رستگاری در 7 صبح
محرمانه مستقیم

رستگاری در 7 صبح

نویسنده : صدیقه سادات بهشتی

ما آدم‌های قهرمان‌مداری هستیم، قهرمان را دوست داریم و روی چشم‌مان می‌گذاریم، قهرمان را عزت و احترام می‌کنیم، اصلا اگر قهرمانی نباشد خودمان در ذهن‌مان قهرمانش می‌کنیم. ما آدم‌های آرمان‌گرایی هستیم، آدم‌هایی که نیاز به قهرمانی که «همه دنیا را نجات بدهد» ندارند، آدم‌هایی که کافیست حس کنند چیزی در سرشان یا در دل‌شان تکان خورده، کافیست حس کنند این آدم دارد من را متحول می‌کند، اصلا ما از نسل مولوی هستیم که حتما شنیده‌اید ماجرایش را که چطور شیفته شمس شد و شمس همه دنیایش شد. ما از همین دسته آدم‌ها هستیم، آدم‌هایی که امید به زندگی را خودشان برای خودشان دست و پا می‌کنند. امید به زندگی‌شان گاهی با یک مداد و دفتر و یک تخته سیاه تامین می‌شود. امید به زندگی ما در همه روزهای مدرسه کسی بود که 7 صبح سر کلاس می‌دیدیمش. حالا بگذریم از روزهایی که آرزو می‌کردیم نیاید و نرسد و ما را نبیند ولی دنیای‌مان از 7 صبح و از مدرسه و از کلاس کوچک‌مان شروع می‌شد. برای ما که دنیای‌مان خیلی کوچک‌تر از دنیای این روزها بود و تعداد سیم‌های متصل به زندگی‌مان کم بود و این همه دست و پای‌مان را نمی‌بست، پیدا کردن قهرمان زندگی یک راه بیشتر نداشت. باید ساعت 7 صبح در کلاس منتظرش می‌ماندیم. روزمان روز بود، اینباکس ایمیل و پيامك و وبلاگ و توییتر و فیس‌بوک و وایبر و ویچت و اینستاگرام نداشتیم، دل‌مان با یک سیم نامرئی به معلم‌مان وصل بود، نگاه‌مان به دهانش بود تا حرف حساب بگوید، معلمی را دوست داشتیم که حرف حساب می‌گفت، وگرنه ریاضی و فیزیک و شیمی و هندسه و جبر و دیفرانسیل را که همه معلم‌ها می‌گفتند، عاشق شنیدن درس‌های ناگفته از زبان معلم‌مان بودیم، معلمی که قهرمان ما می‌شد. کافی بود پایش را از 4چوب حساب و کتاب مدرسه آن ورتر بگذارد، می‌شد آخر آرمان‌های ما، کافی بود یک روز به جای فیزیک درس دادن، ما را ببرد در حیاط مدرسه و با هم گل بکاریم، آن روز بهترین روز زندگی‌مان بود، این معلم به ما یاد داد اگر شما توانستید باغچه حیاط مدرسه‌تان را آباد کنید، روزی هم می‌رسد که کشورتان را آباد کنید. کافی بود یک بار به جای درس دادن، آسمان را نشان‌مان بدهد، این معلم سرمان را از فرمول‌های تمام نشدنی فیزیک به سمت آسمان بلند کرد تا قدرت و عظمت را یک‌جا ببینیم. کافی بود یک بار به جای مثلثات، یادمان بدهد چطور زندگی کنیم. این معلم به جای حساب و کتاب ریاضی، حساب و کتاب همه زندگی را نشان‌مان داد. در همین زمان‌ها بود که ما که همه‌مان تشنه خلاقیت بودیم سرمان را بالا می‌آوردیم، لبخند گل گشادی روی صورت‌مان پهن می‌شد و به کلماتی که از دهانش خارج می‌شد نگاه می‌کردیم و بزرگ می‌شدیم و او هم در ذهن‌مان بزرگ می‌شد. دلم می‌خواهد دنیا با این همه سرعتش و با این همه پیشرفتش باز هم آدم‌هایی از جنس همان قهرمان‌ها را برایم رو کند شاید وضع‌مان بهتر شود. گاهی صبح‌ها بچه‌هایی با چشم‌های پف کرده و کیف‌هایی روی شانه را می‌بینم سعی می‌کنم به چشم‌های‌شان دقیق نگاه کنم و برق قهرمان‌خواهی را در چشم‌شان ببینم، دلم می‌خواهد بروم جلو و از این آرمان‌خواه کوچک بپرسم دوست داری قهرمان زندگی‌ات امروز ساعت 7 صبح چه چشمه‌ای را نشانت دهد؟

نظرات کاربران
کد امنیتی
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١١
٠
٠
ممنون.