راه‌هايي براي سپري‌کردن يک نوروز استراتژيک!

راه‌هايي براي سپري‌کردن يک نوروز استراتژيک!

نویسنده :

نگاه اول

20 دقيقه آخر سال 1389

«البته سنت زيبا و پسنديده عيد ديدني و ديد و بازديد در بين ايرانيان باستان از کهن‌ترين سال‌ها تا کنون ادامه ‌داشته است. سنتي که در آئين اسلامي ايرانيان پس از اسلام نيز پسنديده و امري...»

مادر خانواده، با نااميدي حرف‌هاي «احسان عليخاني» مجري هميشگي شبکه سه را قطع مي‌کند؛ مادر خانواده با ناميدي به دنبال شبکه‌اي شادتر با برنامه‌هايي جذاب‌تر مي‌گردد. مادر خانواده با عصبانيت مي‌گويد: بابا ما نخواهيم دم عيدي با آدم‌هاي عجيب غريب کشف شده آشنا شويم؛ چه کسي را بايد ببينيم؟ همين کارها را مي‌کنند که جوانان مردم اصلا جذب شبکه‌هاي داخلي تلويزيون نمي‌شوند. البته همه اعضاي خانواده بيشتر از گزاره اين جمله؛ متوجه نهاد کنايه‌آميز آن مي‌شوند که مادر خانواده خود را در زمره «جوانان» مردم قرار داده است.

پدر خانواده هنوز با سگک کمربند جديد شلوار جديدش درگير است. اصولا پدر خانواده با هر نوع لباس و متعلقات جديدي که قرار باشد به زور مادر خانواده بپوشد تا مدت‌ها درگيري دارد. اصولا پدر خانواده با ‌«لباس نو» ‌جماعت درگير است! پدر خانواده نگاهي به احسان عليخاني مي‌اندازد و غرغر کنان مي‌گويد: اين چه جوري مي‌تواند اين لباس‌هاي رنگ و وارنگ قرقاطي را يک‌جا بپوشد؟ شرط مي‌بندم همه‌شان هم يک‌جا نو است. ‌

خواهرخانوم البته از همه اعضاي خانواده آماده‌تراست، لباس عيدش را پوشيده و ادوکلن جديدش را زده ‌و يک سري کارهاي ديگر هم براي شرکت در يک ميهماني تمام عيار انجام داده است! با شنيدن ديالوگ مادر خانواده و پدر خانواده بلافاصله مي‌گويد: باريکلا مادر خانوم! صد امتياز با سه چراغ روشن! اما شما آقاي پدر؛ گمان مي‌کنيد همه جوانان مردم مثل شما هستند که احساسات نوستالوژي قوي نسبت به لباس‌هاي کهنه عهد بوقي خود داشته باشند؟!

داداش کوچيک؛ تازه امسال راه رفتن را آموخته است؛ آن هم به زور روروکش و بلايي که بر سر گچ ديوارهاي خانه آورده است. داداش کوچيکه خوشحال و شادمان است چرا که آخرين تعويض استراتژيک قبل از سال تحويل را همين نيم ساعت پيش توسط مادر خانواده پشت سر گذاشته است. داداش کوچيکه الان براي خودش جايي در وسط حال پذيرايي خرسند و خرامان است!

کمتر از 20 دقيقه ديگر به تحويل سال يک‌هزار و سيصد و نود باقي مانده است! اين جمله‌اي ا‌ست که آن آقاي صدا کلفت شبکه يک مي‌گويد. خواهرخانوم انتقادي راسخ به فلسفه و ذات صداوسيما دارد. خصوصا مشکلي تاريخي با گوينده‌هايش! بنابراين بلافاصله مي‌گويد: حالا انگار چه خبر است که هي دقه به دقه اعلام مي‌کنه تا سال تحويل چه‌قدر مونده!
نگاه دوم

وقتي قرار است هيچ چيز به ميل‌ات نباشد

همه اعضاي خانواده گرد سفره هفت‌سين نشسته‌اند. خواهرخانوم براي بار چندم است که به مادر خانواده گوشزد مي‌کند بوي آزار دهنده‌اي از يکي از اعضاي خانواده به مشام مي‌رسد؛ اما مادر خانواده مصرانه معتقد است که: همين 20 دقيقه پيش عوضش کردم، امکان نداره مامان جون! بوي چاه حمام است، احتمالا!

پدرخانواده در حال سرچ بين شبکه‌هاي تلويزيوني است. پدرخانواده به دنبال ترکيبي از «عليرضا افتخاري» با «مجيد مظفري» مي‌گردد. اما مشکل اين‌جاست که طبق سنت هر ساله «مجيد مظفري» و «داوود رشيدي» را تنها از شبکه يک و البته «افتخاري» را تنها از شبکه دو مي‌توان ديد! پدر خانواده خيلي دلش مي‌خواهد با مسئول دعوت مهمانان صداوسيما آشنا شود. پدرخانواده به انتقادات سازنده عملي؛ اعتقادي راسخ دارد.

