بهاريه

بهاريه

نویسنده :

سال تحويل، دور هم
سبزه را روي صندلي عقب مي‌گذارد. مي‌گويد: امير علي ماهي را چکار کنم؟ امير علي بي‌حوصله غر مي‌زند: حالا واجب است اين‌ها را با خودم ببرم؟ آرام مي‌گويد: اميرعلي، خانم‌جان چشم انتظار است، تنبلي نکني‌ها! پدرام و پارسا را هم حتما ببري. تنگ ماهي را مي‌گذارد کف ماشين و استارت مي‌زند. هر پدالي را که فشار مي‌دهد تنگ تکاني مي‌خورد و کمي آب لب پر مي‌زند و روي کفش‌ها يا پاچه شلوارش مي‌پاشد. دم در آپارتمان که مي‌رسد، شماره خانه را مي‌گيرد: بچه‌ها هر دو توي گوشي داد و قال مي‌کنند. داد مي‌زند: تا 3 مي‌شمارم پايين باشيد. پدرام زودتر از پارسا مي‌رسد، مي پرد روي صندلي ماشين و نزديک است ظرف سبزه را بيندازد. اميرعلي شاکي مي‌شود که مگه نمي‌بيني بچه؟ هنوز حرفش تمام نشده که پدرام از آن طرف خودش را مي‌اندازد روي صندلي عقب و داد پارسا بلند مي‌شود که واي بابا پدرام سمنو را چپه کرد! راه که مي‌افتند. هر 3 اخمو هستند. سمنو و سبزه را گذاشته روي صندلي جلو تنگ هنوز بين پاهايش است. خط و نشان کشيده به بقيه ظرف‌ها کار نداشته باشيد ها! اگر سرکه بريزد روي روکش ماشين پوست‌تان کنده است. پارسا مي‌گويد: چرا مامان را نياورديم؟ پدرام هم تکرار مي‌کند. اميرعلي مي‌گويد: گفت خودش يک روز ديگر مي‌رود ما امسال تنهايي مي‌رويم. تنهايي بايد توي اين ترافيک برسند تا بهشت رضا. پارسال به خانم جان قول داده بودند موقع سال تحويل دور هم باشند. خانم جان و اميرعلي، پريسا و بچه‌ها! پدارم مي‌گويد: باز هم زير قولت زدي، مامان بزرگ دلش مي‌شکند، مثل پارسال!
لبخند مامان
از صبح که پاي گاز ايستاده بود. چندبار انگشتانش را سوزانده بود. موقع خورد کردن سبزي‌ها نزديک بود دستش را ببرد. تا حالا چند تا ظرف هم با سرو صداي زياد کف آشپزخانه افتاده بودند. امروز رکورد دست و پاچلفتي‌ها را زده بود. قاشق داغ را برد توي دهانش تا طعم پلوسبزي را بچشد. محلي به سوزش لبش نداد. نمکش کم بود. بي‌هوا برگشت تا ظرف نمک را از توي کابينت بردارد که سرش محکم به در بازمانده کابيت خورد. طاقتش تمام شده بود توي فاصله دم کشيدن برنج، کف آشپزخانه نشسته بود، کف دستش را محکم به پيشانيش فشار مي‌داد و اشک مي‌ريخت. دلش هواي خانه مامان را کرده بود که آشپزي قبل سال تحويل تويش مثل يک مراسم جشن بود. بوي پيازداغ، بوي دارچين، عطر زعفران، بخار برنج و لبخند مامان به همه چيز جلوه‌اي جادويي مي‌بخشيد. هنوز اشک‌هايش تمام نشده بود که صداي زنگ در آمد. خودش را جمع و جور کرد و به سمت در آپارتمان رفت. از توي چشمي لبخند مادرش بزرگ‌تر از پيش بود. در را که باز کرد مامان تمام قد با يک قابلمه بزرگ و چند ظرف غذا در قاب در ظاهر شد.

