وقتی از خودمان فراموش می‌کنیم!
پایان نامه

وقتی از خودمان فراموش می‌کنیم!

نویسنده : سعید برند

پدر: پاشو پسر جان، پاشو ... این قدر پای این فس بوک ننشين، عمرت رو با این چیزا حروم نکن!

پسر: بابا جون فیس بوک درسته! یه وقت جایی نگی فس بهمون می‌خندن!

-: حالا هر چی! فس فس نکن، زود جمعش کن بچسب به درس و مشقت ...

زن: به جای این که اینقدر به این بچه گیر بدی، خودت رو از جلوی اون تلویزیون جمع کن، آخه چی می‌خوای از جون اون زبون بسته که صبح تا شب پاش ولو شدی، پاشو برو دنبال یه نصاب، خناق گرفتیم توی این خونه! 

-: چه عجب ما صدای شما رو هم شنیدیم خانم، بالاخره مریم خانم چکار کرد؟! سبزی خرد کن جاریش رو قرض می‌گیره یا میاره اینجا دور هم خرد کنین؟!

-: وا... ؟!! تو چکار به کار مریم خانم داری؟! 

-: هیچی می‌خواستم ببینم دو ساعت تموم دارین پای تلفن مذاکره می‌کنین، به نتیجه‌ای هم رسیدین یا ادامه مذاکرات موکول شده به یه وقت دیگه؟! بیچاره آقا مجید چی می‌کشه از دست این زن پر حرف!

-: این قدر غیبت مردم رو نکن مرد! زشته ... از اون سن و سالت خجالت بکش، مث اون شوهر بیکار و بی‌عارش خوبه؟! طفلکی خواهرم سوخت پای این مرد...

دختر: مامان خاله مریم می‌خواد طلاق بگیره!

-: این چرت و پرت‌ها چیه می‌گی دختر؟ 

-: خودت پای تلفن به خاله گفتی، یواشکی از بابا بزرگ شنیدی که به مامانی ‌گفته تا اینا تو عقدن باید طلاق مریم رو بگیرم! 

-: هم فالگوش واستادی، هم خبرکش شدی، تو مدرسه چی یاد می‌دن به شما؟!

پدر: ساکت باشین بابا، نفهمیدم این مجریه چی گفت! 

مجری: به زندگی لبخند بزنید، با همسایه‌تون مهربون باشید ...

پسر: اوه اوه بابا بیا ببین این مجله واسه همین مجریه چه چیزای خیطی که ننوشته!! 

نظرات کاربران
کد امنیتی
ali007
ali007
٩٢/٠٨/١٦
٠
٠
ممنون...............داستان جالبی بود
سیما
سیما
٩٢/٠٨/١٧
٠
٠
نمی دونم چرا منتطر ادامه اش بودم....همینقدر بود؟؟
تبلیغات
تبلیغات