روي معرفتم تمام قد حساب کن
گزارشي از يک اردوي جهادي دانشجويي به روايت يک گزارشگر که خودش را در يک گروه به زور جا داده بود

روي معرفتم تمام قد حساب کن

نویسنده :

تصور شخصي من از اردوي جهادي آن هم دانشجويي‌اش اردويي بود مثل بقيه اردوها فقط با کمي کار يدي بيشتر و زمان طولاني‌تر که بخشي از آن در ماه رمضان خواهد بود. دانشجو جماعت هم بعد از تحمل فشار به ميزان حداقل 12 واحد و طول يک ترم مي‌زند به سرش که تابستان برويم اردو بادي به سرمان بخورد و ماه رمضاني کار خيري هم انجام داده باشيم. اما واقعيت همي‌شه شبيه تصورات آدم نيست! اين اردو با همه اردوهاي ديگر متفاوت بود نه يک کم، از زمين تا آسمان فرق داشت، نه فقط ظاهرش بلکه روحش هم از جنس ديگري بود، از آن جنس‌ها که هيچ وقت نمي‌شود برايش کلمه مناسبي پيدا کني، از آن حلواهاي تن‌تناني...

زير خط صفر
صبح که از مدرسه بيرون آمديم تازه با منظره واقعي روستا مواجه شديم. ديشب به نظر همه چيز مرتب مي‌آمد، شايد هم به دليل تاريکي هوا و اين‌که براي آماده کردن مدرسه براي سکونتمان حسابي مشغول شده بوديم، نتوانسته بوديم دور و برمان را درست و حسابي ببينيم. حياط مدرسه بر خلاف کلاس‌هايش که نو بود، سنگلاخ بود و در گوشه و کنار مصالح ريخته بودند. روستا در منطقه‌اي به نام «چگودر» واقع شده بود و تا جاده اصلي 20 کيلومتر فاصله داشت، به شدت کم آب و گرم بود، تا طبس که نزديک‌ترين شهر بود حدود 70-60 کيلومتر فاصله داشت و از لوله‌کشي گاز و آب آشاميدني هم خبري نبود. ماشين به ندرت ديده مي‌شد، بيشتر اهالي موتور داشتند که براي حمل آب از لب چشمه تا خانه‌شان به کارشان مي‌آمد. تلفن همراه هم فقط در نقاط مرتفع آنتن مي‌داد. نمي‌خواهم وضعيت را الکي سخت جلوه دهم ولي تصورش را بکنيد که اگر يکي از بچه‌ها را قاطر گاز مي‌گرفت قطعا تا رسيدنش به شهر تلف مي‌شد.

اين گروه دانشجو
خودمان را جمع و جور کرديم، بيل و کلنگ‌ را برداشتيم و با بچه‌ها به سمت زميني رفتيم که قرار بود در آن خانه بسازيم و البته چند روز قبل بچه‌ها با بولدوزر، خانه قديمي را خراب کرده‌بودند. خانه به يک مرد ميانسال به نام غلامحسين تعلق داشت که تحت سرپرستي بهزيستي بود. آدم ريز جثه‌اي که در راه رفتن دچار ناتواني جسمي بود، يک زن و يک بچه‌ کوچک به اسم حميدرضا داشت. به تازگي هم با صورت به زمين خورده و لبش پاره شده بود، بيشتر وقت‌ها درست نمي‌فهميديم چه مي‌گويد ولي چهره‌اي به خودمان مي‌گرفتيم که يعني متوجه شديم و همه چيز تحت کنترل است! در اين مدت که ما در حال ساخت خانه‌اش بوديم، در خانه همسايه‌شان که متعلق به عمويش بود ساکن شده بودند. آدم‌هاي خون گرم و مهمان‌نوازي بودند و حتي يک روز ما را براي ناهار پيش خودشان نگه داشتند.

تعداد بچه‌ها کم بود و طي چند روز دوتا دوتا به تعدادمان اضافه مي‌شد تا اينکه به 10 نفر رسيديم. اکثر بچه‌ها دانشجو بودند، صنايع، شيمي، رياضي، مديريت، ‌IT و... کلا شهر فرنگي بود. يک سيد کريم بنا هم بين ما بود که نظارت بر کار بچه‌ها را بر عهده داشت. به اين جمع يک دانشجوي تربيت معلم را هم اضافه کنيد که اهل همان روستا و پسر عموي غلامحسين بود. جوان ساده ولي روشني بود و خيلي زود با بچه‌ها صميمي شد و پابه‌پاي ما کار مي‌کرد البته اول از صميمي شدن با او مقداري هراس داشتيم! دليلش هم اين بود يک بار وقتي داشتيم از خيابان رد مي‌شديم موتور سواري را ديد و گفت:« يک بار رفاقتي با چوب زدم توي دهن اين پسره، يک خوني اومد، بند نمي‌اومد، کلي خنديديم!» البته بعدا فهميديم رفاقتي در ادبيات حسين به معني غيرعمدي بوده نه از روي دوستي!