درخت غچه برآورد و بلبلان مستند

جهان جوان شد و ياران به عيش بنشستند

حريف مجلس ما خود هميشه دل مي‌برد

علي الخصوص که پيرايه‌اطي بر او بستند

سعدي

صبا به تهنيت پير مي فروش آمد

که موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد

هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي

درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار

که غنچه غرق عرق گشت و گل بجوش آمد

حافظ

از دل پرخون بلبل کي خبر دارد بهار

هر طرف چون لاله صد خونين جگر دارد بهار

از قماش پيرهن، غافل ز يوسف گشته‌اند

شکوه‌ها از مردم کوته نظر دارد بهار

خواب آسايش کجا آيد به چشم سيمتن

همچو بوي گل، عزيزي در سفر دارد بهار

صائب تبريزي

بهار مي‌شوم

با چشم‌هاي تو

که سوسو مي‌زنند

ستارگي‌هايت را

لابه‌لاي

ابرهايي که مي‌بارند

بهار

بهار

بهار

...

نفس مي‌کشم

شيوا فرازمند

امروز روز شادي و امسال سال گل

نيکوست حال ما که نکو باد حال گل

گل را مدد رسيد زگلزار روي دوست

تا چشم ما نبيند ديگر زوال گل

مولانا

بر چهره گل، نسيم نوروز خوش است

در طرف چمن، روي دل افروز خوش است

از دي که گذشت هر چه گويي خوش نيست

خوش باش و ز دي مگو که امروز خوش است

خيام

شکوه‌ها را بنه، خيز و بنگر،

که چگونه زمستان سر آمد.

جنگل و کوه در رستخيز است،

عالم از تيره‌رويي در آمد،

چهره بگشاد و چون برق خنديد.

توده برف بشکافت از هم،

قله کوه شد يکسر ابلق.

مرد چوپان در آمد ز دخمه،

خنده زد شادمان و موفق،

که دگر وقت سبزه چراني است.

عاشقا! خيز کامد بهاران.

نيما يوشيج

عيد گلت خجسته، گل بي‌خزان من!‏

ياس سپيد واشده دربازوان من!

باد بهاري کز سر زلف تو مي‌وزد ‏

با گل نوشته نام تو را، بر خزان من

نا شکري است جز تو مهر تو از خدا

چيز دگر بخواهم اگر، مهربان من

با شادي تو شادم و با غصه‌ات غمگين

آري همه به جان تو بسته است جان من

گل مي‌کند به شوق تو شعرم در اين بهار

اي مايه شگفتي واژگان من

حسين منزوي

بهارا زنده ماني زندگي بخش

به فروردين ما فرخندگي بخش

مگو کاين سرزمين شوره‌زار است

چو فردا در رسد رشگ بهار است

هوشنگ ابتهاج

بوي گل نرگس؟

- نه،

که بوي خوش عيد است!

شو پنجره بگشا،

که نسيم است و نويد است.

رو خار غم از دل بکن، اي دوست،

که نوروز

هنگام درخشيدن گل‌هاي اميد است.

فريدون مشيري

لاله خونين کفن از خاک سرآورده برون

خاک، مستوره قلب بشر آورده برون

نيست اين لاله نوخيز که از سينه خاک

پنجه جنگ جهاني، جگر آورده برون!

يا که بر لوح وطن خامه خونبار بهار

نقش از خون دل رنجبر آورده برون!

بهار

باد نوروز وزيده است به کوه و صحرا

جامه عيد بپوشند، چه شاه و چه گدا

بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست

نازم آن مطرب مجلس که بود قبله نما

صوفى و عارف ازين باديه دور افتادند

جام مى گير ز مطرب، که روى سوى صفا

همه در عيد به صحرا و گلستان بروند

من سرمست، ز ميخانه کنم رو به خدا

امام خميني(ره)

