غرفه‌ای که لبریز از عطرِ باران بود
در حال و هوای نمایشگاه کتاب مشهد و دور از هیاهوی معمول

غرفه‌ای که لبریز از عطرِ باران بود

نویسنده : ملیحه جهانبخش

بار دیگر نمایشگاه کتاب مشهد بهانه‌ای شد که دوستداران کتاب و اهالی رسانه دیداری تازه کنند. همین که می‌توانستی میان این همه انتشارات و غرفه‌های گوناگون، معدود مولفانی را ببینی و حتی به یادگار عکس یا امضایی از آن‌ها داشته باشی غنیمت بود؛ به خصوص که این فرصت توام شود با حضور مخاطبان خوب جیم در غرفه روزنامه خراسان. اگر چه برای پیدا کردن یک ناشر خاص یا غرفه باید بارها و بارها تمام سالن‌ها را قدم می‌زدی و سردرگم و پریشان از غرفه داران سوال می‌کردی فلان ناشر کجاست؟ یا ترتیب الفبایی یا شماره‌ای این سالن را شما می‌دانید؟ و پاسخ همه آن‌ها نمی‌دانیم و از اطلاعات نمایشگاه بپرسید، بود و آن را هم نمی‌توانستی پیدا کنی! اما باز هم ازدحام جمعیت و دیدن این همه آدم‌های کتاب دوست خوشحال‌ات می‌کرد! حتی دیدن آدم‌هایی که دست‌های‌شان از خرید کتاب خالی بود، اما کتاب‌ها را ورق می‌زدند و تماشا می‌کردند. 650 ناشر داخلی و خارجی که هر کدام به سبک و سیاق خود کتاب‌های‌شان را چیده بودند و تبلیغات محصولات‌شان را ارائه می‌کردند.

در میان غرفه‌های گوناگون قدم می‌زدم تا حال و هوای آدم‌ها، ناشران مختلف و کتاب‌های گوناگون را ببینم. در میان غرفه‌های با سر و صدایی که تبلیغات صوتی و تصویری آن‌ها با فضای آرام کتاب و کتاب خوانی خیلی نزدیکی نداشت، غرفه‌هایی هم وجود داشت که در نهایت سادگی و به دور از هرگونه تبلیغات اقناع گرایانه محصولات‌شان را به مخاطبان معرفی می‌کردند یا کتابی را پیشنهاد می‌دادند. تا اینکه به غرفه‌ای رسیدم که نامش «بچه‌های باران» بود... غرفه‌ ساده و کوچکی که در یک طرف آن جعبه‌های شیرینی خانگی روی هم چیده شده بود و در طرف دیگر تابلوهای نقاشی به چشم می‌خورد. دیوار غرفه هم با تابلوهای عکس و نقاشی تزیین شده بود. خانمی روی ویلچر سی‌دی‌ (از محصولات موسسه بچه‌های باران) در میان دستانش به سختی نگه داشته بود و می‌گفت: «با گروه بچه‌های باران آشنا هستید؟» و اگر چه به لحاظ گفتاری به سختی صحبت می‌کرد اما کلمات را آنقدر زیبا و دلنشین کنار هم می‌چید که دوست داشتی برایت بیشتر از بچه‌های باران بگوید. وارد غرفه شدم، حمید کیانیان و همسرش سرپرست گروه باران با انرژی و چهره‌هایی شاد میزبان این غرفه بودند. سمتی دیگر خانمی روی ویلچر بود که فلج کامل بود اما وقتی با او آشنا شدم فهمیدم همان «سمانه احسانی‌نیا» بود که با دهانش نقاشی می‌کشد و تمام این تابلوهای زیبا اثر هنری بود که او با حرکت قلم مو به کمک دهانش کشیده بود... با انرژی و شاد حرف می‌زد و می‌گفت: من فلج هستم اما بدنم را دوست دارم با سلول سلول بدنم حرف می‌زنم و از آن‌ها می‌خواهم کمکم کنند. نقاشی‌هایش پر از احساسات لطیف و عرفانی بود که آرامت می‌کرد. 

حمید کیانیان درباره حضور بچه‌های باران در نمایشگاه گفت که این غرفه بهانه‌ای برای معرفی فعالیت‌های بچه‌های باران است. مجموعه‌ی بزرگ فرهنگی، هنری، آموزشی و درمانی ویژه معلولین جسمی‌ حرکتی که در مشهد فعالیت می‌کند و زیباترین هدف آن ایجاد خودباوری و افزایش اعتماد به نفس در چنین افرادی‌ست. بچه‌های باران در سراسر کشور تئاتر اجرا می‌کنند، گالری نقاشی برگزار می‌کنند و حتی محصولاتی دیگر مانند فیلم، نماهنگ، تیزر و کتاب‌های نمایشی و... را در کارهای خود دارند. آن‌ها شعار «من نمی‌توانم» را خط زده‌اند و هر کدام با وجود همه سختی‌ها، ناملایمات، بیماری‌ها و ناتوانی‌هایی که دارند با هنر و خلاقیت خود درآمدزایی دارند و تلاش می‌کنند زندگی‌شان را اداره کنند. 

بعد از گپ و گفتگویی با حمید کیانیان از غرفه بچه‌های باران بیرون زدم... باز غرفه‌های کتاب بود و من اما هنوز در حال و هوای تابلو گل سرخی (نقاشی سمانه احسانی‌نیا) که به دستان و دلم انرژی می‌بخشید...

بچه‌های باران، غرفه‌شان از زرق و برق‌ها خالی بود اما پر بود از عطر باران و مهربانی‌ها...

نظرات کاربران
کد امنیتی
ali007
ali007
٩٢/٠٨/١٦
٠
٠
مرسی...