تماشای جهان از پشت عینک ذهن
درباره غول‌هاي‌كم‌توان دنياي ادبيات به مناسبت سالروز تولد دکتر ‌طاها حسین

تماشای جهان از پشت عینک ذهن

نویسنده : الهام یوسفی

«دنیای بی آرزو دنیای مخوفی‌ست!» و به گمانم‌ مخوف‌تر از مخوف‌ترین فیلم‌های سینمایی ژانر وحشت! دنیایی که ندانی برای چه هدفی در آن نفس می‌کشی و راه می‌روی، از هر جایی وحشتناک‌تر است. انگار زنده بوده‌ای ولی زندگی نکرده‌ای. هم چون یک ذره معلق و رها شده در فضایی نامتناهی. اما برای رسیدن به آن آرزوی بزرگ، در این مسیر نه چندان هموار، نه دست‌هایت آن‌چنان که باید به کار می‌آید و نه پاها و نه حتی چشم‌ها! تنها اندیشیدن، و آن هم اندیشیدنی ژرف است که آدمی را از پوسته ظواهر به تماشای ژرف‌ترین معماهای هستی می‌کشاند. مثل این چند نفآقاي ر. که دنیای رو به تاریکی و یا تاریک شده‌ای که تجربه کرده‌اند، آرزوهای‌شان را کور نکرده است.


‌طاها حسین با عینک معروفش

دكتر ‌طاها حسين، 125 سال قبل، در چنین روزی یعنی 16 ژانويه سال 1889م. در روستايى در مصر به دنيا آمد و سالروز تولدش بهانه‌ای شد تا مروری داشته باشیم بر نام‌های بزرگ ادبیات جهان که با وجود ناتوانی‌ها دنیای ادبیات را تکان دادند. «‌طاها حسین» را از کتاب‌های درسی سال‌های دبیرستان به یاد داریم. با کتاب مشهورش یعنی «الایام» یا فارسی شده‌اش «آن‌روزها». اگر چه شاید هیچ‌وقت، هیچ‌ کدام از ما به سراغ آن روزهای ‌طاها حسین نرفتیم، اما خوب یادمان هست آن عکس‌اش را با عینک دودی به‌ روی چشم، که می‌گفت «‌طاها حسین» نمی‌بیند. اگرچه چند سالی فرصت داشت برای تماشا، اما فرصتش خیلی اندک بود و قبل از پایان ۶ سالگی در اثر عفونت چشمی کاملاً نابینا شد. اما انگار قرار نبود نابینایی گره بیندازد در زندگی‌اش. حفظ کردن قرآن در ۷ سالگی، رفتن به دانشگاه مصر و بعدتر مونپلیه فرانسه و تسلط به زبان فرانسه نیز از همین حقیقت حکایت دارد. در دوران زندگی 84 ساله‌اش بنیان‌گذاری دانشگاه اسکندریه و به عهده گرفتن ریاست دانشگاه ادبیات، وزیر فرهنگ شدن و نیز گرفتن دکترای افتخاری از دانشگاه کمبریج و مادرید و گرفتن نشان لژیون دونور را ثبت کرد. رایگان کردن تحصیلات متوسطه در دوران وزارتش نشان داد با همه نابینایی‌اش، برای نجات مردم از کوری جهل می‌جنگیده است.


ادیب نیشابوری، نابینایی که دیدن را آموخت

این ادیب هم قصه‌ای دارد نابینایی‌اش! اول دو چشمش در اثر آبله کور شد و بعد با مداوای فراوان چشم چپش اندکی بهتر شد و نیمه کور. می‌گویند استعداد و حافظه قوی‌اش باعث شد پدرش با وجود تنگ‌دستی، روانه مکتبش کند و این همان و تا مشهد آمدن برای ادامه تحصیل همان. از زندگی‌اش چیزهای زیادی نگفته‌اند. تنها این‌که شعر می‌گفته و خوب هم. و رفیق گرمابه و گلستانش‌هم «ایرج میرزا» بوده. شاگردانش هم که شهره عام و خاص‌اند: از ملک‌الشعرای بهار تا بدیع‌الزمان و... در 63 سالگی و در حالی که چشم‌های نابینایش بی‌آن‌که ببیند تماشا را به بسیاری آموخته بود.


رودکی سمرقندی، بوی جوی مولیان آید همی...

رودکی را بسیاری به آن قصیده مشهورش که برای امیر نصر سامانی سرود می‌شناسند. همان «بوی جوی مولیان آید همی...». رودکی در میان اشعار خود از کودکی سختی که داشته سخن گفته است. مگر می‌شود نابینا بود و کودکی سختی نداشت!؟ او را «استاد شاعران» هم لقب داده‌اند، چون آغازگر بسیاری از گونه‌های شعر پارسی بود و در سرودن قصیده، غزل، رباعی، مثنوی و قطعه مهارت داشت. نابینایی، خم به ابروی رودکی نیاورده و ذوق ادبی و هنری‌اش را کور نکرده است، تا جایی که چه بسا، بسیاری از ما نمی‌دانستیم او نابینا بوده است.


هومر حماسه‌سرای یونانی

او را کهن‌ترین و البته نام‌دارترین داستان‌سرا و حماسه‌سرای یونانی می‌نامند. اگر چه زندگی‌اش با افسانه‌ها آمیخته شده و حتی در قرن نوزده در وجودش به کلی تردید کردند، اما این روزها کم‌تر محققی است که او را انکار کند و تخیلی بداند. هرودوتِ مورخ، هم از او یادی کرده و وجودش را متعلق به ۷ قرن پیش از میلاد مسیح دانسته است. اثر باشکوه او «ایلیاد و اودیسه» را یکی از شاهکارهای حماسی جهان می‌دانند، از شاعری که خود دنیا را نمی‌دیده است. 


خورخه لوئیس بورخس، مرید عطار

«بورخس» در میان دوست‌داران ادبیات به داستان‌های کوتاهش شهره است. اگر چه شاعر و مقاله‌نویس و فیلسوف هم بود. بیماری چشمی بورخس ارثی بود. کاهش دید او تا جایی پیش رفت که وقتی ریاست کتابخانه ملی را عهده‌دار شد تقریباً نابینا بود. داستان‌های کوتاه بورخس شهرت جهانی داشت و او هم خودش را نویسنده‌ای جهانی می‌دانست و می‌گفت: «تمام شهرها جای من است.» او عطار را معلم‌ فلسفی خود می‌دانست.


مارسل پروست، در جست‌وجوی نوجوانی از دست رفته 

پروست دوران نوجوانی ویژه‌ای داشت. پر از تنهایی و سکوت. او به دلیل بیماری حاد جسمانی، همه نوجوانی‌اش را در خانه ماند. عاشق ادبیات و فلسفه و روان‌شناسی بود. وقتی تصمیم گرفت رمان جدیدش «در جست‌و جوی زمان از دست رفته» را بنویسد، بیماری مزمن‌ تنفسی‌اش عود کرده بود و با این همه او به پاریس رفت و به مناظر و چشم‌اندازها و موزه‌ها چشم دوخت تا برجسته‌ترین رمان قرن بیستم را خلق کند. شاید بتوان گفت بیماری مزمن و رنج‌آور پروست در خلق چنین اثری، نقش عمیقی را داشته است. 

نظرات کاربران
کد امنیتی