لطفا بدون دلتان وارد نشويد
کار روي زمين از همان روز اول شروع شد، تفاوتش با کارهاي ديگر که تا به حال انجام داده بودم در اين بود که هيچ اجباري براي انجام آن وجود نداشت، هر کس به اندازه توانش تلاش مي‌کرد و اگر بخواهم صادق باشم بيشتر از توانش تلاش مي‌کرد، بيل زدن، کلنگ به دست گرفتن، فرغون برداشتن و خاک و آجر جابه‌جا کردن، هيچ فرقي نداشت، هر کس هر کاري از دستش بر مي‌آمد انجام مي‌داد، نه رئيسي بود نه سرکارگري فقط اوستا کريم بنا اگر مي‌ديد کاري دارد اشتباه انجام مي‌شود به بچه‌ها مي‌گفت تا درستش کنند. برعکس فضاي کار در شهر که مملو از سردي و بي‌اعتنايي به همکاران است، فضاي کار در بين بچه‌ها پر از خنده و شوخي و حرف‌هاي معمولي بود. چيزي که با تصورات من بسيار فاصله داشت. از بچه‌هاي جدي و خشک هيچ خبري نبود، بچه‌ها از مريخ نيامده بودند يا داراي نيروي ماوراءطبيعت نبودند، آدم‌هايي عادي بودند فقط يک تفاوت با آدم‌هايي که تا ديروز مي‌شناختم داشتند، دل‌هايشان بزرگ بود و در آن را باز گذاشته بودند.

کودکي با چاشني روستا
بچه‌ها درگير کار بودند عرق از سروروي همه جاري شده، نقشه ساخت خانه 3 بار عوض شده بود و بچه‌ها مجبور شدند پي را که چند روز قبل ساخته‌بودند دوباره بکنند. اين وسط فقط حميدرضاست که وسط خاک‌ها و آجرها جست و خيز مي‌کند، گاهي سنگي بر مي‌دارد و دنبال سگش مي‌افتد و گاهي دنبال مرغي مي‌کند و مي‌گيردش و به زور براي خواباندنش تلاش مي‌کند. تقريبا همه کودکان روستا به همين طريق خودشان را سرگرم مي‌کنند، بعد از ظهرها هم که هوا خنک مي‌شود مي‌ريزند توي کوچه و با هم لگد بازي مي‌کنند و صداي پيرمردهايي را که از بعد از ظهر زير سايه‌اي دور هم جمع مي‌شوند در مي‌آورند، هر 3-2 روز هم سر يا پايي مي‌شکند و باز براي چند روز لگد بازي تعطيل مي‌شود و پيرمردها با غرور از اين‌که عاقبت بازي را در خشت خام ديده‌اند، سر تکان مي‌دهند و پچ پچ مي‌کنند.

