روزمره آنلاین
روزمره آنلاین

روزمره آنلاین

نویسنده : نرگس رضاپور

مقمه

 سرگرم سردرگم...

یک شهروند مجازی که ترجیح می‌هد مطالب پست‌هایش «رمزدار» باشد و صفحات شخصی‌اش را «پرایوت» می‌کند را با شهروند دیگری که دم به دم دنبال عمومی‌تر کردن آثار مجازی‌اش است و برای هر رهگذری درخواست «دنباله‌روی» می‌فرستد، مقایسه کنید. تعریف هر کدام از فضاهای دنیای مجازی و کاربرد ابزارهای آن‌ها را پیدا کنید. بعد ببینید کدام را بیشتر می‌پسندید؟ طالب هرکدام که شدید برهمان راه برید. اینکه امروز «پابلیک» باشی و فردا «پرایوت». اینکه ندانی چه از این دنیای هزارتوی می‌خواهی؟ این‌ها شاید سرگرمت کنند اما خطر سردرگم کردن نیز دارد!

از وبلاگ«تنهاترین تنها»

 مردها را..

با سبیل‌هایشان می‌شناسند. با قطر بازوهایشان، با کلفتی صدایشان، با جیب‌های خالی یا پُرشان، با کفش‌های کهنه یا تومبیل آخرین مدل‌شان. اما کسی... مردها را با قلب‌شان نمی‌شناسد. قلبی که پشت غرور مردانگی‌شان پنهان شده، قلبی که بزرگتر از قلب کوچک شماست. قلبی که می‌افتد از دست ظریفی، قلبی که می‌شکند آرام و بی صدا و صدای شکستنش پشت صدای مردانه‌شان، به گوش هیچ ظریفی نمیرسد...

از وبلاگ «دلنوشته‌های یک دانشجوی آینده»
 فیلترینگ اسمی
چند روز پیش خواستم یک وبلاگ جدید تو بلاگفا ثبت کنم. آدرس وبلاگ رو گذاشتم «حق جویان» البته به صورت فینگلیشی، خلاصه اومدم که وارد وبلاگ بشم دیدم فیلتر شد :| هیچ مطلبی هم داخلش نذاشته بودم! خب این یعنی چی؟! میدونید که معنی «حق»، «خدا» هم می‌شود. شاید می‌خواستم مطالبی راجع به «خدا» در وبلاگ بگذارم...
از وبلاگ «وقتی نیست»
 خودت باش
در سال 1927 که آلفونس 13هم، پادشاه اسپانیا بود، وزارت فرهنگ اسپانیا تصمیم گرفت از طرف دانشگاه به پادشاه دکترای افتخاری بدهد. بنابراین موضوع را در شورایعالی دانشگاه مطرح کرد. از 114 نفر استاد دانشگاه‌های مادرید، 40 نفر به این پیشنهاد رای مثبت دادند، 14 نفر مخالفت کردند و 60 نفر بی طرف ماندند. جریان به پادشاه گزارش شد. آلفونس گفت: در میان استادان دانشگاه 40 نفر مرا دوست دارند ولی شهامت و اتکای به نفس ندارند. زیرا به ناحق با مقام علمی من موافقت کرده‌اند. 14 نفر شهامت دارند اما از دوستی با من محروم‌اند. ولی 60 نفر دیگر که بی طرف ماندند نه شهامت دارند، نه دوستی و نه اتکای به نفس... 
از وبلاگ«عطش شکن»
 یک قصه پر رمز و راز
خردسالی و کودکی‌مان با جنگ گذشته بود و جنگ قبل از آن‌که معادلات جهانی و تاریخ و فلان را تغییر دهد، روح و روان و رؤیاهای نورس ما را با خودش همراه کرده بود. «شهید» یکی از پر رمز و رازترین قصه‌های آن روزگار ما بود و ماند. شهید یکی از پسرهای کوچه ما بود، دوست برادرمان بود که با دوچرخه می‌آمد در خانه و کتاب‌های با کش بسته به فرمان دوچرخه را جدا می‌کرد و می‌داد دست برادرمان. عمو وسطی شوخ ما بود که از سربه سر گذاشتن‌هایش فرار می‌کردیم، دایی کوچیکه بود که تازه دانشگاه قبول شده بود و همه توی پزش بودند، موتورساز سر کوچه بود. شهید، یک آدم معمولی آشنا بود 
که به میل خودش راه می‌افتاد می‌رفت یک جای سخت، جایی که باید از زیر قرآن ردش می‌کردند و پشت سرش اشک و آب می‌ریختند و نذر و نیاز می‌کردند. همین برای دل کودک ما خودش کلی هراس و تشویش داشت. بعدتر توی قاب تلویزیون چشم تیز می‌کردیم تا قاطی رزمنده‌ها ببینیمش و نمی‌دیدم، بعدتر نامه‌هایش، بعدتر آمدن‌هایش، یادگاری آوردن‌هایش، پوکه فشنگ و پلاک و ...، بعدتر شاید تابوت سه رنگش که روی شانه‌های مردم شهر مثل قایق می‌رفت، شاید نیامدنش،گم شدنش،گریه و چشم انتظاری مادرش...
معرفي وبلاگ
http://grandmaster.blogfa.com/
 که می‌روم به سوی سرنوشت
کوتاه نوشت، متوسط نوشت، بلند نوشت و دیگران نوشت عناوین دسته‌بندی موضوعی پست‌های وبلاگ این هفته است که از اسفند88 مرتب به روزرسانی شده است. «که می روم به سوی سرنوشت» یک وبلاگ شخصی با قالبی ساده از نویسنده‌ خوش قلمی است که ترجیح داده هیچ نام و نشانی از خود در وبلاگ نگذارد و تنها به انتشار داستانک‌ و یادداشت‌های جوان‌پسند اکتفا کند. جذابیت متن و محتوای دست‌نوشته‌های منتشرشده در این وبلاگ به اندازه‌ای بوده که توسط سایت‌های معتبر بازنشر و لینک داده شود.
نظرات کاربران
کد امنیتی