داستان‌هاي‌کافه
گوشه‌نويسي يا داستان‌واره‌هاي کافي‌شاپي

داستان‌هاي‌کافه

نویسنده :

روزي که روز باشد، بايد هوايش مثل بچه آدم باشد! خورشيد خانم کله سحر از پشت ابرها در آيد و دم‌دماي غروب سرش را پايين بيندازد و برود پي کارش! برود خانه‌اش! برود يک جايي که ديگر نباشد تا فردايش! آن روز هم از روزهاي خدا بود، ولي راستش را بخواهيد روزش روز نبود. صبح که از خواب شدم، همچين که چشمم به گرگ و ميش‌هاي هواي سرد زمستانه افتاد يقينم شد امروز روزم روز نيست! يقينم شد امروز حالم حال کافه است و داستان‌هاي کافه. دستي در جيب کردم و در سوز سرماي بهمن‌ماه زمستان پول‌هايم را شمردم. لااقل مي‌توانستم با چندرغاز آخر برجي بروم سراغ «کافه»! سراغ کافه و داستان‌هايش...

وارد کافي‌شاپ که مي‌شوم، مهدي را مي‌بينم که پشت پيشخوان ايستاده است. حالي مي‌کنيم و احوالي. چند وقتي بود که نديده بودمش! قرار شد مثل هميشه يک گوشه‌اي کنار پنجره بنشينم. اسپرسو بخورم و براي خودم ميان قصه‌هاي کافه وول بخورم. کافه براي خودش حالي دارد و فضايي. قصه‌هاي زير قصه‌هاي کافه است. قصه‌‌هاي يک کافي‌شاپ...

مد شده است که به کافي شاپ بروند
خسته روي صندلي اتوبوس نشسته است. کنارش مي‌نشينم و خودم را معرفي مي‌کنم. مي‌گويم مايل باشد با هم چند دقيقه‌اي درباره کافي شاپ صحبت کنيم. کارمند آموزش و پرورش است و 45 ساله! تا سؤالم را مي‌پرسم، لبخند صورتش تبديل به اخم ريزي مي‌شود. مي‌گويد: نه تا به حال کافي شاپ نرفته‌ام. اما بچه‌هايش پولشان را خرج همين‌جور جا‌ها مي‌کنند و با لبخند مي‌پرسم: چقدر از رفت و آمد آن‌ها خبر دارد؟ مثلا مي‌داند با چه کساني به کافي شاپ مي‌روند؟ يا به کدام کافي شاپ مي‌روند؟ مي‌گويد: نه اطلاع چنداني ندارم، مي‌دانم که با دوستان‌شان مي‌روند و مي‌گويند جاي خوبي است و خيلي خوش مي‌گذرد، اما من خيلي موافق نيستم. به نظرم جاي مناسبي براي دخترها نيست. مي‌پرسم پس چطور به بچه‌هاي‌تان اجازه مي‌دهيد که با دوستان‌شان به کافي شاپ بروند؟ با خم بيشتري مي‌گويد: کار چنداني نمي‌توانم بکنم. مد شده است که همه با دوستانشان مي‌روند به اين‌جور جاها ولي آدم خاطرش خيلي جمع نيست، ديگر!

مهمان بچه‌ها بودم
چادري است و مي‌گويد با نوه‌اش براي پياده روي به پارک آمده‌اند. چند دقيقه‌اي با هم قدم مي‌زنيم و درباره موضوع گزارش من صحبت مي‌کنيم. 48 ساله است و به جز دختر بزرگش به قول خودش چند بچه ديگر توي خانه دارد. با کمال تعجب مي‌شنوم که او تا به حال چند بار با بچه‌هايش به کافي شاپ رفته‌است. البته مي‌گويد: خوردني‌هاي آن‌جا برايش حسابي مضر است. اما بچه‌ها مهمانم کرده بودند. خيلي دلم مي‌خواهد توصيفش را از کافي شاپ و آدم‌هاي که به آن‌جا مي‌روند بشنوم. مي‌گويد: آن‌جايي که بچه‌هاي من مي‌روند، محيط آرام و دوست داشتني بود. من مي‌دانم بچه‌ها گاهي براي قرار کاري و ديدار دوستانشان به کافي شاپ مي‌روند، البته دختر کوچکم را هم چند بار به کافي شاپ برده‌ايم از طرف دوستانش به جشن تولد دعوت شده بود. مي‌گويم خودتان هم در جشن شرکت کرده بوديد؟ جواب مي‌دهد: نه ما، من و پدرش فقط او را رسانديم. ما دوستانش را مي‌شناسيم، مي‌دانيم همگي از خانواده‌هاي محترمي هستند. کافي شاپ هم در محله بدي نبود و مطمئن بوديم مکان معتبري است.

