من و پرونده‌هایم
پايان نامه

من و پرونده‌هایم

نویسنده : سعيد برند

اولین بار که این حس را تجربه کردم دبستانی بودم، زنگ دیکته بود، معلم بعد از این که دیکته می‌گفت تمام دفترها را جمع می‌کرد و روی میز می‌چید و یک به یک تصحیح می‌کرد، از پشت نیمكت چهارم و از لای کله‌های تراشیده بچه‌ها زیر چشمی نگاه می‌کردم که کی نوبت به دفتر من می‌رسد، وقتی معلم در حال خواندن دیکته من بود «استرس» سراسر وجودم را می‌گرفت...

 

داشت نوشته مرا می‌خواند! مردی غریبه که روبه‌رویم نشسته بود، سکوت مطب همیشه مرا بی‌حوصله می‌کند ولی آن روز شش دانگ حواسم به «عکس العمل»‌های آن مرد بود، مطلب را خواند و روزنامه را روی میز گذاشت، صدای منشی ‌آمد که ‌گفت: پرونده‌تون رو پیدا کردم، داخل اتاق دکتر که رفتید، با خودتون ببرید...

 

وارد اتاقش شدم، آنچنان محکم پا کوبیدم و خبردار ایستادم که در و دیوار اتاق هم هاج و واج نگاهم کردند، دو دستی و با احترام تمام پرونده‌ام را روی میز گذاشتم، جناب سرهنگ پرونده را با دقت وارسی می‌کرد، تمام مرخصی‌ها، توبیخ‌ها، از زیر کار در رفتن‌ها، غیبت‌ها و ... همه را بررسی می‌کرد و بعد اگر به قول خودش پرونده تمیز بود، برگه تسویه خدمت را «امضا» می‌کرد، قلبم داشت می‌آمد توی دهنم...

 

کنار میزش مثل یک بچه مودب ایستادم، کمی هم گردنم را کج کردم، اگر رئیس شعبه امضای آخر را می‌زد، وامم را می‌گرفتم. کلی پرونده را زیر و رو کرد، دست آخر هم گیر داد به ضامن! یعنی برای گرفتن یک وام 2 میلیون تومانی هم «آبرو» و «اعتبار» نداشتم!

 

این شب‌ها، پرونده‌ام دست شماست. خدا می‌داند چقدر قلب‌تان از دست کارهای من گرفته ‌است، «آقا جان» مرا به خاطر این پرونده سیاه ببخشید...

نظرات کاربران
کد امنیتی
تبلیغات
تبلیغات