آخرین بار گوشت را کیلویی 13هزار تومان خریدم
ک روز کاری اما بدون کار با کارگران ساختمانی

آخرین بار گوشت را کیلویی 13هزار تومان خریدم

نویسنده : مجید حسین زاه

این روزهای تقریبا سرد پاییزی برای همه مردم یکسان نمی‌گذرد. بعضی‌ها در خانه‌های‌شان بخاری‌ها را روشن کرده‌اند و حتی گاهی از شدت گرما، در و پنجره خانه را باز می‌کنند تا به قول خودشان هوا کمی عوض شود! اما در مقابل بعضی‌ها هم هستند که در همین هوا مجبورند کار کنند، حتی در روزهای سرد و استخوان سوز زمستان هم با یک کاپشن کهنه و نه چندان گرم به جنگ سرما می‌روند. این‌ها را گفتم تا بدانید لنگر کشتی خبرنگار جیم این هفته کجا پهلو گرفته است! ساعت 7 صبح روز یکشنبه است و تعداد زیادی کارگر در حاشیه میدان فردوسی مشهد، چشم‌های‌شان به رانندگانی است که دور این میدان، پدال ترمز را فشار می‌دهند تا شاید کاری گیر بیاید و لقمه نانی. من هم کنارشان می‌نشینم تا روایت کنم یک روز کاری برای کارگران ساختمانی این میدان چه‌طور می‌گذرد، با بعضی‌ها هم گپی می‌زنم تا بیش‌تر متوجه مشکلات کاری آنان شوم...

 به دنبال کارگر

25 هزار تومانی! 

رسیدن ما به میدان با ترمز زدن یک پی‌کی همزمان می‌شود. تعداد زیادی کارگر دور میدان نشسته‌اند و چشم از خیابان برنمی‌دارند. با توقف پی‌کی، در چشم برهم زدنی 10 تا 15 کارگر دور خودرو را می‌گیرند. راننده خودرو درها را قفل کرده است تا کارگری قبل از تعیین دستمزد در را باز نکند و ننشیند. تنها به اندازه‌ای که صدا رد و بدل شود، پنجره را پایین می‌دهد و می‌گوید: «دو کارگر می‌خواهم، 50 هزار تومان!» کم‌کم اطراف خودرو خلوت می‌شود و کارگرها از آن فاصله می‌گیرند. قیمت روزانه کارگر در حال حاضر 40 هزار تومان است و همین باعث می‌شود تا کارگری راضی نشود که با این قیمت سوار خودرو شود. راننده پی‌کی هم حرکت می‌کند و به سمت دیگر میدان می‌رود تا شاید آن‌جا کارگر 25 هزار تومانی پیدا کند!


 به اندازه

پول پیش یک خانه!

با یکی از کارگران که خیلی با راننده پی‌کی چانه زد و دست آخر هم سوار نشد هم کلام می‌شوم. خودش را علی، 25 ساله و مجرد معرفی می‌کند.

 چرا سوار پی‌کی نشدی!؟ به پولش احتیاج نداری!؟ 

 راستش احتیاج دارم ولی حاضر نیستم با هر قیمتی کار کنم. الان با روزی 40 هزار تومان هم نمی‌توانیم زندگی‌مان را خوب اداره کنیم. با 25 هزار تومان که هیچ کاری نمی‌توان کرد.

 معمولا چند روز در ماه، کار پیدا می‌کنی؟ 

 معمولا 15 روز در ماه کار می‌کنم و 15 روز بیکارم. تنها چیزی که مشخص است این است که هر روز کار پیدا نمی‌کنیم. من هر روز از ساعت 7 و نیم این‌جا هستم و اگر تا ساعت 9 کار پیدا نکنم، به خانه‌مان برمی‌گردم.

 در خانه‌تان کار خاصی داری؟ 

 نه بابا! این‌جا این‌قدر شلوغ است که اگر تا ساعت 9 کار پیدا نکنیم، دیگر عمرا بتوانیم کار پیدا کنیم. برای همین حوصله‌ام سر می‌رود و برمی‌گردم خانه. در خانه هم یا تلویزیون نگاه می‌کنم و یا به دوستانم زنگ می‌زنم و با آن‌ها می‌رویم پارک! 

 چرا تا حالا ازدواج نکردی!؟ 

 اگر یک پولی دستم بیاید حتما ازدواج می‌کنم. حتی به اندازه پول پیش یک خانه!

 اعتراض کارگرها

به کارگر تازه کار!