هميشه پاي پول در ميان است
بعد از کلي مشورت قرار مي‌شود خانه را با پايه‌هاي پيش ساخته و سقف آماده بسازيم. جرثقيل جلوي حياط آمده و مي‌خواهد پايه‌ها را با پايين بگذارد. وزن هر پايه تقريبا 300 کيلو است و راننده جرثقيل قبول نمي‌کند که آن را سر جايش داخل زمين بگذارد و پايش را در کفش کرده که مسئوليت من تحويل پايه‌ها تا جلوي در خانه شما بوده و بس. بچه‌ها با کلي خواهش و التماس سعي در نرم کردن راننده مي‌کنند ولي بي‌فايده است، تا اينکه يکي از بچه‌ها مي‌رود و در گوش راننده چيزي مي‌گويد، راننده هم کمي من‌من مي‌کند و جرثقيل را داخل حياط مي‌آورد و پايه‌ها را وسط زمين پايين مي‌گذارد. (انگار اين‌جا هم بعضي کارها فقط با شيريني و چرب کردن سبيل جلو مي‌رود.) سوار ماشينش مي‌شود و مي‌رود. تعداد زيادي از مردم روستا جلوي خانه جمع شده‌اند و به مصالح و قطعات نگاه مي‌کنند و پچ پچ مي‌کنند، اين وسط فاطمه زن غلامحسين در حياط ايستاده و به‌جاي تماشاي جرثقيل به مردم روستا نگاه مي‌کند و مي‌خندد و مي‌گويد آمده‌اند تماشاي خانه ما. اين اولين باري است که خنده را روي صورت او مي‌بينم. نه تنها او بلکه بقيه زنان روستا هم شاد به نظر نمي‌رسند، اکثر چهره‌ها خسته و شکسته شده و لحظه‌اي نمي‌بيني که از کار فارغ باشند، بچه‌داري، پخت و پز، شست و شو، آوردن آب از چشمه، رمه داري، کار ساختماني و هر کار دشواي که فکرش را بکنيد. در مقابل هيچ امکان تفريح يا استراحتي برايشان در روستا وجود ندارد. تا شب مشغول جا‌به‌جا کردن پايه‌ها هستيم و وقتي کار تمام مي‌شود خودمان را مي‌تکانيم و به سمت مدرسه راه مي‌افتيم.

شب/داخلي/مدرسه
نماز مي‌خوانيم و شام در مدت کمي حاضر مي‌شود، اين روزها مهر کنسرو بيشتر از همي‌شه در دلم نشسته، البته يکي از بچه‌ها آشپزي بلد است و وعده‌هاي ناهار را با دست پخت او سپري مي‌کنيم. داخل يکي از کلاس‌ها که از قبل تميزش کرده‌ايم مي‌رويم و سفره مي‌اندازيم، تنها چيزي که اين ميان من را قلقلک مي‌دهد فهميدن علت اين‌جا بودن بقيه بچه‌هاست، کم‌کم وقتش است که بچه‌ها را يک جا تنها گير بياورم و با چندتا سوال درست و حسابي تخليه اطلاعاتي‌شان کنم. بعد از شام کنارشان مي‌نشينم و درباره اين‌که از کجا و چرا به اردوي جهادي آمدند ازشان مي‌پرسم، سخت مي‌شود ازشان يک کلام حرف حسابي بيرون بکشي، علي مي‌گويد: «من بچه بولوار دوم طبرسي‌ام و IT مي‌خونم، راستش من هم ديدم اردو مجانيه اومدم!»

همه مي‌زنند زير خنده. نيما ادامه حرف را مي‌گيرد و مي‌گويد: «من دانشجوي مديريت مهندسي مشهدم، براي فرار از شهر بود که پاشدم اومدم اين‌جا، مي‌خواستم برم يک جايي و کار کنم، کار واقعي.»

- مگه در شهر نمي‌شه کار واقعي کرد؟

- «البته که مي‌شه، ولي روزي که پيامک اردو جهادي برام اومد احساس کردم اين همون موقعيتيه که دنبالش بودم، تازه ثواب آخرت هم باهاشه.»

علي دوباره شروع مي‌کند: «منم بعضي وقتا تو شهر دلم مي‌گيره، اون موقعه که مي‌رم روستا پيش مادر بزرگم، اون‌جا فقط منم و داس و گندم.»

احمد را هم به زور وارد بحث مي‌کنم. مي‌گويد: «من رياضي مي‌خونم، يک روز پيامک اومد که پاشو بيا اردوجهادي، منم چون کلا آدم پايه‌اي هستم اومدم.»

- يعني پايه هر کاري هستي؟

- بله، پايه هر کار سالمي هستم. من تا به حال چندتا تابستون در مغازه فروشندگي کردم.

- اين اردو چقدر با تصوراتت متفاوت بود؟

- من فکر مي‌کردم اردو فرهنگي باشه ولي از اين‌که ديدم اردو عمرانيه ناراحت نشدم، يعني فرقي برام نداشت، در هر دو مدل به هدفم مي‌رسم.

وقتي مي‌خواستم سوال دومم را بپرسم که هدفتان چيست؟ همه بلند شدند و رفتند و سوال من بي‌جواب ماند.

امشب هم به عادت همه شب‌ها چشم به آسمان دوختم. تمام کاستي‌ها و سختي‌هاي اين اردو يک طرف و آسمان پر ستاره روستا در شب يک طرف ديگر، در طول اردو به اندازه تمام آلودگي‌هاي نوري شهر و شب‌هاي پر از هياهو و چراغ به ستاره‌هاي آسمان روستا نگاه مي‌کرديم و لذت مي‌برديم.

