عواقب صميميت بي‌جا
30جيم‌نما

عواقب صميميت بي‌جا

نویسنده :

در فيلم «جايي براي پيرمردها نيست» ساخته برادران کوئن، با يک قاتل زنجيره‌اي حرفه‌اي به نام آنتون شيگور طرفيم که هيچ منطقي نمي‌شناسد و فقط به قرباني‌ها فرصت مي‌دهد تا شانس خودشان را براي زندگي روي يک سکه شرط‌بندي کنند. در سکانس درخشاني از فيلم، اين قاتل وارد مغازه‌اي شده و پيرمرد صاحب مغازه سعي مي‌کند با او صميمي شود ولي نمي‌داند با کي طرف است:

پيرمرد: توي راه که ميومدي بارون مي‌باريد؟

شيگور: منظورت کدوم راهه؟

- از پلاک ماشينتون حدس زدم بايد اهل دالاس باشيد.

- به تو چه ربطي داره من اهل کجام؟

- ببخشيد. منظوري نداشتم.

- نه، منظوري نداشتي. فقط مي‌خواستي وقت منو بگيري.

- چيز ديگه‌اي هم مي‌خواين؟

- نمي‌دونم. بايد بخوام؟

پيرمرد که دستپاچه شده سعي مي‌کند خودش را از دست اين مزاحم خلاص کند و مي‌گويد: خوب.... من بايد ديگه مغازه رو ببندم.

- ببندي؟ معمولا چه ساعتي مي‌بندي؟

- الآن، الآن مي‌بنديم.

- الآن که ساعت نيست. مي‌پرسم معمولا چه ساعتي مغازه رو مي‌بندي؟

- وقتي تاريک شد. توي تاريکي هوا مي‌بنديم.

شيگور که ديگر تصميم‌اش راگرفته، سکه معروف را بيرون مي‌کشد و مي‌پرسد:

- تا حالا بيشترين چيزي که تو بازي سکه باختي چي بوده؟

- نمي‌دونم. يادم نيست.

- شير يا خط؟

- شير يا خط براي چي؟ سر چي داريم شرط مي‌بنديم؟

- تو فقط بگو شير يا خط.

- خب آخه بايد بدونم سر چي داريم بازي مي‌کنيم.

- سر همه چي. بگو والا من مجبورم به جات بگم. اون جوري اصلا منصفانه نيست.

- من سر چيزي شرط نبستم.

- چرا بستي. روي کل زندگيت شرط بستي فقط خودت خبر نداري. تاريخ اين سکه رو نگاه کن. از سال 1958 تا حالا 22 سال سفر کرده تا برسه اين‌جا و الآن اين‌جاست تا تو بگي شير يا خط.

- بسيار خوب. شير.

قاتل سکه را مي‌اندازد و شير مي‌آيد. با لبخند سکه را به پيرمرد مي‌دهد. پيرمرد که خبر ندارد با همين سکه جانش را خريده مي‌خواهد سکه را توي جيبش بگذارد که شيگوربه او هشدار مي‌دهد:

- اونو توي جيبت نذار.

- پس کجا بذارمش؟

- هرجايي به جز جيبت. اون سکه شانسته. اگه بذاري تو جيبت با بقيه سکه‌ها قاطي مي‌شه و مي‌شه يه سکه معمولي.

و در حالي‌که دارد از مغازه بيرون مي‌رود با يک نگاه عميق و فلسفي بر مي‌گردد و مي‌گويد:

- که خب البته هست. (يک سکه معمولي)

نظرات کاربران
کد امنیتی