جهان از باد نوروزي جوان شد

زمين در سايه سنبل نهان شد

قيامت مي‌کند بلبل سحرگاه

مگر گل فتنه آخر زمان شد؟

ز رنگ سبزه و شکل رياحين

زمين گويي به صورت آسمان شد

اوحدي مراغه‌اي

رساند باد صبا مژده بهار امروز ز توبه توبه نمودم هزار بار امروز

هوا بساط زمرد فکند در صحرا بيا که وقت نشاطست و روز کار امروز

سحاب بر سر اطفال بوستان بارد به جاي قطره همي در شاهوار امروز

رسد به گوش دل اين مژده‌ام ز هاتف غيب که گشت شير خداوند شهريار امروز

قاآني

دوباره آمدست از هزارها

صداي دلنواز نوبهارها

کنون که مي‌زند درون ديده‌ام، سپيده زوال عسرت و گذشت پارها

طلب کنم هزار عيدي از خدا، خدايگان پاک نوبهارها و يارها

سروستاني

بفرماييد فروردين شود اسفندهاي ما

نه برلب بلکه بردل گل کند لبخندهاي ما

قيصر امين‌پور

عيد آمد و آن ماه دل افروز نيامد

دل خون شد و آن يار جگر سوز نيامد

نوروز من ار عيد برون آمدى از شهر

چونست که عيد آمد و نوروز نيامد

مه مى طلبيدند و من دلشده را دوش

در ديده جز آن ماه دل افروز نيامد

آن ترک ختائي بچه آيا چه خطا ديد

کامروز علي رغم بدآموز نيامد

خواجو

ز باغ اي باغبان ما را همي بوي بهار آيد کليد باغ ما را ده که فردامان به کار آيد

کليد باغ را فردا هزاران خواستار آيد تو لختي صبر کن چندان که قمري بر چنار آيد

چو اندر باغ تو بلبل به ديدار بهار آيد ترا مهمان ناخوانده به روزي صد هزار آيد

فرخي

اي بلبل خوشنوا فغان کن

عيد است نواي عاشقان کن

چون سبزه ز خاک سر برآورد

ترک دل و برگ بوستان کن

عطار

بمان‌ تا بيايد همه‌ فرودين‌

که‌ بفروزد اندر جهان‌ هوردين‌

زمين‌ چادرسبز در پوشدا

هوا بر گلان‌ سخت‌ بخروشدا

فردوسي

اي نگاهت از شب باغ نظر ، شيرازتر

ديگران نازند و تو از نازنينان ، نازتر

چنگ بردار و شب ما را چراغان کن که نيست

چنگي از تو چنگ‌تر ، يا سازي از تو سازتر

قص گيسويت از امواج تحرير قمر

هم بلند آوازه‌تر شد، هم بلند آوازتر

گشته‌ام ديوان حافظ را ولي بيتي نداشت

چون دو ابروي تو از ايجاز، با ايجازتر

چشم در چشمت نشستم، حيرتم از هوش رفت

چشم وا کردم به چشم اندازي از اين بازتر

از شب جادو عبورم دادي و ديدم نبود

جادويي از سحر چشمان تو پر اعجازتر

آن که چشمان مرا تر کرد ، اندوه تو بود

گر چه چشم عاشقان بوده ست از آغاز، تر

‌ عليرضا قزوه

شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم

نيست از هيچ طرف راه برون شد زشبم

زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم

از ازل ايل وتبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته اين ايل وتبارم چه کنم

من کزين فاصله غارت شده چشم تو ام

چون به ديدار تو افتد سرو کارم چه کن

يک به يک با مژه‌هايت دل من مشغول است

ميله‌هاي قفسم را نشمارم چه کنم؟!

‌حسن حسيني (مسيحا)

نسيم منتشر از عطر و بوي زلف بهار است

بيار باده الا باد؛ چشم خاک خمار است

بهار مي‌رسد از راه چشم‌هاي خمارت

که عيد، لحظه مخموري نگاه نگار است

‌ حافظ ايماني

ارديبهشت با تو چه کرد

که مرا به پاييز فروختي

من در نمايشگاه پاييز

مسئول غرفه بهارم

‌ مهدي علاقمند

زمين از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه

روايت کرده‌اند ارديبهشتي مي‌رسد از راه

بهاري م‍ي‌رسد از راه و مي‌گويند مي‌رويد

گل داوودي از هر سنگ، حسن يوسف از هر چاه

بگو چله‌نشينان زمستان را که برخيزند

به استقبال مي‌آييمت اي عيد از همين دي‌ ماه

محمد‌مهدي سيار

1. از دهان من به پرواز درآمده

گنجشکي

که از گلوي تو آب مي‌خورد

***

2.باران مي‌بارد

دوستت دارم

مي‌بارد

دوستت دارم

مي‌بارد

دوستت دارم

مي‌ايستد

دوستت دارم

‌ جليل صفربيگي

اگر چه با من و از من خودي تري با من

هنوز دلنگرانم، هنوز دلواپس

وقتي که خيابان پر از گرگ‌هاي خوش قد و بالاست

دلم هواي پريدن ندارد از بامت

قفس بساز برايم قفس بساز قفس

‌ راضيه بهرامي

من از شما سپاسگزارم

دستانم را سبز کرديد

هيچ وقت

هيچ‌کس

اين همه مرا جدي نگرفت

که شما

بعد از ظهر جمعه در آن پارک

مرا درختي خوانديد

به بازي راهم داديد

آه گنجشک‌هاي عزيز!

