حکايت‌هاي‌حقيقي
حکايت‌هايي از «عمران صلاحي»

حکايت‌هاي‌حقيقي

نویسنده :

عمران صلاحي در سال ۱۳۲۵ به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي خود را در شهرهاي قم، تهران، و تبريز به پايان رساند. نخستين شعر خودش را در مجله اطلاعات کودکان به سال ۱۳۴۰ چاپ کرد. پدر خودش را در همين سال از دست داد. عمران صلاحي نوشتن را از مجله توفيق و به دنبال آشنايي با پرويز شاپور در سال ۱۳۴۵ آغاز کرد. بعد به سراغ پژوهش در حوزه طنز رفت و در سال ۱۳۴۹ کتاب طنزآوران امروز ايران را با همکاري بيژن اسدي‌پور منتشر کرد که مجموعه‌اي از طنزهاي معاصر بود. او شعر جدي هم مي سرود . صلاحي در سال ۱۳۵۲ به استخدام راديو درآمد و تا سال ۱۳۷۵ که بازنشسته شد به اين همکاري ادامه داد. او همچنين سال‌ها همکار شوراي عالي ويرايش سازمان صدا و سيما بود. عمران صلاحي ۱۱ مهر ماه سال ۱۳۸۵ با احساس درد در قفسه سينه راهي بيمارستان کسري شد و از آن‌جا به بيمارستان توس منتقل شد و در بخش سي‌سي‌يو بستري شد. همان شب پزشکان از بهبود وضعيت وي قطع اميد کردند و سحرگاه از دنيا رفت. عمران صلاحي؛ شاعر، نويسنده و طنزپرداز معاصر، سال‌ها در نشريات مختلف و به ويژه مجله «گل آقا» مطلب مي‌نوشت و ستون «حالا حکايت ماست» يکي از پرخواننده‌ترين ستون‌هاي مطبوعات در سال‌هاي گذشته بود و از همان زمان او بر اساس اين نوشته‌ها «آقاي حکايتي» لقب گرفت. طنز در کارهاي او بيشتر يک ابزار بود که به‌وسيله آن حقيقتي را براي مخاطب روشن کند. در اين حکايت‌ها که از خاطرات حقيقي خود استفاده کرده است اين ويژگي ديده مي‌شود. با هم تعدادي از حکايت‌هاي معاصر او ر ا مي‌خوانيم.

آب‌بندي

روزي به ميرزا اسکندرخان قراچه داغ (جمشيد ارجمند) گفتيم: ما توي لطيفه‌هاي شما آب مي‌بنديم و اين‌ور و آن‌ور استفاده مي‌کنيم. ميرزا اسکندرخان گفت: ازآب گذشته‌ها را بده خودمان هم استفاده کنيم.

مجوز

زماني بود که وزارت ارشاد فقط به افراد متأهل مجوز نشر مي‌‌داد. يک روز يک نفر به وزارت ارشاد مراجعه مي‌کند و تقاضاي ٢ مجوز نشر مي‌کند. مي‌پرسند: چرا دو تا؟

پاسخ مي دهد: براي اين‌که دو تا زن دارم!

ريحان

«يحيي ريحان» از شاعران طنزگو بود و روزنامه فکاهي «گل زرد» را درمي‌آورد. نصرا... شيفته حکايتي را از او در کتاب «شوخي در محافل جدي» نقل کرده است که خلاصه‌اش را در اين‌جا مي‌آورم. «ريحان» در يکي از سال‌ها نامه‌‌اي به وزارت فوائد عامه نوشت و تقاضاي کار کرد. فجرالسلطنه زير نامه او نوشت: در اين وزارت‌خانه آ‌ن‌قدر «گل و ريحان» است که ديگر نيازي به «ريحان» نيست.

شعرخواني

در يکي از انجمن‌هاي ادبي از شاعري دعوت کردند که شعري بخواند. شاعر، پشت تريبون قرار گرفت و شروع کرد به ورق زدن دفتر شعرش. اين کار، چند دقيقه به طول انجاميد. دبير انجمن آه حوصله‌اش سر رفته بود، گفت: آقا، لفتش ندهيد، زودتر شعرتان را بخوانيد... شاعر، بادي به غبغب انداخت و گفت: مي‌خواهم چيزي بخوانم که تا حالا نخوانده‌ام. استاد فرات بلافاصله گفت: نماز بخوان!