شايد نيروي انتظامي از پس اين بچه‌ها بربيايد
مادر بعدي 46 سال دارد و مثل همه مادران نگاه نگراني دارد مي‌گويد يک دختر 21 ساله دارد که توي يک شرکت کار مي‌کند. وقتي موضوع صحبت را مي‌گويم: کمي شاکي است، مي‌گويد دخترش بيشتر حقوقش خرج همين کارها مي‌شود. زمان ما دخترها توي دوره‌هاي خانگي دوستانشان را مي‌ديدند و توي کوچه و خيابان قرار نمي‌گذاشتند. از او مي‌پرسم خودش تا به حال به کافي شاپ رفته است؟ مي‌گويد: نه تا به حال خودم به کافي شاپ نرفته‌ام اما مطمئن نيستم محيط بي‌خطري باشد. وقتي که خانه هست چه معني دارد اين‌جور قرارها! وقتي درباره نظارت نيروي انتظامي نظرش را مي‌پرسم، به سرعت استقبال مي‌کند و مي‌گويد: ما که نمي‌توانيم مواظب جوان‌هاي اين دوره و زمانه باشيم، شايد از دست آن‌ها کاري بربيايد!

نه! ما توي خانه کامپيوتر داريم!
توي ايستگاه اتوبوس نشسته است. خيلي مطمئن نيستم فرزند جوان داشته باشد. وقتي پيشنهاد گفت‌وگو را مي‌دهم با لبخند مي‌پذيرد. مي‌گويد: بله دو تا فرزند دارد دانشجو و دبيرستاني! مي‌پرسم تا حالا با آن‌ها به کافي شاپ رفته‌ايد؟ مي‌گويد نه تا حالا لازم نشده‌ است آخر ما توي خانه کامپيوتر داريم! سعي مي‌کنم تعجبم را پنهان کنم و توضيح مي‌دهم که منظورم کافي‌نت نبوده است. با خنده مي‌گويد: نه نه نشده که به کافي شاپ بروند. مي‌گويم: بچه‌هاي‌تان چطور؟ مي‌گويد: نه! آن‌ها هم نمي‌روند. براي چي بايد بروند به اين‌جور جاها!

ما از آن جور خانواده‌ها نيستيم
خيلي کوتاه جوابم را مي‌دهد: ما از آن‌جور خانواده‌ها نيستيم که بگذاريم بچه‌ها به تنهايي جاي بروند. مي‌پرسم: خب، خودتان با بچه‌ها رفته‌ايد؟ متعجب مي‌گويد: نه من و همسرم اين‌جور مکان‌ها را مناسب دخترهاي‌مان نمي‌دانيم. مي‌پرسم: دخترها چند ساله هستند؟ مي‌گويد: 25 ساله، 21 ساله و آخري هم تازه ديپلم گرفته است.

نمي‌شود بچه‌ها را آزاد گذاشت
به‌خاطر سرما کلي لباس پوشيده و مي‌گويد به‌خاطر کاري که داشته از پارک مي‌گذشته است. مثل بيشتر باباها جدي است و عجله دارد. کارمند اداره بيمه است. يک دختر و يک پسر دارد. هر دو دانشجو هستند. مي‌پرسم: تا به حال به کافي شاپ رفته‌ايد؟ مي‌گويد: نه! بچه‌هايتان چطور؟ نه بچه‌ها هم به کافي شاپ نمي‌روند. آن‌قدر با قطعيت مي‌گويد که متعجب مي‌شوم. مي‌پرسم چطور؟ خب ما توي شهرستان زندگي مي‌کنيم و جامعه هم خيلي امن نيست براي همين آدم نمي‌تواند خاطرش جمع باشد و بچه‌هايش را آزاد بگذارد. مي‌پرسم: يعني کافي شاپ را مکان مطمئني نمي‌دانيد؟ مي‌گويد: نه! من تاحالا به کافي شاپ نرفته‌ام. اما آن‌چه که از بيرون مي‌بينم خيلي جالب نيست.