آيا يک بار ديگر

بر شانه‌ام خواهيد نشست؟

‌ سارا محمدي اردهالي

نعش غروبم صبحدم بر دوش خواهد رفت

تنهايي‌ام آغوش در آغوش خواهد رفت

يک بند من، يک بند تو، يک بند هم باران

ترکيب بند تازه‌اي از هوش خواهد رفت

اندوه نيما، شور حافظ، سکر مولانا

هوش از سر شيراز و بلخ و يوش خواهد رفت

‌ محمد مهدي شفيعي

1. احساس مي‌کنم

از قلبم به پرواز درآمده‌اند

اين کبوتران سفيد

و اين، من هستم

که در آسمان‌ها اوج مي‌گيرم!

آيا ممکن است

پرندگان

در قلب آدم آشيان کنند؟!

2. پدرم در تابستان مرد

مرگ آبي بود

ليلا در پاييز مرد

مرگ زرد بود

ياشار در بهار مرد

مرگ سبز بود

و من اينک بدهکارم

به يک مرگ سپيد

3. روي تخت دراز کشيده‌ام

پنجره اتاق

قاب رنج است و خزان.

تو آخرين برگي

آخرين برگ داستان «ا.هنري»

اگر بيفتي من مي‌ميرم!

‌ رسول يونان

1. در من دوباره زنده شده ياد مبهمي

دنيا قشنگ‌تر شده اين روزها کمي

گفتم کمي؟ نه! خيلي- يک کم براي من

يعني زياد يعني همسنگ عالمي

دريا کجا و باغ کجا؟ سهم من کجا؟

من قانعم به برگ گلي قطره شبنمي

2.از رفتنش دهان همه باز

انگار گفته باشند: پرواز پرواز

‌ بهروز ياسمي

زمستان

سياره بين ستاره‌اي

رخشانه‌هاي يخ در تاريکاي اخترتاب

روياي بهار است آيا؟

.. بهار

يون‌هاي هيدروژن

ريزموج‌هايي به ترنم و غوغا

آشيانه مي‌سازند: ستاره‌ها

‌ جفري اي‌لنديس

شب سرودش را خواند

‌ سهراب سپهري

زمان در دست‌هاي نازنين توست،

شکوفه مي‌زند

اين باغ هم کم‌کم...

‌ م.الفت

با تو من با بهار مي‌رويم ...

با تو در عطر ياس‌ها پخش مي‌شوم

‌ علي شريعتي

1. کپي بهار را کوبيده‌ام به ديوار

تابلوي نفيسم

به سرقت رفته است!

2. بهار: مسيحاي فصل‌ها

درمانده از شفا دادن

به جيب‌هاي جذامي!

‌ سيدحسن حسيني

1. دست‌هاي تشنه‌ام، باران

گام‌هاي خسته‌ام، همراه

پلک‌هايم، خواب مي‌خواهد

خواب‌هايم، ماه.

2. قد کشيده آفتاب

راه مي‌رود بهار؛

کوچه‌هاي کودکي.

3. باران بهار

نجواي تو در سکوت شيرين حياط.

4. باران بهار

بر کاسه سائلان

چه بي‌منت و مزد.

‌ سيدعلي ميرافضلي

1. برجاده لميده باده در دست، سفر

اين مست‌تر از مست‌تر از مست، سفر

کي از دل بي‌نواي ما مي‌گذرد؟!

وقتي که نماز را شکسته است، سفر

2. بلبل نگران است و چمن، غمگين است

در بهت درختان، سر گل پايين است

بيهوده مگوييد بهارم اين است

امروز فقط اول فروردين است!

‌ ميلاد عرفان‌پور

ديگر دست همه فصل‌ها را خوانده‌ام

سرم را گرم مي‌کنند

تا تو در غبار گم شوي.

دستم اما حساب نمي‌برد از من

بر بخار پنجره

نام تو را هي رج مي‌زند.

