تاکسي صلواتي دم افطاري
گزارشي از يک کار خير جديد که اهالي آن از دوربين‌هاي ما فراري بودند

تاکسي صلواتي دم افطاري

نویسنده :

دم دماي افطار که مي‌شود چه مي‌کنيد! اگر در خيابان باشيد و خودرو هم داشته باشيد، چند برابر سرعت هميشه سعي مي‌کنيد خود را به خانه برسانيد و سفره افطار! اصلا اگر در همان لحظه که با عجله داريد خود را به خانه مي‌رسانيد و نايي هم نداريد، يکي پيدا شود و از شما بخواهد او را تا يک جايي برسانيد چه مي‌کنيد! ماه رمضان که مي‌شود خيلي‌ها سعي مي‌کنند با استفاده از فرصت‌هايي که فراهم است براي خود بار وبنه سنگين‌تري جمع و جور کنند و تا آن‌جاي که مي‌شود، براي خود دعاي اهل روزه را بگيرند و در توشه آخر‌ت‌‌شان بگذارند. کارهايي مثل افطاري دادن، کمک به روزه داران، برگزاري محافل قرآني و... اگر دنبال فرصت باشيد، کارهاي زياد ديگري را هم مي‌توانيد انجام دهيد؛ البته اگر بخواهيد! يکي از کارهايي که مي‌شود انجام داد و يک گروه ده نفره از بچه‌هاي مشهدي انجام مي‌دهند، اين است که دم دماي افطار، مردم روزه‌دار را از خيابان‌هاي شلوغ تا نزديک‌ترين مسير مشترک مي‌رسانند.

فرصتي براي خوشه چيني
حسين بزرگ‌ترين عضو گروه است. به اين شرط حاضر مي‌شوند در هفته‌نامه جيم از کارشان بنويسيم که نه نام‌شان را بياوريم و نه عکسي از آن‌ها چاپ کنيم. او سه سال است به قول خودش با بچه محل‌هايش اين کار را انجام مي‌دهد. وقتي مي‌پرسم منظورش از بچه محل‌ها، بچه‌هاي کدام محله است؟ مي‌گويد: همين طرف‌هاي طبرسي، شهدا و خواجه‌ربيع. مي‌گويد: سال اولي که شروع کرديم پنج نفر بوديم. آن سال با خودرو پدرم دم افطار مسافران را از ميدان شهدا تا ميدان امام حسين (ع) مي‌رساندم. کم‌کم بعضي از بچه‌هاي مسجد و فاميل يا حتي دانشگاه که با کارمان آشنا شدند، کمک ما آمدند و امسال يک تيم ده نفره شده‌ايم. به او مي‌گويم دم افطار، در اين هواي گرم دوست نداشتي خانه باشي؟ مي‌گويد: ماه رمضان فرصتي است براي جمع کردن خوشه‌هاي ثواب، حيف نيست از دست بدهيم!

خدا بيشتر دوست دارد
آن‌قدر خسته است که به سختي مي‌توانم صدايش را بشنوم. نشسته است پشت فرمان خودرو و مدام دارد صورتش را خشک مي‌کند. دانشجوي ترم آخر کارشناسي ادبيات است و از لحن صحبت کردنش، مي‌شود فهميد تحصيل در اين رشته حسابي بر گفتارش اثر گذاشته است! به او از قبل گفته‌اند قرار است يک روزنامه‌چي سوار خودرو‌اش شود. وقتي مي‌نشينم و سلام مي‌کنم؛ مي‌گويد: فکر همه جايش را کرده بوديم جز اين‌که بخواهيد گزارش‌مان کنيد! مي‌خندم ومي‌گويم: مگر چه ايرادي دارد؟ با چشم‌هاي خسته‌اش نگاهم مي‌کند و مي‌گويد: زديد همه چيز را خراب کرديد! اگر مخفي مي‌ماند، خدا بيشتر دوست مي‌داشت! حالا کي درست کند اين همه ريا کاري‌مان را! مي‌گويم: قول داده‌ايم که اسم نياوريم! مي‌گويد: با همين دفتر ودستکي که دارد کلي کيف مي‌کند! از آن کيف‌هايي که شبيه موري است بر سنگ سياهي در دل تاريکي شب! مي‌گويم: يعني زديم و ريايي‌اش کرديم! مي‌گويد: تا يار چه را خواهد و بيند!