همه چيز را مختصات فکري فرد تعيين مي‌کند
پيرمرد نگاه مهرباني دارد. خودش را که معرفي مي‌کند، مي‌فهمم بازنشسته آستان قدس است. شغلش احترام آدم را جلب مي‌کند. از او مي‌خواهم چند دقيقه‌اي روي صندلي پارک کنارش بنشينم و اگر بشود با هم گپ بزنيم. مي‌پرسم حاج آقا بچه جوان داريد؟ با شيطنت مي‌گويد: انشاا...! لبخند مي‌زنم و مي‌پرسم: شده است با هم به کافي شاپ برويد؟ مي‌گويد نه نشده، تا به حال پيش نيامده کافي شاپ بروم نه با بچه‌ها و نه تنهايي! مي‌گويم: بچه‌ها چطور، آن‌ها مي‌روند؟ مي‌گويد: نمي‌دانم بچه‌ها اجتماعي هستند حتما مي‌روند، اما من نمي‌دانم به کدام کافي شاپ مي‌روند. نظرش را که مي‌پرسم، مي‌گويد: خب اين چيزها به افکار آدم بستگي دارد. خوب و بد يک چيز را مختصات فکري يک فرد معلوم مي‌کند. اگر محيطي است که در آن امنيت اخلاقي وجود داشته باشد و رعايت حجاب و اخلاق بشود، چه اشکالي دارد. من مطمئن هستم که بچه‌هاي من با مختصات فکري‌شان به مکاني نمي‌روند که در آن‌جا بي‌بندوباري يا بي‌حجابي وجود داشته باشد. اما مي‌دانم توي شهر جاهاي خوب و مطمئن هم هست.

داستان اول

دخترک و معماي «کافه ستاره»
وقتي براي اسپرسو به طرف پيشخوان کافه رفتم، عکسي روي ميز آن طرفي نظرم را جلب کرد. عکس پسر جواني که يک روبان مشکي گوشه تصويرش حک شده بود. زير عکس نوشته بود: «زنده‌ياد...»! سرم گيج رفت. برگشتم عين جن‌زده‌ها به دخترک جواني که پشت ميز دونفره نشسته بود، نگاه کردم. دخترک تنها نشسته بود. هندزفري در گوش، با چشم‌هاي آبي گرياني که سايه‌اش افتاده بود روي عکس پسرک! انگار ساعت‌هايي که در کافه بود خيره به عکس بود و نوشته زيرش! گاهي هم همين‌طور قطره‌هاي اشک آرام از روي گونه‌هايش مي‌غلتيد و مي‌افتاد روي عکس. عکس هم انگاري خيسش شده بود. اسپرسو را که گرفتم، آمدم پشت ميز نشستم. حرف‌هاي محمود را که مدام وراجي مي‌کرد، نمي‌شنيدم. چشمم راه کشيده بود به ميز دخترک. دختر جوان را مي‌گويم. با همان عکس و صندلي خالي روبه‌رويش. حواسم حسابي پرتاب شده بود. رفته‌ بودم توي کوک دختر. نمي‌دانم چرا اما دلم برايش... راستي مي‌سوخت يا نمي‌سوخت را نمي‌‌دانم! فقط دوست داشتم داستانش را بدانم. داستان عکس را بدانم. داستانش با آن پسر را. چند دقيقه‌اي نگذشت که بلند شد. چادرش را سرش کرد و در ميان نگاه متعجب من به فارسي دست و پا شکسته چيزي به صاحب کافي‌شاپ گفت و رفت. بعدا محمود مي‌گفت که اين دختر با تمام خانواده انگلستان زندگي مي‌کنند. برادرش سال‌ها قبل در مشهد فوت و در اين‌جا دفن شده است. حالا او ماهي يک‌بار براي مزار برادرش به مشهد مي‌آيد. ظهر به کافه خاطره‌هاي دور با برادرش مي‌آيد و عصر بر سر مزارش مي‌رود. راستي نمي‌دانم چرا اما دوست دارم اسم دخترک را براي خاطره‌هايم بگذارم: «ستاره»! بگذارم ستاره تا هر وقت ياد کافه و آن روز افتادم بگويم: «کافه ستاره»!