خواهرخانوم براي پدر خانواده بارها توضيح داده است که برنامه‌هاي تلويزيون؛ سالاد فصل نيستند که بشود مواد آن را باهم ترکيب کرد؛ آن‌هم بر اساس ذائقه مخاطبانش! اما پدر خانواده هربار با نگاهي عاقل اندر فرزندش؛ درباره ذات «رسانه» براي خواهرخانوم توضيح داده است. پدر خانواده اصولا به ترکيب علاقه شديدي دارد. طوري که يک‌بار با برنامه نود تماس گرفته است و مستقيما از «فردوسي‌پور» خواسته است که در مهمانانشان جاي ثابتي هم براي «محمد صالح‌علا» به همراه «علي‌اکبر ولايتي» باز کنند؛ که البته تماس به دليل مشکلات مخابراتي قطع شده است.

پنج دقيقه ديگر به تحويل سال بيشتر باقي نمانده است که يکهو؛ برق خانه قطع مي‌شود! همه اعضا با اعتراض به پدر خانواده نگاه مي‌کنند؛ پدرخانواده با اعتراض مي‌گويد: چيه؟ مگه من وزير نيروام که اين‌طوري نيگاه مي‌کنين؟ خواهرخانوم نيز برايش توضيح مي‌دهد که پدرجان! وجه نقدي يارانه‌ها براي پرداخت قبوض است؛ نه اين‌که برويد بر بدن بزنيد! حق خودمان را که به ما نمي‌دهيد لااقل پول برق خانه را بدهيد!

مادر خانواده ديگر متقاعد شده است که بايد اين بارهم جان فشاني کند و به تعويض پوشک داداش کوچيکه اهتمام ورزد! داداش کوچيکه اما با توجه به عناصر غذايي مصرفي‌اش در ناهار که شامل تخم‌مرغ و شيرخشک و موز و پوره سيب‌زميني مي‌شده‌اند؛ اتفاق بدي را به راه انداخته است. مادر خانواده تنها راه چاره را در حمام مي‌بيند. پدر خانواده نيز براي بررسي کنتور برق خانواده ‌بلند مي‌شود. خواهرخانوم، هم اکنون تنها عضو ثابت خانواده پاي سفره هفت‌سين است. مادرخانواده با فرياد مي‌پرسد: آب‌ رو کي قطع کرد؟ خواهرخانم همين سؤال را با فرکانس بالاتري به پدر خانواده منتقل مي‌کند. پدر خانواده نگران و مستاصل وارد پذيرايي مي‌شود و مي‌گويد: باور کنيد همه قبضا رو پرداخت کردم. با موبايل بانک هم پرداخت کردم که تو قرعه‌کشي ماهانه شرکت کنيم.

خانه خاموش است؛ مادر خانواده در حمام گير کرده است، بوي نامطبوع حاصل از فعاليت سالم مزاجي داداش کوچيکه فضاي خانه را پر کرده است، آب‌هاي خانه هم که کلا قطع شده است و البته تنها دو دقيقه ديگر به سال تحويل باقي مانده است.
نگاه سوم

مديريت بحران که مي‌گويند!

معمولا در چنين شرايطي بدترين کار ممکن؛ دنبال مقصر گشتن است! مثل اين مي‌ماند که در ژاپن زلزله‌اي 8 ريشتري مي‌آيد؛ بعد به جاي کمک رساني و امداد و نجات؛ دنبال مهندسان بخت برگشته‌اي باشند که پل‌ها و ساختمان‌ها و خيابان‌ها را؛ مقاوم‌تر نساخته‌اند! بر همين اساس و به دليل اين‌که همه اعضاي خانواده کتاب‌هاي مديريت بحران و مديريت زمان و اين‌ها را خوانده‌اند و قورباغه‌شان را هم قورت داده‌اند و پنيرشان را هم پيدا کرده‌اند؛ چاره‌اي نداشتند جز اين‌که به راديوي جيبي پدر خانواده اکتفا کنند براي گوش سپردن به صداي جانفزاي ترکيدن بمب سال نو! البته پدرخانواده با آچار فرانسه به دست؛ مادر خانواده درحالي که داداش کوچيکه را با همان شرايط «سوق‌الجيشي» ‌زير بغل زده است و خواهرخانوم البته از همه مرتب‌تر و تر و تميز‌تر. وقتي روبوسي و عيدي دادن‌ها و عيدي گرفتن‌ها تمام مي‌شود؛ همه با لبخند به ادامه ديالوگ‌هاي خودشان مي‌پردازند.

خواهر کوچيکه: پدرجان؛ ببينيد موبايل‌تان کلا وصل است که بتوانيد از موبايل بانک‌اش استفاده کنيد؟!

مادرخانواده: آقا، شما که بلد نيستي خب بده ما به جات ارسال کنيم!

داداش کوچيکه: تنها اوست که نگاه مي‌کند و همچنان خرسند و خوشحال است.

نظرات کاربران
کد امنیتی