وسواس

نادر نادرپور، بسيار انسان آراسته و پيراسته‌اي بود و بعد از هر کاري حتي دست دادن با افراد، دستش را با صابون مي‌شست. يک روز شادروان محمد مالمير با او دست داد و گفت: استاد مي‌بخشيد که شما را توي زحمت انداختم!

دکتر

مفتون اميني مي‌گفت به مجلس ختمي رفته بوديم که سخنراني مي‌گفت: آقاي دکتر شخص بسيار نيکوکاري بودند. از بيماران بي‌بضاعت حق ويزيت نمي‌گرفتند و حتي پول داروي آن‌ها را هم مي‌دادند. يک نفر رفت زير گوش سخنران گفت: آن مرحوم دکتر ادبيات بوده‌اند، نه دکتر طب.

سوتي

روزي شخصي براي ديدن دکتر «رضا‌زاده شفق» به خانه‌اش مي‌رود. خدمتکار در را باز مي‌کند و مي‌گويد: آقا تشريف ندارند.

- کي تشريف مي‌آورند؟

- وا... آقا هر وقت دستور بدهند که بگوييم در خانه نيستند، ديگر برگشتن‌شان باخداست!

دعوت

به آقاي خرسندي گفتند: از تو دعوت مي‌کنيم فردا شب به فلان ضيافت بيايي، آيا مي‌آيي؟

جواب داد: با کمال خرسندي.

شب بعد او را ديدند که با برادرش به آن ضيافت رفته است. معلوم شد اسم برادرش «کمال خرسندي» است.

مالرو

آندره مالرو، نويسنده معروف فرانسوي سال‌ها قبل چند روزي به تهران آمد. در مجلسي که به افتخار او بر پا شده بود، يکي از چهره‌هاي فرهنگي سخنراني کرد و گفت: فرانسه شخصيت‌هاي بزرگ و برجسته‌اي مانند مالرو دارد. تازه اين شخصيت «مال روي» فرانسه است واي به شخصيت‌هاي «اتومبيل روي» فرانسه!

جمعيت خنديدند، ولي آندره مالرو نفهميد چرا مي‌خندند.

زبان

دکتر «رضا شفق‌زاده» براي تولد همسرش يک جلد کتاب لغت خريد. دوستي پرسيد: پارسال برايش ساعت طلا خريده بودي، چرا امسال کتاب لغت خريده‌اي؟ دکتر شفق گفت: پارسال که ساعت طلا خريدم، همسرم گفت که نمي‌دانم به چه زباني از تو تشکر کنم. حالا اين کتاب را گرفتم که بداند با چه زباني و لغتي تشکر کند!

در

شاعري در انجمني شعري خواند. استاد فرات گفت: «در انجمن را محکم ببنديد.» آن شاعر گفت: «خير، در باز باشد که باز هم مردم بيايند.» فرات گفت: «نه خير آقا، بايد در را محکم بست، تا اين‌ها هم که هستند، فرار نکنند.»

حيف

خسرو شاهاني به يکي مي‌گفت: «اين صلاحي خيلي آدم خوبي است، ولي حيف که شعر نو مي‌گويد!»

ويرايش

يکي از همکاران ما خانمي است که ويراستاري مي‌کند. اخيرا اين خانم دماغش را عمل کرده است. همکاران به شوخي مي‌گويند: «اين دفعه دماغ خودش را ويراستاري کرده!»

کشور

از محمد قاضي پرسيدند: در حال حاضر داري چه کار مي‌کني؟

گفت: کشور داري.

راست هم مي‌گفت، چون اسم همسرش «کشور» بود!

هنر

در زمان رضاشاه با زور سر مردم کلاه پهلوي مي‌گذاشتند. روزي رضاشاه در مجلسي شاعر معاصر (شاهزاده افسر) را با آن کلاه مي‌بيند و مي‌پرسد: چطور است؟

افسر مي‌گويد: هر عيب آه سلطان بپسندد هنر است!

لوح‌تقدير

در مراسم تجليل از استاد ابوتراب جلي، به او لوح تقدير دادند. استاد جلي لوح را گرفت و گفت: هديه ارزنده‌اي است، قابش ٥١ هزار تومان مي‌ارزد، مي‌توانم از آن استفاده بهينه کنم!

حال‌گيري

لطيف پدرام شاعر نوپرداز افغاني که کانديداي رياست جمهوري افغانستان هم شده بود، زماني که در ايران بود، يک شب به خانه ما تلفن زد و گفت: «زنگ‌زدم حالتان را بگيرم!» (حال گرفتن در زبان افغاني‌ها يعني احوال پرسي.)

نظرات کاربران
کد امنیتی