بابا! من زن می‌­خوام!
نقش پدرها در ازدواج پسرها

بابا! من زن می‌­خوام!

نویسنده : محمد امین شرکت اول

همیشه در سریال‌هایی که کمی درون مایه عشقی دارند (البته اصولا ما سریالی نداریم که از این درون مایه محروم باشد!) معمولا وقتی ازدواج دو کبوتر عاشق به بن بست می‌‌رسد به طور قطع یا مادرشوهر سنگ‌اندازی کرده است یا مادرزن! حتی بر عکس این موضوع هم صادق است یعنی وقتی دو کبوتر بعد از 90 قسمت به هم می‌رسند حتماً یا مادرشوهر این وصلت را انجام داده یا مادر زن! خلاصه گویی «پدرها» این وسط هیچ‌کاره‌اند و تنها نقش‌شان در جلسات خواستگاری این است که یا از آلودگی هوا حرف بزنند یا مذاکرات ژنو! 

اما جدای این که در زندگی واقعی چقدر پدرها درباره ازدواج فرزندشان نقش دارند، موضوع دیگری که همیشه تا صحبت از ازدواج جوانان به میان می‌آید این است که اغلب از زبان والدین به خصوص پدرها می‌شنویم «جوان‌های امروزی خیلی پر توقع شده‌اند، ما وقتی می‌خواستیم ازدواج کنیم خودمان بودیم و یک دست لباسی که تن‌مان بود، ولی همت داشتیم و جربزه، ولی پسرهای امروزی باید همه امکانات داشته باشند تا کمی به ازدواج فکر کنند! از طرفی دخترها هم پر توقع شده‌اند و ...» خلاصه صحبت‌های آنان نشان می‌دهد که بسیاری از پدران جامعه طالب ازدواج به موقع، ساده و كم هزينه جوانان هستند و جملگی از آداب و رسوم دست و پا گير ناراضي‌اند، ولي سوال اين جاست كه واقعا نقش خودشان در ازدواج نکردن فرزندانشان چیست؟ آیا آن‌ها هم مثل پدران خود آستین‌های همت را بالا زده‌اند یا خیر؟! گزارش این هفته جیم به دنبال یافتن پاسخی برای این سوال است، پاسخی که خودتان می‌‌توانید در انتهای گزارش به آن دست پیدا کنید! 
خبرنگار ما در نقاط مختلف شهر به صورت کاملا اتفاقی با 6 پدر صحبت کرده و 3 سوال از آنان پرسیده است: 
 درباره ازدواج خودتان، از زمانی که حرفش در خانواده راه افتاد تا زمانی که به نتیجه رسید و همچنین در باره وضع مالی و کاری خودتان در آن زمان توضیح دهید. 
 اگر پسرتان در همان سنی که شما ازدواج کردید به شما بگوید که قصد ازدواج دارد واکنش شما چیست؟
 اگر پسری با تمام آن شرایطی که شما در زمان ازدواج داشتید به خواستگاری دختر شما بیاید، جواب شما به او چه خواهد بود؟ 
ازدواج کن حتی با جیب نه‌‌چندان پر
حسینی، طلا فروش، 55 ساله 
 من اولین باری که در باره ازدواج با والدینم حرف زدم حدود 21 سالم بود که مادرم چند روز بعد چند تا دختر را به من معرفی کرد و من هم یکی از آن‌ها را انتخاب کردم و چند روز بعد هم رفتیم خواستگاری و کار ما با همان یک خواستگاری پیش ‌رفت؛ در آن زمان شاگرد مغازه یک انگشتر فروشی در بازار رضا بودم و حقوق نسبتاً پایینی داشتم و چون پدرم هم یک معلم ساده بود سرمایه دیگری هم مثل خانه یا خودرو نداشتم.
  پسر من 22 سالش است و هنوز هم من همه نیازهای او را تأمین می‌کنم ولی او تا الان هیچ ابراز علاقه‌ای به ازدواج نکرده، ولی اگر حتی شرایطش مثل شرایط من هم بود یعنی نه پدری سرمایه دار داشت و نه کار پر درآمدی، باز هم به او می‌گفتم ازدواج کند.
  خب شرایط جامع امروز عوض شده و آن حداقل‌هایی که باید پسر داشته باشد بیشتر شده است و زندگی هم دیگر مثل زمان ما راحت و بی دغدغه نیست.
دخترهایم عمراً بله بگویند!
محمد عبادی، نگهبان ساختمان، 59 ساله
 در آن دوران ما اسفراین زندگی می‌کردیم و من حدود 18 سالم بود، یک روز پدر و مادرم برای زیارت به مشهد مقدس آمدند، وقتی برگشتند گفتند برای تو همسری انتخاب کردیم! همین طور به همین سادگی! من که کاملاً شوکه شده بودم به پدرم گفتم «من هیچ پولی ندارم، شما چطور برای من زن گرفتید؟» پدرم گفتند: «اشکال نداره، پیش خودم کار کن تا یک سرمایه‌ای برای خودت جمع کنی تا بتوانی زندگی مشترکت را راه ببری» پدر من کشاورز بود جالب این که وقتی مادرم آن دختر را می‌بیند و او را می‌پسندد سریع از یک مغازه مقداری خرما می‌خرد و به خانه او می‌رود و از او برای من خواستگاری می‌کند.
  پسر بزرگ من32ساله است و فوق لیسانس جغرافیا دارد، هر چه من و مادرش اصرار می‌کنیم قبول نمی‌کند، می‌گوید «تا یک کار خوب و خانه نداشته باشم، ازدواج نمی‌کنم!» من به او گفته‌ام حتی حاضرم برای یکی دو سال هم به او خانه بدهم ولی قبول نمی‌کند.
