روزمره آنلاین
روزمره آنلاین

روزمره آنلاین

نویسنده : نرگس رضاپور

مقدمه

 کتاب نویس‌های مجازی

با این آماری که سرویس‌دهندگان از روند رو به رشد اضافه شدن وبلاگ‌ها ارائه می‌دهند دور از ذهن نیست، آمدن روزی که محققان و پژوهشگران دنیای مجازی به این نتیجه برسند که وبلاگ‌ها نیز مثل کتاب‌ها در دنیای حقیقی، زوال ناپذیرند. هرچند شبکه‌های اجتماعی قدرتمند باشند و رسانه‌ها روزبه روز دچار تغییر و تحول شود. پس حواست باشد که چه کتابی می‌نویسی؟ نه فقط برای امروز که برای نسل‌های بعد..

 ازوبلاگ«پلنگ در پرانتز»

 کفه مرگ

به زودی کفه مرگت را می‌گذاری زمین و خلاص! به گمانم دکترم گفته بود این جمله را؛ در همان درمانگاه شبانه‌روزی نزدیک خانه‌مان؛ درست وقتی که برگه آزمایشم را گذاشتم پیش رویش و او نگاهی به برگه و نگاهی به من انداخت. در چشم‌هایش همان تعجبی موج می‌زد که در چشم‌های آن زن جوان در آزمایشگاه وقتی برگه آزمایش را گذاشت کف دستم. - مال خودت است؟!  با تکان سر جوابش را داده بودم و زن چیزی نگفته بود. - چه کار کردی با خودت خانم؟ جوابی نداشتم که بدهم. یک هفته است با خودم می‌اندیشم که اگر آن روز از چهار تا پله زیرگذر نیفتاده بودم اگر دوستان مهربانم نبودند که به اصرار مرا ببرند درمانگاه و این بار هم مثل چند بار قبلی بی خیال می‌شدم حتما چند ماه بعد کفه مرگم را زمین گذاشته بودم و خلاص!

 از وبلاگ«از نشان من بپرس»

 مادرکه می‌آید

مادر که می‌آید برای من حکم مرخصی را دارد. یعنی اصلا بی‌هیچ برنامه قبلی خودم را از مسئولیت‌های زندگی کنار می‌کشم. همه آشپزی‌‍‌ها و بشور و بساب‌ها و خریدها و پر کردن فریزر از مواد غذایی که تمام شده می‌افتد گردن او. نه اینکه نخواهم کمکش کنم، نه اینکه احساس مسئولیت نکنم در مقابل خانه و زندگی‎ام، فقط یک هو انگار اعتماد به نفسم به صفر می‌رسد. انگار همه کارهایی که بلدم از یادم می‌رود. دوباره تبدیل می‌شوم به همان کودک محتاج مراقبتش. دیگر آن خانم کارمندی نیستم که از سرکار که بر می‌گردد می‌رود توی آشپزخانه و شام می‌پزد و ظرف‌ها را می‌شوید و خانه را سرو سامان می‌دهد بلکه همان دخترک ظریفی هستم که باید با اصرار و تمنا بهش غذا بخورانند و قبل از خواب با زور یا التماس مادر و پدر لیوان شیرش را سر بکشد. مادر که می‌آید یادم می‌آورد که بزرگترین حامی‌دنیاست.که به جای من به همه مسائل ریز و درشت زندگی فکر می‌کند.که حواسش به همه چیز هست بی اینکه ازش چیزی بخواهم. مادر که می‌آید یادم می‌آورد که نقطه آرامشم کجاست.که عامل همه پیشرفت‌هایم کی بوده.که پشتم به کجا گرم است و دلم بند کیست. مادر که می‌آید یادم می‌آورد هنوز خیلی کارها را بلد نیستم و خیلی محتاجم به وجودش به آموزش‌هایش به دستهایش که هیچ وقت حواسش بهشان نیستم و به همه دردهای دنیا حتی، که او مرهم‌شان است...

ازوبلاگ«ساده باجی»

 غرنامه

آقا به من چه که نجار شش هفتَس ، بَد قولی کرده و نیومده کتابخونه رو بسازه؟ آقا به من چه که سازنده خونه واسه یه سالن 50 متری فقط یه دونه جا پریزگذاشته؟ آقا به من چه که کابینت کار جای لباسشویی رو کوچیک درآورده؟ آقا به من چه که خودروسازداخلی چیز! ماشین تحویل مهرش رومیخواد بهمن تحویل بده؟ آقا به من چه که قاب سه تا روول پلاک می‌خواد به انضمام دریل؟ آقا به من چه که تو اداره آقای فلانی از پس یه کاری بر نمی‌یاد؟ آقا به من چه که فرمول‌های فلان نرم افزار نیاز به بازبینی داره؟ آقا به من چه که غذا بپزم اصن؟ آقا به من چه که خونه جارو پارو کنم اصن؟  آقا به خدا  من خسته شدم.  خوابم می‌یاد. پام درد می‌کنه.

معرفي وبلاگ

http://ateegh.persianblog.ir

 یادداشت های یک خواب زده

می‌نویسم تا خودم را گم نکنم.  این وبلاگ را درست کرده‌ام برای اینکه آرزو دارم نویسنده شوم... و جایی خوانده‌ام که برای نویسنده شدن باید تمامی‌احساساتت را بنویسی. می‌خواهم تمامی‌احساساتم را اینجا بنویسم... صبح‌هایی که توی دانشکده از شدت بی‌همزبانی به نوشتن پناه می‌بردم، شاید مغزم تخلیه شود و بتوانم شروع کنم به کار... غربت هم بی حسن نیست. اگر ایران بودم هیچ وقت نمی‌فهمیدم که به نوشتن علاقه دارم!! اینجا می‌نویسم برای اینکه ... شاید همین نوشته‌ها روزی بشود داستان زندگی‌ام. داستان زندگی زنی که در شروع سی و دومین سال زندگی اش تازه تصمیم می‌گیرد نویسنده شود.

نظرات کاربران
کد امنیتی
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠٩/١٤
٠
٠
وبلاگ هاي جالبي رو معرفي کرده بوديد ممنون من از غر نامه خوشم اومد يه جورايي باهش همذات پنداري مي کنم:)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٩/١٤
٠
٠
سلام ... چه جالب بودند بعضی ها