‌ مريم اسحاقي

هر روز

هزاران نفر

غرق مي‌شوند

اما دريا

هنوز تمام نشده است

‌ علي داوودي

تو زيبا نيستي

در تو از لطافت گل‌ها خبري نيست

چشم‌هايت

شبيه چشم‌هاي آهوست

اما در آن‌ها درخششي ديده نمي‌شود

بهار

هيچ کاري براي تو نکرده

با اين همه

اگر در چشم‌هايت

فقط دو قطره اشک بدرخشد

و عکس آن‌ها به چشم‌هايم بيفتد

عشق ما شب تاريکي نخواهد داشت.

‌ احمد جان عثمان
بستني يخي
توي راهرو بين قفسه‌هاي فروشگاه قايم باشک بازي مي‌کردند. قدبلنده تندتر مي‌دويد، وقتي به انتهاي راهروي قفسه‌ها مي-رسيد يکهو ترمز مي‌گرفت. اين‌جوري کوچيکه که پشت سرش هن و هن مي‌دويد، محکم بهش مي‌خورد و صداي فريادش در قسمت خوراکي‌ها مي‌پيچيد. زن مادر جواني بود. شايد 22 سال هم نداشت. خودش هم گاهي قاطي بازيشان مي‌شد. سرخوش با لپ‌هاي گل انداخته به خريد عيد آمده بودند. هر چند وقت يک‌بار هم يک کدامشان چيزي مي‌ديد و داد مي‌کشيد: واي اينو ببين! اينم بخريم، اينم بخريم و بعد دسته جمعي توي چرخ خريد مي‌انداختندش. دلش براي مامان و بقالي حسن آقا حسابي تنگ شده‌بود. مامان هر روز توي تمام تابستان‌ها به يک بهانه‌اي يک مشت پول خرد مي‌گذاشت کف دستش و مي‌گفت: نرگس برو از مغازه حسن آقا يک بسته از فلان چيز را بگير و زود برگرد، بقيه‌اش را هم براي خودت يک چيزي بخر. از خانه تا سر کوچه را يک نفس مي‌دويد تا زودتر به بقالي برسد. کمي به بستني‌هاي رنگ و وارنگ توي يخچال نگاه مي‌کرد و آب دهنش را قورت مي‌داد بعد با بقيه پولش دو تا آلاسکا مي‌خريد، يکي براي خودش و يکي هم براي مامان! کار آشپزخانه که تمام مي‌شد، مي‌نشستند توي حال و با هم آلاسکا مي‌خوردند. اين دور هفتم بود که توي فروشگاه مي‌چرخيد. توي سبد خريد عيدش هفت تا بستني يخي بود تا عصر با خودش به خانه سالمندان ببرد.
بخار چاي
هميشه عصرهاي تعطيلات عيد سر اين‌که نوبت کي است که چاي دم کند، دعوا بود. زري غر مي‌زد: «مامان من ظرف‌هاي ناهار را شستم حالا نوبت مهري است که چاي دم کند.» مهري هم اعتراض مي‌کرد:« اهه کي! من حياط را جارو زده‌ام و فرش انداختم. نوبت زري است.» مامان مي‌گفت: «واي از دست شما دوتا! چندبار گفتم هيچي نوبتي نيست» و بعد حکم مي‌کرد يکي‌شان برود چاي دم کند و آن يکي که قرعه به نامش مي‌افتاد، زير لب غر مي‌زد: «تو اونو بيشتر دوست داري!» تا بساط چاي راه مي‌افتاد و همه توي حياط زير درخت ياس مي‌نشستند به چاي خوردن، دخترها يکي دوتا دعواي ديگر راه‌ مي-انداختند. آخر هم سر اين‌که کي قندان را تعارف کند به آقاجون و شکلات جايزه بگيرد دوباره جر و بحث‌شان بالا مي‌گرفت. کسي کاري به کارشان نداشت. آقاجون مي‌گفت: «صداي اين دو تا گنجشک مايه حيات اين خانه است.»

شب سال تحويل بود، بهروز را صدا زده بود بيا با هم چايي بخوريم. سرش گرم کارش بود. گفته بود، چاي بخواهد خودش مي‌ريزد. پشت ميز آشپزخانه تنها نشسته بود و به بخار چاي که از استکان بلند مي‌شد نگاه مي‌کرد. آقاجون و مامان از توي قاب عکس بهش لبخند مي‌زدند. خيلي وقت بود که با کسي سر ريختن چاي دعوا نکرده بود.

مينيمال: اعظم عامل‌نيک

نظرات کاربران
کد امنیتی