفت: هر يک به چند؟ گفت: به يک هزار دينار زر! گفت: چه گران فروشي که از ديروز به امروز قيمت را به ده برابر رسانده‌اي! گفت: چنين نکرده‌ام؛ بلکه قيمت اين کالا در اين بازار، براي آن‌که نديده و وارسي نکرده و از روي يقين مي‌خرند، يک صد دينار است و براي ديگران، يک هزار دينار!

شخصي از ثروتمندان بغداد، مسجدي ساخته بود. بر سر در آن بنا، آن‌جا که نام باني و واقف را مي‌نويسند، همچنان خالي بود تا بهلول لوحي به نام خويش نوشت و شبانگاه، آن‌جا نصب کرد. چون روز شد، آن ثروتمند به سراغ بهلول آمد و او را توبيخ کرد که: اين، چه کار زشت بود که کردي؟ بهلول گفت: اگر براي خدا ساختي که نيک مي‌داند و خطايي در کار نيست؛ اما اگر براي مردمان ساخته‌اي، بدا به حالت که مال بسيار از کف داده‌اي و با آن، بهره‌اي از آخرت، نمي‌گيري! به اين عمل، خواستم بر اخلاص و اجر تو بيفزايم و از وبالت بکاهم! تا خود، چه خواهي.

مردي فقير در دکان خوراک پزي، تکه ناني را بالاي بخاري که از سر ديگ بلند مي‌شد، مي‌گرفت و مي‌خورد. هنگام رفتن صاحب مغازه گفت: تو از بخار ديگ من استفاده کرده‌اي، بايد پولش را بدهي. مردم جمع شدند و مرد از همه جا درمانده، بهلول را ديد و او را به قضاوت دعوت کرد. بهلول به آشپز گفت: اين مرد از غذاي تو خورده است؟ آشپز گفت: نه ولي از بوي آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جيبش در آورد و به زمين انداخت و گفت: اي آشپز صداي پول را تحويل بگير. آشپز با تعجب گفت: اين چه جور پول دادن است؟! بهلول گفت: مطابق عدالت است. کسي که بوي غذا را بفروشد در عوض بايد صداي پول دريافت کند.

هارون‌الرشيد از بهلول پرسيد که دوست‌ترين مردم نزد تو کيست؟ گفت آن‌کس که شکم مرا سير کند. گفت اگر من شکم ترا سير کنم، مرا دوست داري؟ گفت دوستي به نسيه نمي‌باشد.

شخصي تيري به مرغي انداخت، خطا کرد. بهلول گفت احسنت! تيرانداز بر آشفت که به من ريشخند مي‌کني؟ گفت: نه؛ مي‌گويم احسنت اما به مرغ؟

روزي پاي پياده از جاده‌اي مي‌گذشت. خليفه با جلال و شکوه از کنار او رد شد. خليفه که او را مي‌شناخت،گفت: موجب حيرت ما است که تو را پياده مي‌بينم، پس الاغت کو؟ گفت: همين امروز عمرش را داد به شما!

يک روز همراه خواجه‌اي از مجلس ميهماني بيرون آمد. کنار در حياط، لحظه‌اي ايستاد. خواجه گفت، چرا ايستادي، بيا با هم برويم. گفت: نه، تو خود برو، من پياده خواهم رفت.

نظرات کاربران
کد امنیتی