4 روایــــــت از  جـای خـــالی مادر

4 روایــــــت از جـای خـــالی مادر

نویسنده : زهرا نخعی راد

روز مادر نزدیک است و شما احتمالا منتظر بودید از این‌که چگونه برای مادرمان جشن بگیریم و چه هدیه‌ای بدیم و چکار کنیم و.... بنویسیم. امسال خواستیم یادي كنيم از مادرانی که رفته‌اند...

شاید حس کنید مطلب غم‌ناکی است و شاید اشک‌ و بغض‌تان را هم مثل خود ما در آورد... اما گاهی آدم نیاز دارد به تلنگر، گاهی ما قدر داشته‌هایمان را از نداشته‌هایمان می‌دانیم، از حس نداشتن و برای بعضی‌ها از خودِ نداشتند، نداشتن مادر. در این گزارش رفتیم سراغ آدم‌هایی که در این روز مادری، مادرشان کنارشان نیست؛ هم تقدیر و یادی کنیم از مادرانی که رفته‌اند؛ هر چند خیلی دیر باشد و هم تلنگری باشد برای ما؛ مایی که این نعمت را هنوز داریم، الحمدلله... .

1

منتظرم تا در را به رویم باز کند

نام: فاطمه سجادی

سن: 21 

سن از دست دادن مادر: 20 سالگی

مادرش را ۹ ماهی است که از دست داده و هنوز که هنوز است برایش سخت است برود خانه پدری‌اش و مادرش نباشد که در را برایش باز کند. می‌گوید: «تا وقتی مادر داشتم نمی‌فهمیدم جواهری در صدف دارم که متعلق به خودم است. اما از وقتی ...» حسرتی دارد که شاید خیلی از ماها تا به حال نفهمیده بودیم. می‌گوید: «هر وقت کسی را می‌بینم که با عشق مادرش را صدا می‌کند، بغضم می‌گیرد.» می‌گوید: «هیچ کس نمی‌تواند ذره‌ای جای مادر آدم را پر کند.»

اشک‌هایش روی صورتش سر می‌خورد پایین و ادامه می‌دهد: «خیلی وقت‌ها؛ آرزو دارم پیشم باشد؛ وقتی تنها می‌شوم، وقتی در کار زندگی‌ام می‌مانم، وقتی تولد مامانم گذشت و نبود، الان که روز مادر نزدیک است و نیست...» می‌پرسم: اگر یک لحظه مادرت بود؟! آهسته می‌گوید:« یک دل سیر نگاهش می‌کردم و دست و پایش را می‌گرفتم و آن قدر می‌بوسیدم که از حال بروم. ای کاش که می‌شد.»

این بار روی صحبتش به کسانی است که مادرشان کنارشان است: «من و امثال من روزی مثل شماهایی بودیم که خدا را شکر مادر دارید. مادر خلاصه می‌شد در روز تولد و روز مادر. اما مادر یعنی دریا، یعنی زندگی، یعنی ستون. به خدا یک لحظه خانه بی مادر را نمی‌شود تحمل کرد. الهی مادرهای‌تان همیشه زنده باشند، مادرها نیاز به کادو ندارند، نیاز به فرزندی دارند که مایه مباهات‌شان باشد، توشه دنیا و آخرت‌شان باشد، ثمره سالم زندگی‌شان باشد، همین بس که به جبران قطره‌ای از اقیانوس محبت‌شان لااقل برایشان کاری نمی‌کنیم، موجب سلب آرامش فکری‌شان نشویم. مادر اگر بچه‌اش نان نداشته باشد، شب خوابش نمی‌برد که مبادا از فرزندش غافل باشد، اما ما... چه طوری یک چنین فرشته‌ای را قدر نمی‌دانیم؟!»

فاطمه می‌گوید اگر بچه‌دار شوم، فقط کافی است که به بچه‌ام یاد بدهم که پایه زندگی به دعای پدر و مادر و رضایت خداست. همین و بس...»

فاطمه می‌گوید: «وقتی مادر نداری، دهه فاطمیه را با عمق وجودت درک می‌کنی، گاهی تا ضربت در را هم احساس می‌کنی. تازه می‌فهمی که خدایا بچه‌های زهرای مرضیه (س) چه کشیدند؟! باور کنید مادر کسی است که هم زنده بودنش نفع و هم بعد از ارتحالش پر خیر و برکت است...»

2

حسرت بوسیدن دست‌هایش را دارم

نام: رسول رستگار

سن: 18

سن از دست دادن مادر: 14 سالگی

رسول در اوج نوجوانی‌اش مادرش را از دست داد و هنوز حرف‌ها داشت که با مادرش بزند. هنوز که هنوز است بعد از ۴ سال تا یاد مادرش می‌افتد غرور مردانه‌اش را کنار می‌گذارد و گریه می‌کند. می‌گوید: «خیلی وقت‌ها دوست داشتم کنارم می‌بود. وقتی کسی را می‌بینم که مادر دارد. موقعی که یک مادر به بچه‌اش محبت می‌کند. وقت‌هایی که در جمع همه دارند از بچه‌های‌شان تعریف و حمایت می‌کنند. وقتی که در جمع‌های خانوادگی همه دور هم جمع می‌شوند و جای اوست که خالیست. وقت‌هایی که دلم می‌گیرد و مجبورم بروم با یک سنگ یخ‌زده صحبت کنم.»

