خانه‌های بی قرار دختران فرار
برای معضلی که گریبان گیر دختران است

خانه‌های بی قرار دختران فرار

نویسنده : لیلا جان قربان

می‌گویند خبرنگاران و روزنامه‌نگاران باید بدون درگیر شدن احساسات‌شان، بنویسند و بگذارند مخاطب خود تصمیم بگیرد که کدام برداشت بهتر است! با علم به این گفته می‌خواهم اعتراف کنم که این بار بدون درگیری احساسم نمی‌توانم بنویسم! تمامی وجودم سرشار از درد است. دردی از ادراک شرایط دخترانی که ناملایمات زندگی آن‌ها را به بیراهه‌ای کشانده است. بیراهه‌ای که قطعا نقش آن‌ها در آن بسیار اندک بوده است...

این مطلب را قرار است در ارتباط با دختران فراری برای‌تان بنویسم. در این مدت که درگیر اين موضوع بودم با دختران فراری زیادی روبه‌رو شدم و داستان زندگی خیلی از آن‌ها را شنیدم. رنج، فقر، اعتیاد، نابه سامانی خانواده و... هزار و یک درد دیگر در زندگی این دختران جاری است. نه آن‌که بگویم با فرارشان کار خوبی کرده‌اند اما می‌خواهم بگویم که اگر خانواده امنی داشتند، شاید...

گفت‌وگو با دختری که فرار را برقرار ترجیح داده است
دیگر چیزی
برای از دست دادن ندارم
به واسطه یکی از دوستان مددکار اجتماعی، توانسته‌ام امروز را در خانه یک دختر فراری باشم. اولین لحظه‌ای که در کنار یک دختر فراری قرار می‌گیری، مثل این آدم‌هایی که ترس از بیماران مسری دارند، خودت را مچاله می‌کنی و در فشردن دست این دختران تردید داری! اما چند لحظه‌ای که می‌فهمی که کنار یک آدم هستی با شرایط خاص اجتماعی یا به عبارتی دیگر با یک معضل یا درد اجتماعی! زمانی نمی‌گذرد که می‌فهمم امثال این دختران هم نیاز به محبت و دیدار دیگران دارند. به احترام حضور من امروز را به قول خودش تعطیل کرده است! شنیدن سرگذشت شیما (نام مستعاری که او برای خود انتخاب کرده است) خالی از لطف نیست.
 چند سالته؟
 فکر کنم بیست و پنج.
 چرا فکر کنی؟
 چه فرقی می‌کنه که توی این زندگی کثافتی چند ساله باشی!
 چرا کثافتی؟!
 یک طوری صحبت می‌کنی که انگار نمی‌دونی من چکاره‌ام و چه سرگذشتی داشتم!
 چرا می‌دونم ولی گفتم شاید راضی هستی که داری ادامه می‌دی!
 مجبورم! وقتی جایی و راهی ندارم، مجبورم همین زندگی رو ادامه بدم.
 چی شد که به این‌جا رسیدی؟
 یه داستان تکراری! بابام معتاد بود. یک شب از بس کشید افتاد و مرد. یک سال نشده مادرم عروس شد. ناپدری‌ام یک ماهی تحملم کرد و بعد به زور به عقد پسر ناپدری‌ام در اومدم. 
 بعد از عقد فرار کردی؟
 نه چند ماهی با پسره زندگی کردم اما هر کاری که فکرش رو بکنید انجام می‌داد. معتاد بود و رفیق باز. فقط همین مونده بود که من رو به خاطر مواد بفروشه. من که حمایتی از طرف هیچ کس نمی‌شدم یک شب فرار کردم.
 چند ساله بودی؟
 فکر کنم هفده ساله.
 خب فرار کردی، چی شد؟
 توی حرم، شب دوم به من مشکوک شدن و همون شب برگشتم خونه. ولی شوهر معتادم دیگه راهم نمی‌داد خونه. می‌گفت معلوم نیست این دو شب چه کارا کردی!
 مادرت از تو حمایت نکرد؟
 مادرم! کاش مادرم هم مثل پدرم مرده بود!
 چه کار کردی؟
 چند روزی کتک خوردم و دندون رو جگرم گذاشتم. اما فایده‌ای نداشت. از اون زندگی نکبتی با همون وضع و اوضاع یک سالی گذشت که طلاق گرفتم.
 با طلاق مشکلاتت تمام شد؟
 هر قسمتی از زندگی من مشکلاتی داشته!
 بعد از طلاق چه کردی؟
 با یک خانمی آشنا شدم که هم کمکم کرد و هم...
{می‌زند زیر گریه... نمی‌تواند چیزی بگوید... سکوت می‌کنیم... و بعد در میان هق‌هق بغضی که سخت گلویش را گرفته به حرف‌هایش ادامه می‌دهد...}
این زن هم شرایطی مثل من داشت. چند سالی را در خانه او گذراندم. ولی هیچ محبتی در این زمانه بی‌خرج نیست. به خاطر مخارجم دنبال کار رفتم. حتی چندباری هم به خاطر کار پیدا کردن مجبور شدم خودم را بزک آن چنانی بکنم. به جای پیشنهاد کار، پیشنهادهای دیگری به من می‌شد. مدتی مقاومت کردم اما... اما مجبور شدم... هر چند ماه خانه‌ام را عوض می‌کنم، از خودم و خدا شرمنده‌ام اما راهی ندارم. صاحب خانه سر ماه اجاره می‌خواهد و نمی‌شود نخورد و زنده ماند.
  فکر نمی‌کنی می‌تونستی تلاش بیشتری بکنی؟
 به جایی رسیده‌ام که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم...
نظرات کاربران
کد امنیتی
رضا
رضا
٩٣/٠٥/٢٥
٠
٠
آخه ما مسلمونیم.الان میخوتم برم حرم اما پر از شک وتردیدم از اینکه اسلام چیست؟از اینکه اصلا اسلامی وجود داره؟که اگه وجود داشته باشه بدون تردید تو کشور ما که اصلا نیست.فقط دعا میکنم امام زمان ظهور کنه.گر چه دعا کردن خالی کافی نیست و بایددر راه درست قدم گذاشت اما راه درست چیه؟
پربازدیدتریـــن ها
روایت‌هایی درباره خرده رفتارهای زنان علیه زنان

