به یاد پدر گریه نکن  «اشکی»؛ بخند
شاخ هفته

به یاد پدر گریه نکن «اشکی»؛ بخند

نویسنده : اشكهر آتشروان

 

مطلب:اشكمهرآتشروان

ما چند تا ماهی قرمز داشتیم و آن‌ها در کاسه روی میز، کنار پرده‌ای که پنجره را می‌پوشاند، می‌چرخیدند و می‌چرخیدند.

پدرم همیشه لبخند می‌زد و از ما می‌خواست که شاد باشیم. به من می‌گفت: خوشحال باش «اشکی»!

او راست می‌گفت: اگر می‌توانید، بهتر است که شاد باشید. اما مادرم همیشه سر جنگ و دعوا را چند بار در هفته با پدرم باز می‌کرد، وقتی که داد و فریاد می‌کرد و با خشم به جوش می‌آمد، ولی او نمی‌توانست بفهمد آن چیست که از درون دارد بهش حمله می‌کند.

باز فراموش کرده بود خوردن قرص‌های اعصابش را و من باید برایش می‌آوردم.

ماهی‌های بیچاره؛ پدرم می‌خواست که شاد باشد، دو یا سه بار در هفته او با مادرم دعوا می‌کردند و به من می‌گفت که شاد باشم: «اشکی، بخند! تو چرا هیچ وقت نمی‌خندی؟» بعد خودش لبخند می‌زد تا به من نشان بدهد چطوری بخندم، و آن لبخند غمگین‌ترین لبخندی بود که تا آن موقع دیده بودم.

یک روز ماهی‌های قرمز مردند، هر دو تای‌شان مردند. همه آمدن روی آب و از پهلو شناور شدند. هنوز چشم‌های‌شان باز بود.

ما داشتیم تماشا می‌کردیم و پدرم لبخند می‌زد و می‌گفت: فردا یک جفت ماهی دیگر برایت می‌خرم؛ گریه نکن «اشکی»؛ بخند!

 

كاامنت:محمد حسين وكيلي

نوشتن برای پدر سخت است، اصلا مگر می‌شود حس داشتن یک پشتوانه و قوت قلب را به روی کاغذ آورد؟

در گذشته هر وقت قدمی بر می‌داشتم محکم بود، می‌دانستم زمین نمی‌خورم چون سایه بازوان مردی را از پشت سرم می‌دیدم که هوایم را دارد، اگر روزی زمین هم می‌خوردم با کمکش بلند می‌شدم ، انگار او را آفریده‌ بودند که فقط هوایم را داشته باشد.

بعضی اوقات به ‌قدری دوستش‌ داشتم که می‌خواستم داشتنش را فریاد بزنم و پدرم را به همه نشان بدهم و بگویم که به عشق و ایستادگی‌اش افتخار می‌کنم.

اما زمانی که از چیزی محروم می‌شوی، یاد می‌گیری برای داشته‌هایت شکرگزار باشی و هر چقدر ‌هم تقلا کنی هیچ چیز برایت آن آغوش پدرانه نمی‌شود.

اشکمهر عزیز خوب حس پدرانه را گفت تا قدر بدانیم این فرشته‌ای را که شاید زیر پایش بهشت نباشد، اما خودش برایمان یک دنیاست.

نظرات کاربران
کد امنیتی
تبلیغات
تبلیغات