ذهن زیبا
ذهن زیبا

ذهن زیبا

نویسنده : سرویس ادب و هنر

از دهر به هر گونه همی‌دار امید

وز گردش روزگار می‌لرز چو بید

گفتی که پس از سیاه، رنگی نبود

پس موی سیاه من چرا گشت سفید

حافظ

706- 769 ش

من بر سر کار رفتم، او بر سر کار

ای آدم عاقل این دو را یک نشمار

باید که بخوانم و شوم کارشناس

یکدفعه‌ای دکترا گرفت او انگار

علی شوش

1367 ش

زبان را نگهدار باید بدن

نباید روان را به زهر آژدن

که بر انجمن مرد بسیار گوی

بکاهد به گفتار خود آبروی

دل مرد مطمع بود پر ز درد

به گرد طمع تا توانی مگرد 

فردوسی

319- 397 ش

سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی 

خار بنان خشک را از گل او طراوتی 

جان و دل فسرده را از نظرش گشایشی

سنگ سیاه مرده را از گذرش سعادتی

مرده ز گور برجهد آید و مستمع شود

گر بت من ز مرده‌ای یاد کند حکایتی

مولانا 

586- 652 ش

گر پاره کنی مرا ز سر تا به قدم

موجود شوم ز عشق تو من ز عدم

جانی دارم ز عشق تو کرده رقم

خواهیش به شادی کش و خواهیش به غم

ابوسعید ابوالخیر 

۳۵۷ -۴۴۰ ق

ای خوش آن قومی که جان او تپید

از گِل خود، خویش را باز آفرید

عرشیان را صبح عید آن ساعتی

چون شود بیدار چشم ملتی

اقبال لاهوری 

1256- 1317 ش 

گفتند، شعرهای من

جوشش دریاست

خروش رود

بی‌شک، کمی بالاتر

به چشمه‌ای می‌رسند

که تو هستی... 

گروس عبدالملکیان

1359 ش

نظرات کاربران
کد امنیتی