مثل سرخ شدن در تابه روغن بود
مصاحبه با یک قربانی اسیدپاشی 24 ساعت پس از حادثه

مثل سرخ شدن در تابه روغن بود

نویسنده : لیلا جان قربان

درد دارد اما ناله نمی‌کند. خوب می‌فهمد چه بلای خانمان سوزی سرش آمده است. با حال بسیار وخیمش، باز هم هنوز بازیگوشی و شیطنت و سرکشی یک دختر 16 ساله را می‌توان به راحتی در او دید. خوش صحبت و صمیمی است. شاید محکوم است به زندگی با چهره‌ای که دیدن آن خیلی‌ها را بترساند. فقط 24 ساعت از آن حادثه لعنتی توسط خواستگار سمج که ساعت 15 روز یازدهم مهر مرگ تدریجی سمیه 16 ساله را رقم زد، می‌گذرد و من پس از مکاتبه و نامه‌نگاری و هماهنگی، اولین و آخرین خبرنگاری هستم که با او در بخش سوختگی بیمارستان ملاقات و گفتگو می‌کنم. نارنجی پوش شده؛ سر و صورتش را با بانداژ نارنجی رنگی پوشانده‌اند. دستان و بالاتنه‌اش هم از گزند اسید حمله اسیدی یک مدعی عشق در امان نمانده است. چشمانش بسته است و پماد زرد رنگی روی چشمانش به چشم می‌خورد. یک ساعتی می‌شود که او را که برای معاینات تخصصی چشم به بیمارستان فوق تخصصی خاتم الانبیا(ع) برده بودند، بازگردانده‌اند. دختر زبر و زرنگی است. با این‌که سعی می‌کنم آرام و بی‌سر و صدا وارد اتاق شوم اما متوجه حضورم می‌شود. طفلک فکر می‌کند دکتر هستم. 

 درد داری؟ 
 الان خیلی کمتر شده اما اولش خیلی بد بود، مثل این‌که در روغن داغ در حال سرخ شدن بودم.
 می‌پرسد دکتر! خوب می‌شوم؟ چشمانم کور می‌شود یا دوباره می‌بینم الان که هیچ جایی را نمی‌بینم؟ 
به او قوت قلب می‌دهم. جملات تاکیدی و مثبت را چند بار من و سمیه باهم تکرار می‌کنیم. از خدا و مهربانی‌اش می‌گویم. کمی اطمینان خاطر پیدا می‌کند. 
 دختر شاد و بازیگوشی هستی؟ به همین علت دوستت داشته؟ خب چرا جواب نه دادی؟ 
 او پسر خاله‌ام بود و مرا کاملا می‌شناخت و به قول خودش خیلی دوست داشت اما من دوستش نداشتم.
 به پدر و مادرت هم برای خواستگاری حرفی زده بود؟
 از ۵-۴ ماه پیش به مامانم گفته بود و تا یکی دو روز قبل ازاینکه رویم اسید بپاشد به مادرم گفته بود من سمیه را می‌خواهم. در این چند ماه خیلی تماس می‌گرفت. پیام می‌داد و هرکاری کرد اما من و حتی خانواده‌ام راضی به این ازدواج نبودیم. 
 سعی نکردی او را دوست داشته باشی؟ 
 چرا گاهی به او فکر می‌کردم، اما آن‌قدر کارهای بد می‌کرد که جایی برای دوست داشتن نمی‌گذاشت. اگر مرا واقعا دوست می‌داشت این کار را با من می‌کرد؟ ... بغض می‌کند و با صدایی لرزان می‌گوید: من می‌دانم و شنیده‌ام قصاص اسید پاشی، پاشیدن اسید در همان نقطه است. من دلم نمی‌آید که رویش اسید بریزم. او چطور توانست با من این کار را انجام دهد. 
بغض خشکش می‌ترکد اما چشمی نمانده که اشک جاری شود و گونه‌های ناز دخترکی را خیس کند. مدتی به سکوت میان من و او می گذرد. 
 قبلا تهدیدت کرده بود؟
 نه
 وقتی اسید ریخت کجا بودی و دقیقا چه اتفاقی افتاد؟ چرا فرار نکردی؟
 ساعت ۲ ظهر بود. من خواهر کوچولویم را بردم مدرسه و خودم برگشتم. فقط من بودم و خواهر بزرگم که مشغول خیاطی بود و مادرم که او هم مشغول کارهای خانه بود. یک ساعت گذشت. زنگ خانه خورد. من رفتم در را باز کنم. چادرم را روی سرم محکم گرفتم. در را باز کردم کسی نبود. پسرخاله‌ام مثل اجل معلق جلویم ظاهر شد. یک هفته بود عینک می‌زدم. سلام کرد و پرسید از کی تا حالا عینکی شدی؟ جوابش را ندادم. فکر کردم آمده خداحافظی کند، چون روز قبل به مادرم زنگ زد و گفت: می‌خواهد برود شهرستان پیش خانواده‌اش. یک لحظه دستش را داخل کیف شانه‌ای‌اش کرد و لیوانی را در آورد و محتویات لیوان را روی صورتم ریخت. نفهمیدم چه شد می‌سوختم و جیغ می‌کشیدم. مثل این‌که داخل تابه پر روغن در حال سرخ شدن بودم. سوزش وحشتناکی داشتم. مادر و خواهرم فورا مرا به بیمارستان رساندند.
 پسرخاله‌ات چه کار کرد؟
 با موتور از محل فرار کرد، البته به من خبر داده‌اند که او را دستگیر کرده‌اند.
 سمیه اگر خوب شوی مثل روز اول چه کار می‌کنی؟
 نذر کرده‌ام اگر خوب شوم 14 بار پیاده از خانه تا حرم امام رضا علیه‌السلام بروم و برگردم! 
فکر می‌کنید سمیه چندمین قربانی حملات وحشیانه اسیدی در کشور است؟ به واقع این حوادث هولناک تا کی می‌خواهد تکرار شود و فاجعه بیافریند و چرا؟
نظرات کاربران
کد امنیتی
ali007
ali007
٩٢/٠٩/٠٧
٠
٠
ممنون:((((((((واقعا چه ادمایی پیدا میشن!!!!!!!!!!!