روز / داخلي / کلاس مدرسه
ظهر که شد رفتم سراغ آشپزباشي، هادي از همه ما بزرگ‌تر بود، دانشجوي IT و جواب سؤالم را اين‌‌طور داد: «من هم به همون دليلي که همه آمدند، آمدم. قبلا کار عمراني انجام داده بودم، البته نه براي مناطق محروم براي خودمون، و کار اين‌جا در مقابل اون‌ها خيلي سبک بود ولي دوست داشتم که بيام.»

- به چيزي که از اردو انتظار داشتي رسيدي؟

- راستش توي ذهنم کار فرهنگي هم بود، رو راست بگم به نصف اون چيزي که انتظار داشتم رسيدم.»

روز / خارجي / حياط خانه غلامحسين
هر چه روزها جلوتر مي‌رفت خانه به سمت کامل‌تر شدن بيشتر پيش مي‌رفت و زمان برگشت من نزديک‌تر مي‌شد پس تلاشم را براي پيدا کردن جواب سؤال‌ها بيشتر مي‌کردم.

ميان روز بود که رفتم سراغ ياسر، کنار کلمن نشسته بود و براي خودش يک ليوان آب مي‌ريخت، ياسر دانشجوي شيمي بود، آدم بسيار شوخي بود و هر از چندگاهي کارهاي عجيبي انجام مي‌داد که من که هيچي، بچه‌هايي که چند سال بود او را مي‌شناختند هم دچار توقف مغزي مي‌شدند. يک بار براي جمع‌آوري سنگ سوار تريلي شديم و رفتيم در جاده روستا تا از حاشيه آن سنگ جمع کنيم، در راه برگشت همه پشت تريلي روي سنگ‌ها نشسته بوديم که يک دفعه ياسر سرش را خم کرد سمت لاستيک وبعد خودش را از تريلي در حال حرکت پرت کرد پايين، همه شوکه شده‌بوديم و با داد و فرياد راننده را متوجه کرديم تا تريلي را متوقف کند، به ياسر که رسيديم تقريبا با آسفالت جاده يکي شده بود، وقتي علت کارش را پرسيديم گفت: «ديدم لاستيک تريلي پنچر شده، پريدم پايين تا به راننده بگم ماشين رو نگه داره!».

خلاصه در جواب سوال من گفت: «رفيقم گفت پاشوبريم اردوجهادي روي تو حساب باز کردن، گفتم اگه نيام چي مي‌شه، گفت به من مي‌خندن، خوب من هم اومدم!»

سکانس آخر
هر چه تلاش من براي حرف کشيدن از زير زبان بچه‌ها بيشتر مي‌شد، چيز کمتري نصيبم مي‌شد و بالاخره روز برگشتن من فرارسيد، قرار شد امير من را با ماشين تا ابتداي جاده اصلي بياورد، امير در بين بچه‌ها بيشترين تعداد حضور در اردوهاي جهادي را داشت، از طرفي هيچ کدام از بچه‌ها علت و هدفشان را از آمدن به اردوي جهادي، درست و حسابي براي من نگفته بودند. پس من هم دست به دامن امير شدم که آقا من هفت سر عائله دارم و به جواني‌ام رحم کن و از جيم اخراجم مي‌کنند، تا بالاخره امير راضي شد به سوالاتم جواب دهد.

- چر اومدي اردوي جهادي؟

* نمي‌دونم بايد بهت چه جوابي بدم، راستش يکم حسي بود، احساس مي‌کردم که دارم کار درست رو انجام مي‌دم، احساس مي‌کردم توراه درست قرار گرفتم. يک احساس نياز داشتم به انجام اين‌کار و نمي‌تونم تو قالب کلمه بيانش کنم.

و ديگر رسيده بودم لب جاده اصلي و وقت پياده شدن بود. يک کم از اين‌که رفيق نيمه راه شده‌ام ناراحت بودم، بچه‌ها تا اواسط ماه رمضان در آن‌جا مي‌ماندند تا خانه کامل شود و من هم کنار جاده منتظر اتوبوس بودم، در يک دستم کوله‌ام را گرفته بودم و دست ديگرم خالي مانده بود از جواب اين‌که ته قلب اين بچه‌ها چه مي‌گذرد.

نظرات کاربران
کد امنیتی