 دخترهای من چون تحصیل کرده‌اند، ملاک‌های خاصی برای ازدواج و انتخاب همسر دارند، یعنی اگر من هم به چنین پسری رضایت بدهم ممکن نیست آن‌ها حتی به آن پسر نگاه کنند.
خواستگار کم درآمد را قبول نمی‌کنم
محمدرضا رمضانی، گل فروش، 40 ساله
 وقتی برای اولین بار با مادرم درباره‌ ازدواج صحبت کردم حدود 22 سال سن داشتم، واکنش مادرم هم خیلی عادی بود و قبول کرد که برایم دنبال مورد مناسبی باشد. در آن زمان تمام پس اندازم 280 هزار تومان بود، ماهی حدود 60 هزار تومان هم حقوق می‌گرفتم. مادرم بعد از 3 ماه تحقیق بالاخره یک مورد مناسب برای من انتخاب کرد و من در اولین خواستگاری که رفتم همسر آینده خودم را انتخاب کردم.
  اگر پسرم قصد ازدواج داشته باشد، هیچ وقت مانعش نمی‌شوم چون به این ایمان دارم که ازدواج یک سنت الهی است و تا جایی هم که توانش را داشته باشم به او کمک می‌کنم.
  قضیه‌ ازدواج دختر فرق می‌کند، راستش فکر نکنم اگر پسری با شرایط آن موقع من به خواستگاری دخترم بیاید من قبول کنم!
مخالفتی ندارم ولی پسرم می‌گوید زود است
عبد ا... شریعتی، راننده اتوبوس، 54 ساله
 زمان ما پدر و مادرها هر وقت خودشان صلاح می‌دانستند اصطلاحا برای ما آستین بالا می‌زدند. زمانی که برایم خواستگاری رفتند حدود 21 سال داشتم و در یک مغازه شاگردی می‌کردم، با حقوق متوسط، همان یک خواستگاری را رفتیم و همان جا «بله» را گرفتیم.
  پسرم با این‌که الان 28 سال دارد و خودش صاحب مغازه است و درآمد خوبی هم دارد اما وقتی به او توصیه می‌کنم ازدواج کند، در جواب می‌گوید: «هنوز زود است، تا خانه و خودرو نخرم ازدواج نمی‌کنم!»
 من هیچ مخالفتی نمی‌کنم، مهم نظر دخترم است، ولی به او می‌گویم کسی را انتخاب کند که هم شأن او باشد.
نمی‌توانم به پسرم خیلی کمک کنم
رضا وكيلي، رئيس بانك، 45 ساله
 كمتر از20 سال داشتم كه به فكر ازدواج بودم و از آن جايي كه رابطه‌ام با پدرم به نسبت بازتر و بهتر بود اول با ايشان موضوع را در ميان گذاشتم و بعد او با مادرم صحبت كرد و موضوع انتخاب همسر براي بنده توسط مادرم پيگيري شد و پس از حدود 6 سال (!) جست‌وجو و 7 جا خواستگاری بالاخره همسر مناسب خودم را پيدا كردم، من در آن دوران يك كارمند ساده بانك بودم و به غير حقوق ماهيانه هيچ سرمايه ديگري هم نداشتم، خانواده هم وضع مالي‌شان متوسط بود و سرمايه آن‌چناني براي كمك به من نداشتند.
  اگر پسرم بيايد و چنين حرفي را به من بزند، من مخالفتي نمي‌كنم ولي به دليل اختلاف تفكراتي كه بين نسل ما و اين نسل ايجاد شده فكر نكنم بتوانم به او خیلی در انتخاب همسر كمك كنم، از طرفی بعید می‌دانم او هم از من در اين باره كمكي بخواهد.
  جامعه امروزه از همه نظر تغيير كرده و شرايط ازدواج هم براي جوان‌ها عوض شده و همين تغييرات باعث شده كه سطح توقع ها بالا برود. دقيق نمي‌دانم در باره این خواستگار چه تصميمي مي‌گيرم. بايد در آن شرايط باشم تا بتوانم تصميم خودم را بگيرم.
«نه» به خواستگاری که هم شان اقتصادی ما نیست
حسين مرادي، پزشک متخصص داخلي، 43 ساله
 من آن دوران دانشجوي سال دوم پزشکی بودم و حدود 20 يا 21 سال داشتم، ازدواج من يك ازدواج فاميلي بود و من با دختر خاله‌ام ازدواج كردم، آن زمان به تمام معنا هيچ سرمایه‌ای نداشتم، من و همسرم حدود 3 سال در عقد بوديم تا من بتوانم براي خودم سرمايه‌اي جمع كنم و پس از آن زندگی مشترک را شروع كرديم.
  پسرم اگر چنين تصميمي را بگيرد من تا زماني كه براي خودش كاري پيدا نكند به او اجازه چنين كاري را نمي‌دهم. او هنوز بايد به مدارج بالاتري برسد و هنوز دانشجوي ليسانس است. درست است من خودم در همان دوران دانشجويي ازدواج كردم ولي آن زمان خيلي خرج‌ها كمتر بود و زندگي تكلفات امروزی را نداشت.
  خب هر كسي بايد از خانواده هم سطح خودش همسر بگيرد و حتي من هم در همان دوران جواني كه قصد ازدواج داشتم هرگز سراغ خانواده‌هايي كه سطح مالي‌شان از خانواده ما بالاتر بود نرفتم. بر این اساس فكر نكنم به این خواستگاری جواب مثبت بدهم. من از كجا مي‌توانم مطمئن باشم كه آن جوان هم مانند من مي‌تواند رشد كند؟ من نمي‌توانم دخترم را به اما و اگر بسپارم.
نظرات کاربران
کد امنیتی