هنوز مشغول صحبت با علی هستم که در گوشه‌ای از میدان و کنار یک خودرو، سر و صدا بلند می‌شود. خودم را به نزدیکی‌های خودرو که می‌رسانم با لگد غیر عمد یک کارگر به پایم، خودم را کمی عقب می‌کشم! چندین کارگر با یک کارگر تازه کار درگیر شده‌اند و دارند او را به زور از خودرو پیاده می‌کنند. ظاهرا کارگری که سوار خودرو شده است، یک کارگر تازه وارد است و نمی‌داند که هیچ کارگری اجازه ندارد که با دستمزد کمتر از 40 هزار تومان سوار خودرو شود! (این را خودم هم نمی‌دانستم!) این کارگر تازه وارد، حاضر شده است که با قیمت 35 هزار تومان، از بیکاری امروز فرار کند که با اعتراض بقیه کارگران مواجه شده است و یکی از آن‌ها که از بقیه عصبانی‌تر است، می‌گوید: «امثال این بچه، بازار کار این‌جا را به گند می‌کشند. من چگونه می‌توانم با 40 هزار تومان، شکم خودم و خانواده 5 نفری‌ام را سیر کنم؟!» و همین حرف اعتراض بقیه را هم به اوجش می‌رساند تا به حدی که آن کارگر ترجیح می‌دهد از خودرو پیاده ‌شود و به سمت دیگر میدان فرار کند!»

 آرزویم داشتن

یک کار دائمی است!

به سراغ جوانی می‌روم که به یک درخت تکیه داده است و بیش‌تر نگاهش به زمین است! کریم که 19 بهار از زندگی‌اش گذشته درباره خودش می‌گوید: «من از 13 سالگی کارگری می‌کنم. حوصله درس خواندن نداشتم و الان این‌جا هستم.» او درباره غذاهایی که می‌خورد، می‌گوید: «بیش‌تر آبگوشت می‌‌خوریم البته بهتر است بگوییم آب جوش! چون گوشتی در آبگوشت‌های ما دیده نمی‌شود. خیلی دوست دارم رستوران بروم که به دلایل مالی کمتر می‌توانم غذای رستوران بخورم.» او درباره 45 هزار و 500 تومان یارانه‌‌اش می‌گوید: «یارانه من را که خانواده‌ام می‌گیرند و دلیلی هم ندارد که از این طرح راضی نباشند. معمولا پول یارانه‌ها در حساب پدرمان هست و تا زمانی که به آن نیاز نداشته باشیم، به آن دست نمی‌زنیم. یارانه‌ها برای خانواده‌هایی مثل ما، یک کمک خرج خوبی است و می‌شناسم خانواده‌هایی را که اگر یارانه‌شان قطع شود، از گرسنگی می‌میرند.» او در باره آینده‌اش می‌گوید: «دوست دارم یک شغلی یاد بگیرم که بتوانم هر روز به سرکار بروم و دائمی کار کنم.»

 توپ پلاستیکی برای کارگرها!

تا این ساعت حدود20 نفر از کارگران کار پیدا کرده‌اند و عده زیادی هم به خانه‌هایشان رفته‌اند، اما 15 نفر دیگر همچنان دور میدان نشسته‌اند. بیش‌تر کارگرانی که امروز کار پیدا نکردند، از ساعت 10 به سمت نزدیک‌ترین ایستگاه اتوبوس این میدان رفتند و به خانه‌های‌شان بازگشتند. دلیل‌شان هم این بود که دیگر امید نداشتند کار پیدا ‌کنند و از نشستن گوشه خیابان حوصله‌شان سر رفته بود. 2 پیرمرد کارگر در گوشه‌ای از میدان نشسته‌اند و چای می‌نوشند، یکی از آن‌ها هم که دیگر امیدی به پیدا کردن کار ندارد، می‌گوید: «من حوصله خانه رفتن هم ندارم! چندتا از کارگرها هستند که یک توپ پلاستیکی چند لایه دارند. اگر آن‌ها باشند، معمولا در این ساعت همه فوتبالیست می‌شویم و کمی ورزش می‌کنیم تا یادمان برود که امروز کار پیدا نکردیم! ولی امروز که نیستند، هیچی!»


 اصلا نمی‌دانم شیشلیک چی هست!

عباس 31 ساله، 15 سال است که کارگری می‌کند. او به سمت موتورش می‌رود که سوار آن شود و به خانه برگردد. به سراغش می‌روم تا به چند سوال ما جواب دهد!

 این روزهایی که کار پیدا نمی‌کنی، با چه حالی به خانه برمی‌گردی!؟

 وقتی که کار نیست، باید برگردی خانه دیگر. چاره‌ای نیست!

 بقیه روز را در خانه چه طور می‌گذرانی؟

 هیچی! یا فیلم نگاه می‌کنم یا اگر کار شخصی داشته باشم، آن را انجام می‌دهم.

 معمولا چند روز در ماه کار پیدا می‌کنی!؟

 خیلی شانسی است. گاهی یک هفته سر کاری و یک روز تعطیل، گاهی یک هفته بیکار و 2 روز سر کار ولی در مجموع روزهای بیکاری‌اش بیش‌تر از روزهایی است که سر کار می‌روم.

 تقریبا درآمدت ماهانه چه‌قدر می‌شود؟

 متفاوت است. بین ماهی 300 تا 700 هزار تومان می‌شود.

 چند سال است که ازدواج کردی؟

 فکر کنم 10 سال پیش بود که داماد شدم و الان هم 2 تا بچه دارم.