آمده‌ايم کار دل کنيم
گفته‌اند يکي ديگر از بچه‌هاي گروه، ورودي حرم از سمت خيابان شيرازي مي‌ايستد.نشانه‌اي که مي‌دهند اين است که يک پرايد نقره‌اي دارد و نامش سيد مجتبي است. نيم ساعتي را ورودي شيرازي مي‌ايستم. چند پرايد نقره‌اي مي‌آيند ومي‌روند ولي هيچ کدام سيد مجتبي نيستند. نااميد مي‌شوم از ديدن سيد. راهم را مي‌گيرم تا بروم که يکي پشت سرم شروع مي‌کند به بوق زدن. خيال مي‌کنم تاکسي است، حواسم به رنگش نيست، مي‌گويم مستقيم! بوق مي‌زند. سوار مي‌شوم. عقب سه نفر نشسته‌اند. از لباس‌هاي‌شان معلوم است عرب هستند. نرسيده به چارراه شهدا پياده مي‌شوند. يکي‌شان سرش را دم شيشه مي‌آورد و مي‌گويد: چند؟ پسر جوان نگاهش مي‌کند ومي‌گويد: صلوات بفرست عمو جان! و راهش را مي‌گيرد و مي‌رود. مي‌گويم: با خودم گفتم الان چند هزار توماني پياده‌شان مي‌کني! مي‌خندد و مي‌گويد: اگر کارم اين بود شايد! مي‌گويم: لابد تو هم از آن‌هايي هستي که ليسانس گرفته‌اند و به اجبار آمده‌اند مسافرکشي! ها! نه! راستي پول نگرفتي که! مي‌گويد: ليسانس که گرفته‌ايم ولي به اجبار نيست! آمده‌ايم کار دل کنيم!سرم را بلند مي‌کنم و جلوي خودرو را به دقت نگاه مي‌کنم. پرايدي نقره‌اي! چيزي نمي‌گويم از روزنامه و گزارش؛ فقط موقع پياده شدن مي‌گويم: التماس دعا آقا سيد!

همه چيز با يک بطري آب حل مي‌‌شود
صداي موتور خودرو‌اش از بوق اين خودرو بزرگ‌‌ها هم بلندتر است! مي‌‌گويم: خب مرد مومن مگر مجبور بودي با اين وضعيت، تو هم بيايي و کمک کني! مي‌‌خندد و مي‌‌گويد: خوب است که خودت مي‌‌گويي در اين وضعيت! دم افطار که پاي آدم نايي براي رفتن ندارد همين لگن هم کلي نعمت است! تا مي‌‌گويد نعمت؛ خودرو تقي مي‌‌کند و خاموش مي‌‌شود! مي‌‌زنم زير خنده و مي‌‌گويم: انگار درد سرساز شد! دستش را زير صندلي‌‌اش مي‌‌برد و بعد از کلي گشت وگذار بطري آب مي‌‌آورد بيرون ومي‌‌گويد: چاره‌‌اش همين يک بطري آب است! امروز از صبح با بچه آمده‌‌ايم ثواب جمع کنان، مثل اين‌که حسابي بارش سنگين شده است! مي‌‌گويم: از اين خنک کننده‌‌ها براي خودت هم آورده‌‌اي! سرش را از شيشه خودرو مي‌‌آورد کنار گوشم ومي‌‌گويد: راستش هميني که خورد مال خودم بود!

تو هم بيا مراسم سيلي زني
ديگر اذان را گفته‌اند! به قول حامد امشب من هم داخل ثواب شدم! شلوغي اذان دارد کم مي‌شود. دم مسجدي در خيابان طبرسي نگه مي‌دارد تا به نماز اول وقت برسيم. وارد مسجد که مي‌شويم، با چندتايي از حاج آقاهاي مسجد حال واحوال پرسي گرمي مي‌کند. حاج رضا که انگار بزرگ‌تر مسجد هم هست؛ مي‌گويد: نه خسته حامد آقا! امروز هم زدي در گوش شيطان! حامد مي‌خندد ومي‌گويد: محکم! مي‌پرسم: اين ماجراي گوش شيطان چيست ديگر؟ مي‌گويد: حاج رضا از برنامه بچه‌ها با خبر است. بعضي شب‌ها هم همه را همين‌جا دور هم جمع مي‌کند و افطاري مي‌دهد. هر روز که مي‌گذرد، مي‌گويد با کارهاي خوبي که کرديد يکي زديد در گوش شيطاني که مي‌خواست شما را از خوبي‌ها دور کند! مي‌گويم: چه سيلي مي‌زنيد شما به اين فريبنده! کاش ما هم کمي ياد بگيريم! مي‌خندد و مي‌گويد: هنوز وقت هست! از فردا تو هم بيا مراسم سيلي زني!

نظرات کاربران
کد امنیتی