می‌گوید: «حسرت بوسیدن دست‌هایش را دارم. شاید کوچک‌ترین تشکری که می‌توانستم از او کنم. اگر بود قدرش را می‌دانستم. هیچ وقت ناراحتش نمی‌کردم. همیشه به حرف‌ها و نصیحت‌هایش گوش مي‌كردم. هر وقت می‌دیدمش بی دلیل دستش را می‌بوسیدم.»

رسول در این ۴ سال جدایی به این رسیده است که: «هیچ کس و هیچ چیز نمی‌تواند جای خالی‌ مادرش را پر کند. حتی یک ذره..»

«اگر امسال روز مادر، مادرم بود فقط نگاهش می‌کردم. چون خیلی دلم برايش تنگ شده...»

3

یکی نگرانت هست!

نام: حمیده

سن: 40

سن از دست دادن مادر: 38 سالگی

 

به قول خودش، به علت کهولت سن مادرش، خیلی وقت‌ها او بوده که برای مادرش، مادری کرده است. اما می‌گوید: «با این که مانند مادران دیگر نمی‌توانستند به من کمک کنند و... اما می‌دیدم که چه قدر دلسوز بودند. آدم وقتی مادر دارد همیشه احساس می‌کند یکی غم‌خوارش است، یکی نگرانش است و این دلسوزی و محبت مادر را هیچ کس دیگر نتوانست برایم جبران کند. وقتی مادرم را از دست دادم انگار پشتم خالی شد.»

حمیده از لحظاتی می‌گوید که دوست دارد مادرش کنارش بود. وقتی که دلش می‌خواست فقط یک نگاه به صورت مادرش کند. نگاهی که برایش حکم یک شارژ روحی بود. 

بغضش را دیگر نمی‌تواند بخورد و با گریه می‌گوید: «حسرت یک کار را هم خیلی می‌خورم این که از سر خجالت پای مادرم را نبوسیدم و سرنوشت به این جا رسید که جنازه‌شان را ببوسم... این که نتوانستم آن طوری که باید به مادرم خدمت کنم.» می‌گوید: «خیلی از نعمت‌ها که از آدم گرفته می‌شود جایش یک نعمت دیگر می‌آید، اما پدر و مادر نعمت‌هايي هستند که اگر از دست بدهی، هیچ وقت نمی‌توانی چیزی را جایگزین‌شان کنی.»

حمیده دوره دکترا در تهران پذیرفته شده بود، اما به علت این که مادرش رضایت نداشت، نرفت. خودش می‌گوید: «هیچ وقت برایش ناراحت نیستم و می‌دانم که از جای دیگر به نحو بهتری برایم جبران شد.» حرف آخرش هم به مخاطبان جیم این است که: «کسانی که مادر دارند ببینند آن‌هایی که مادرشان را از دست داده‌اند چه مشکلاتی دارند و چه جاهایی گیر دارند، آن وقت درگیر زندگی خودشان نمی‌شوند.» و از عده‌ای هم گلايه دارد و می‌گوید: «‌نمی‌دانم چرا امروزه بچه‌ها مادران‌شان را حکم نردبانی می‌دانند که باید محکم باشند تا از آن بالا بروند. به چه قیمتی مادرشان را زحمت می‌دهند و فرسوده می‌کنند؟»

4

آدم یک وقت‌هایی فقط «مادرش» را می‌خواهد

نام: حجت

سن: 23 سال

سن از دست دادن مادر: 6 سالگی

در همان دنیای کودکی جای خالی مادر را بیشتر از هر کس دیگر حس می‌کرد. همان ۶ سال برایش کافی بود تا عظمت مادر را بفهمد. این از حرف‌هایش پیداست. می‌گوید: «آدم یک وقت‌هایی فقط «مادرش» را می‌خواهد، وقتی که آدم دستش از زمین و آسمان کوتاه است و کارش گیر، دنبال واسطه‌ای می‌گردد که خدا حرفش را دربست قبول کند، آن جاست که باید «مادر» باشد و آدم به او نیاز دارد. هیچ‌کس هم نمی‌تواند مادر خود آدم شود. مثل این می‌ماند که به جای نفس خودت، دستگاه اکسیژن به تو وصل کنند.»

با این که در ۶ سالگی مادرش را از دست داده، تصویر مادرش را هنوز در ذهن دارد. هنوز تصویرهای زیادی از مادرش و محبت‌هایش دارد و یک تصویر هیچ وقت از خاطرش نمی‌رود. تصویر آخرین لحظه‌ای که مادرش روی تخت بیمارستان بود و... .

حجت دلش لک زده برای مادرش، می‌گوید: «مرد اگر لبخند روی لب‌هایش خشک شود یعنی کوه غم روی شانه‌هایش سنگینی می‌کند. اگر مادرم یک لحظه بود، همان دیدنش برایم بس بود. فقط از او می‌خواستم برای بچه‌هایش...» من من می‌کند و ادامه می‌دهد: «به او می‌گویم دعا کند و نرود تا چراغ هیچ خانه‌ای از مهر مادر خاموش نشود.»

نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/٣٠
١
٠
سلام:زحمت کشیدید خیلی خوب بود.سپاسگزارم