فراموشکار
شاخ هفته

فراموشکار

نویسنده : s_khan

باران نم‌نم توی جاده می‌بارید. سرم را به شیشه مینی بوس تکیه داده بودم. همه در خوابند. بعضی هم نیم چرت. ولی من بیدارم. با این‌که خوب می‌خوابم ولی حالا خوابم نمی‌آید. شاید قرار است چیزی را ببینم یا به من نشان دهند. به هر حال این فضا را دوست دارم. جاده بارانی است. همین طور به سبزی جاده نگاه می‌کنم که... . بله. ناگهان در یک لحظه همه چیز عوض می‌شود. مثل پرش یک فیلم. من جلوی مینی‌بوس هستم. راننده را می‌بینم که انگار ماشین در کنترلش نیست. خیلی جدی است قضیه. راننده مدام یا ابوالفضل می‌گوید. ولی من قفل شده‌ام. من تا به حال تصادف نکرده‌ام. ماشین سخت تکان می‌خورد. دستم را محکم به صندلی گرفته‌ام. سرپرستمان که در کنار من نشسته مدام می‌گوید عه ... عه. شاید چیز بهتری پیدا نمی‌کند بگوید. یک لحظه سرم را به عقب بر می‌گردانم. چهره‌های بهت زده را می‌بینم. بعضی از خواب بیدار شده‌اند. سکته نکنند خوب است. این‌ها همه در چند ثانیه کوتاه اتفاق می‌افتد. ماشین انگار تعادلش را از دست داده. فکر کنم یک دور چرخیده‌ایم. یادم از چیزی می‌آید...اینجا دره است.یعنی ما داریم پایین می‌رویم؟

حالا انگار مرگ خیلی نزدیک شده.معناي لا یستقدمون ساعه و لا یستاخرون را خوب می‌فهمم. من هرگز فکر نمی‌کردم بمیرم. من خیلی زود است که حالا... ولی انگار یادم می‌آید که فرمود: «فرار از مرگ عین نزدیکی به آن است.» یعنی اگر بمیرم چه می‌شود. آیا خودم را خواهم دید؟ انصافا وحشتناک است. و من از همین حالا شروع کرده‌ام. با خدا حرف می‌زنم. می‌خواهم که یک فرصت دیگر به من بدهد. اگر زنده بمانم دیگر نمازهای قضایم را به جا می‌آورم. گرچه زیاد نیست ولی کم هم نیست. اصلا این‌ها را چگونه حساب می‌کنند آنجا؟ به حساب کتاب افتاده‌ام. روزه‌هایم چه؟ نه آن‌ها وضع‌شان خوب است. آیا من آماده‌ام برای مرگ. شک دارم. خیلی زیاد. شاید هم بهشتی باشم. من خاک بر سر باید قبل از این قضیه به این‌ها فکر می‌کردم. یادم می‌آید که فرمود به حساب‌تان برسید قبل از این‌که به حساب‌تان برسند. حالا دیگر چاره‌ای ندارم.

مینی بوس هم چنان به شدت تکان می‌خورد و به پیش می‌رود. چرا تمام نمی‌شود؟ الان باید یک طوری بشود دیگر. پایم هم خورده به میله‌ پایین پایم. 11-10 ثانیه هست که در انتظار سرنوشتیم. و ناگهان می‌ایستیم. همه پایین می‌ریزند. من جزو آخرین نفر‌هایم. دقیقا وسط مینی بوس خورده به سنگ و ایستاده. انگار از قبل این‌ها را حساب کرده‌اند. «ولا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین.» به هر حال گذشت. ظاهرا یکی دستش شکسته و یکی...

حالا من به آن لحظات فکر می‌کنم. به قرارهایم و به بی قراری‌ام. ظاهرا فرصتی دوباره داده شده. انگار می‌گوید این گوی و این هم میدان. حالا به خانه رسیده‌ام. سالم هستم. می‌توانستم نباشم. می‌توانستم اصلا نباشم. اصلا در توان من نبود که بتوانم یا نه. سرم را روی بالش می‌گذارم. فکر می‌کنم به آنچه گذشت. خیلی زود این فکرها باز جایشان را به فکرهای دیگری می‌دهند. شاید هم آن‌ها به زور می‌آیند. فکرهایی از جنس دیروز، از جنس فردا. دیروزی بدون آن حادثه. و فردایی بدون حساب. یکی از معلمان‌مان می‌گفت: «اصلا انسان از نسی است. یعنی فراموشکار.»

 

صدیقه سادات بهشتی

یک لحظه خودم را توی مینی‌بوس در حال تصادف تصور کردم، «و اذا مَسَّ الانسان الضُرُّ دعانا لِجَنبه أوقاعِداً اَوقائماً،» هر وقت آدم‌ها دچار خطر می‌شوند در هر حالتی که باشند فورا خدا را صدا می‌کنند و البته بعدش لابد فراموش می‌کنند. اگر فراموشکارید، شما هم تصورش را بکنید، نه فقط الان، زیاد به مرگ فکر کنید، به یک مرگ خوب و دوست داشتنی ...

 

بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید/کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/٢٣
١
٠
سلام:فراموشکارکه همه هستیم ولی بایدهمیشه بفکرمردن باشیم.مطلبتون خیلی عالی بود.ممنون
hasani_foroogh
hasani_foroogh
٩٣/٠١/٢٣
٠
٠
متشکرم از مطلب خوبی که گذاشتید.
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٤
٠
٠
ممنون بابت مطلبتون