وقتی برای زنان هم، زن و مرد دارد!

٩٥/١٢/٠٥
برگزیده سایت

نقطه سر خط به توان 3

٩٥/١٢/٠٥
شاخ هفته

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠٥
کافه جهان نما

لندن، شهر رمز و راز و باران در دل جزیره

٩٥/١٢/٠٥
مینیمال

روز مهندس مبارک!

٩٥/١٢/٠٥
حکایت هفته

اندر حکایت مریدان و مشاهده بشقاب پرنده در آسمان

٩٥/١٢/٠٥
تلگجیم

تلگجیم 476

٩٥/١٢/٠٥
شگرد خفن

ویژگی جدید تلگرام ویندوزی

٩٥/١٢/٠٥

فراز و فرودهای ادبیات عاشقانه از دیروز تا امروز

٩٥/١٢/٠٥
گپی با برگزیدگان مشهدی جشنواره سی و پنجم تئاتر فجر در یک شب برفی

کاش مسئولان، اندازه مردم به تئاتر توجه داشتند

٩٥/١٢/٠٥
ذهن زیبا

ذهن زیبا 476

٩٥/١٢/٠٥
چهره هفته

کمدی-تراژدی کاندیداتوری بقایی

٩٥/١٢/٠٥
نامه‌های دلبرانه‌ای که امروز در قالب‌کتاب به دست ما رسیده‌اند

از... به...

٩٥/١٢/٠٥

شغل: «دوستت دارم» نویسی

٩٥/١٢/٠٥
آنتن

همسایه‌های بی‌جک!

٩٥/١٢/٠٥
جارچی

جارچی 476

٩٥/١٢/٠٥
درباره عاشقانه نوشت‌ها و بلایی‌که ما آدم‌های عصر جدید بر سرشان آورده‌ایم

عاشق is typing...

٩٥/١٢/٠٥
فتوچاپ

فتوچاپ 476

٩٥/١٢/٠٥
روی پرده

نه خوب، نه جلف؛ متوسط!

٩٥/١٢/٠٥
به بهانه تغییر وزن‌های متوالی یکی از پلنگ‌های جویبار که این‌بار در فینال جام‌جهانی ضربه فنی شد

یزدانی به جای یزدانی!

٩٥/١٢/٠٥
تبلیغات
تبلیغات