داستان دوم

خنده داوود و رضا
صداي جيغش گوش آسمان را کر کرده بود! لاکردار خسته‌ام کرده بود. هر چه مي‌‌خواستم چشمم را ببندم و نبينم، نمي‌شد. مدام پنکه روي ميز داوود دور مي‌زد و همين‌که در آن گرماي داخل کافه به من مي‌خورد، مغزم خنکش مي‌شد! يعني يک‌جورايي مغزم تعطيل مي‌شد. باز چشم مي‌گرداندم مثل اين آدم‌هاي نديد پديد که رفته‌ بودند کنار پنجره و از لاي پرده پايين را مي‌ديدم. دخترک بيچاره زير دست مردک روي زمين کشيده مي‌شد. يک عده يابو هم از پنجره کافه پايين را نگاه مي‌کردند! من هم يابوتر از آن‌ها. داوود به رضا مي‌گفت: «پسر اين يارو اصلا غيرت نداره! آدم که با ناموس خودش تو خيابون اين‌طور برخورد نمي‌کنه!» رضا سگرمه‌هايش را تو هم مي‌کند، آهي مي‌کشد و سري تکان مي‌دهد. «اي بابا! اين بي‌شرفا غيرت و مردونگي‌شون تو عربده کشيدنشونه. مرديشون واسه جنس زنه!» داوود برمي‌گردد روي صندلي، پشت ميزش مي‌نشيند. «چي بگم؟! دلم مي‌خواست...» با خودم گفتم دلت مي‌خواست چه؟ دلت مي‌خواست خفه‌اش کني آن مردک را!؟ هنوز آن پايين صداي جيغ و داد بود. يک عده سعي کردند جلوي مردک را بگيرند، اما ظاهرا مردک آتشش تندتر از اين حرف‌ها بود. داوود و رضا سرشان ميان قهوه‌شان گم شد. صداي جيغ‌هاي دخترک هم...

داستان سوم

سفارش تلخ
کافه نورش مثل هميشه خفه بود. آدم ياد قبرستان مي‌افتاد! اما کيف مي‌داد. هر وقت به کافه مي‌آمدم مي‌توانستم کلي فکر کنم. مي‌توانستم کلي براي خودم تنها باشم. مي‌توانستم از لابه‌لاي دود و دم ماشين‌ها و خيابان‌هاي ناآرام شهر فرار و در تنهايي فکر کنم. مي‌دانيد فکر کردن هم براي خودش آداب و رسومي دارد. ترتيبي دارد. ابتدايي دارد و انتهايي! شايد ابتدايش فنجان قهوه‌اي باشد و انتهايش سوختن شمعي که روي ميز روبه‌رويم بود. مثل هميشه کافه‌دار آمد و منوي جالب‌اش را جلويم گذاشت تا انتخاب کنم. وقتي به صورت متعجبم نگاه کرد، متوجه شد بايد برود و با سفارش هميشگي برگردد. سفارش تلخ...

داستان چهارم

سوال بي‌جواب
آن روز مثل هميشه دم‌دماي ظهر بعد از خوردن يک ناهار خوشمزه خوش‌خوشاي خوابم گرفته بود. پلک‌هايم مدام روي هم مي‌رفت و کافه خالي بود. کافه را به بهروز سپردم و رفتم تا در آشپزخانه بخوابم. هنوز چشم‌هايم چرت‌شان نگرفته بود، که احساس کردم بهروز با کسي دعوايش شده است. کلافه بلند شدم تا ببينم اوضاع از چه قرار است. دختر و پسر جواني پشت پيشخوان، روبه‌روي بهروز ايستاده بودند و اصرار داشتند تا چند دقيقه با تلفن کافه با بيرون تماس بگيرند. گوشي موبايل پسر در دستش بود و همين کنجکاوم کرد تا جلو بروم و دعوا را از بهروز تحويل بگيرم...

- چي شده آقا! من مي‌تونم کمک‌تون کنم؟...

جوان گويا متوجه شده بود که من صاحب کافه هستم. با ادب خاصي گفت:

- خيلي عذر مي‌خوام قربان من از همکارتون خواهش کردم اجازه بدن چند دقيقه با تلفن کافه با بيرون تماس بگيرم، اما ايشان بدجوري با ما برخورد مي‌کنند!

بهروز پريد وسط حرف جوان و گفت:

- آقا فرشاد به خدا من واسه تماسش نمي‌گم. ايشون مي‌گن از کافه برم بيرون! خب من که نمي‌تونم کافه رو ترک کنم! دخل رو تنها بذارم...

دختر جوان از کوره در مي‌رود و مي‌گويد:

- آقاي عزيز حرف دهنت رو بفهم. مگه ما دزديم؟!

بهروز دوباره جر و بحث‌اش با مشتري‌ شروع مي‌شود. از او خواهش کردم تا بيرون برود و اجازه بدهد من اين ماجرا را حل کنم.

- آقا من از طرف همکارم ازتون عذر مي‌خوام اما مي‌تونم بدونم چرا مي‌خوايد ايشون از کافه بيرون برن؟

جوان دست دختر را مي‌گيرد و از کافه بيرون مي‌رود. من مي‌مانم و بهروز و سوال بي‌‌جواب‌مان!

نظرات کاربران
کد امنیتی