دعوای یک نفر با دلش!
شاخ اسدي

دعوای یک نفر با دلش!

نویسنده : آسمانه

دعوای یک نفر با دلش!

صفحه اصلی- ??? – یادداشت کاربران

تاريخ انتشار: 09/11/92

چقدر امروز به یک دوست فکر کردم! یک نفر را می‌شناسم که این‌قدر با خودش جنگیده است که یادش رفته بود دل دارد! اصلا این‌قدر دلش را ندیده گرفته بود و به روی خودش نیاورده بود! این‌قدر به او بی‌محلی کرده بود که یادش رفته بود که هست! این‌قدر با او دعوا کرده بود که سکوت کرده بود. تو سری خور بارش آورده بود!

همین تازگی‌ها؛ فهمیده بود که یک تکه‌ای هست در وجودش که یک وقت‌هایی بدجور می‌گیرد. بعضی وقت‌ها هم بد جور قیل و قال راه می‌اندازد. بعضی وقت‌های دیگر نا آرام می‌شود.

تازه یادش آمد، بله، آدمی هست، دلی هست. کمی که نازش را خرید، بدجور خودش را لوس کرد؛ زیاده خواه شد. این‌قدر خواست که یک وقتی دید که «دل جان» می‌خواهد یک نفر مال خودش باشد! یک نفر باشد که فقط و فقط ناز کش او باشد! یک نفر که مال هیچ‌کسی نباشد، یک نفر باشد که فقط او را بخواهد.

گفتم که زیاده خواه شده بود، خیلی می‌خواست. دید اگر همین طور پیش برود دیگر حریفش نمی‌شود! از پسش بر نمی‌آید. انگار که دوباره به خود آمده بود، شروع کرد به مخالفت با دل، سرناسازگاری برداشت، دیگر محلش نمی‌دهد.

حواسش به او نیست، مثل همان قدیم‌ترها شاید هم بدتر! گمانم به همین زودی‌ها یک دلِ مرده تحویل بگیرد. دلی که هست ولی جان ندارد...

راستش را بخواهید، نمی‌دانم حق با کدامشان است! آدم نمی‌تواند فقط برای دلش باشد، از طرفی هم نمی‌دانم با دلش باید چه کند؟!

وجيهه محمد پور
دل اگر درد نداشته باشد دیگر نمی شود نامش را دل گذاشت. دلی که صاحب خانه نداشته باشد رها می شود زود دل می بندد و زودتر دل گیر می شود زود دل‌شكسته می شود. دلی که صاحب دارد نور دارد ایمان دارد مقاوم است ایستاده است می شود حتی به صاحبش اعتماد و رهایش کرد. دل بی صاحب سرگردان است. صاحب دل باید نور بپاشد توی دل، باید محبت بریزد توی دل تا دل بی قرار به قرار برسد. خدا صاحب این دل می شوی؟!
نظرات کاربران
کد امنیتی