 معمولا برای تفریح با خانواده به کجاها می‌روی؟

 تفریح چیه! تفریح را که چند سالی می‌شود از یاد برده‌ام! شاید ماهی یک بار بتوانم خانواده‌ام را به پارک ببرم. آن هم شاید!

 می‌دانی الان قیمت شیشلیک چند است!؟

 نه نمی‌دانم! چرا دروغ بگویم، اصلا نمی‌دانم چی هست و نمی‌دانم شیلیک(‍!) با چی درست می‌شود!

 با گرانی‌ها چطور می‌سازی ؟ 

 می‌گذرانیم! آن‌ها که با ما نمی‌سازند ولی ما با آن‌ها می‌سازیم!

 زیبایی زندگی را در چه می‌بینی؟

 شکر خدا از زندگی‌ام راضی‌ام. زیبایی زندگی هم همین سالم بودن همسرم و بچه‌هایم است که گاهی با میلیاردها پول هم نمی‌توان به دستش آورد.

 پخش 

گوشت نذری!

دو تا پیرزن در حال رد شدن از کنار میدان هستند. به آرامی با یک کارگر شروع به صحبت کردن می‌کنند ولی این صحنه از چشم بقیه کارگران دور نمی‌ماند! آن‌چنان به سمت این دو پیرزن می‌دوند که یکی از پیرزن‌ها از شدت ترس شروع به جیغ زدن می‌کند. او فریاد می‌زند: «بروید کنار! اصلا کارگر نمی‌‌خواهیم! بروید کنار!» در همین حال چند جوان که این صحنه را می‌بینند، برای شوخی و برای پیدا کردن دلیل خندیدن خودشان، فریاد می‌زنند: «کارگرها بشتابید، گوشت نذری پخش می‌کنند این‌جا!» 

 دیگر هیچ 

حسی ندارم!

محمدرضا یکی دیگر از کارگران ساختمانی می‌گوید: «پدرم چوپان بود. آمدم مشهد تا دنبال یک کار خوب بگردم اما پیدا نکردم. مجبور شدم کارگری کنم. قبول دارم درآمد کارگری از چوپانی کمتر است ولی چون آن کار قدیمی شده است، من آن کار را دوست ندارم. هرچند چوپانی هم خیلی سخت است. شما نمی‌دانی یک شب با گله بودن در کوه چه‌قدر ترسناک و خسته کننده است.» او 29 ساله و 3 سال است که ازدواج کرده است.

 برای شروع زندگی‌ات چه‌قدر پول داشتی؟

 خیلی کم. به خدا اعتقاد داشتم و می‌دانستم که اگر ازدواج کنم، روزی‌ام بیش‌تر می‌شود که خدا را شکر، روزی‌ام بیش‌تر هم شد. 

اوضاع بازار چه طور است؟

 تا پارسال 350 هزار تومان قسط می‌دادم و زندگی‌ام را هم می‌چرخاندم ولی حالا کارهای ساختمانی خیلی کم شده است، ما کارگرها بی‌پول‌تر از گذشته شده‌ایم. این روزها در خرج روزمره‌مان هم ‌به شدت به مشکل خورده‌ایم و امیدی به درست شدنش هم نداریم.

 اگر امروز هم کار پیدا نکنی، چه حسی داری؟

 قدیم‌ها عصبانی و ناراحت می‌شدم ولی الان می‌بینم که ناراحتی دردی را دوا نمی‌کند پس هیچ حسی ندارم.

 برخورد صاحب کاران را با کارگران چه‌طور می‌بینی؟

 ما هرچه‌قدر برای آن‌ها کار کنیم، آن‌ها ناراضی‌اند ولی تا حالا کسی حقم را نخورده است و همیشه پولم را داده‌اند.

 هرچند وقت یک‌بار رستوران می‌روی؟

 رستوران ما، همین آشپزخانه‌مان است! راستش آخرین باری که رفتیم یادم نمی‌آید. شاید 2 سال پیش بوده باشد.

 گوشت الان کیلویی چند است؟

 الان را که نمی‌دانم! خیلی گوشت بخوریم، ماهی یک بار می‌شود. هرجا گوشت ارزان‌تر پیدا کنم، از همان‌جا می‌خرم. آخرین بار گوشت را کیلویی 13 هزار تومان خریدم.

 تا حالا شده از زندگی کردن خسته بشی؟

 نه. من از زندگی خسته نمی‌شوم. همیشه امیدم به خداست.

 دلت به چی زندگی‌ات خوش است؟

 به خوشبختی خودم و همسرم و دختر کوچکم. تنها خوشبختی‌مان هم این است که یکدیگر را دوست داریم.

نظرات کاربران
کد امنیتی
ali007
ali007
٩٢/٠٨/١٦
٠
٠
مرسی. متن زیبایی بود
غ-مريم
غ-مريم
٩٢/٠٨/٢١
٠
٠
واقعا گزارش جالبي بود آقاي حسين زاده ممنون