نوجوان‌های بی‌حال را که می‌بینم سخت دلگیر می‌شوم!
دارنده 219 مدال ورزشی:

نوجوان‌های بی‌حال را که می‌بینم سخت دلگیر می‌شوم!

نویسنده : زهرا رضاپور

باشگاه ورزشی نزدیک خانه‌ ‌اش است ولی می‌گوید: «امکانات نیست» در حالی که خودش می‌داند امکانات هست، حسش نیست! انجام خیلی از ورزش‌ها نیاز به هزینه آن چنانی ندارد ولی می‌گوید: «ورزش مال بچه پولدارهاست» در حالی که خودش می‌داند پولش هست، حسش نیست!

همان طور که می‌دانید اینجا صفحه ورزش و سرگرمی نیست، اما هدف گفت‌وگوی ما با «علی آقا» نه به خاطر مدال‌های رنگارنگی است که در رشته دو و میدانی گرفته، بلکه هدف گرفتن درسی از پشتکار و استقامت اوست. علی آقا یک روز که حسابی دلش برای مادرش تنگ می‌شود از پادگان محل خدمتش جیم فنگ می‌کند، او 18 کیلومتر پیاده روی می‌کند تا به منزل‌شان در طرقبه برسد. علی آقا یک دل سیر مادرش را می‌بیند و دوباره به پادگان برمی‌گردد اما با چهره خشمگین گروهبان سختگیر پادگان مواجه می‌شود، او علی و 4 سرباز نوجوان دیگر را به خط می‌کند و از آن‌ها می‌خواهد دو بار دور محوطه میدان پادگان بدوند! یعنی چیزی در حدود 2 هزار متر! 

آن 4 سرباز هنوز دور اول را ندویده، از شدت خستگی پس می‌افتند، اما علی خیلی قبراق 2 دور خود را کامل می‌کند! گروهبان که خستگی را در چهره علی نمی‌بیند از او می‌خواهد دو بار دیگر دور میدان صبحگاه بدود و علی باز هم می‌دود ...

این سرآغاز کشف یک استعداد است، فرمانده پادگان که متوجه استعداد علی می‌‌شود، از او می‌خواهد که در یک مسابقه دو و میدانی در ورزشگاه سعدآباد (تختی) شرکت کند. علی بی‌خبر از همه جا با پوتین و لباس سربازی در مسابقه حاضر می‌شود. بهتر است ادامه ماجرا را از زبان خودش بخوانید: « وقتی به ورزشگاه رسیدم، مسئول برگزاری مسابقه با تعجب پرسید: با پوتین سربازی می‌خواهی بدوی؟! 

من که کفش کتانی نداشتم سری تکان دادم و گفتم: بله می‌توانم!

خلاصه در نگاه بهت زده تماشاچیان و مسئولان برگزاری مسابقه در خط شروع قرار گرفتم آن هم در حالی که رقیب‌هایم که آن‌ها را نمی‌شناختم لباس ورزشی داشتند، خودشان را از قبل گرم کرده بودند و تا شروع مسابقه هم مربی‌هایشان نکاتی را به آن‌ها متذکر می‌شدند! مسابقه آغاز شد، طولی نکشید که زودتر از همه از خط پایان گذشتم! نمی‌دانم چه شد که یکهو چند نفر مرا سخت در آغوش گرفتند در حالی که داد می‌زدند: پسر تو رکورد ایران را شکستی! نفراتی که با آن‌ها مسابقه دادی قهرمانان دو و میدانی ایرانند!! »

این برد شیرین که جایزه‌اش فقط یک جام نقره‌ای بود اولین موفقیت علی در رشته دو و میدانی محسوب می‌‌شد، پس از آن که خبر رکورد شکنی او در همه جا می‌پیچد، فرمانده پادگان او را برای شرکت در مسابقات آسیایی به تهران می‌فرستد! علی از این مسابقات که اتفاقا در آن‌جا هم نفر اول می‌شود، خاطره‌ای شنیدنی دارد: «دونده‌های سرشناسی از بسیاری کشورها در آن مسابقه شرکت کرده بودند، آن اولین باری بود که در یک مسابقه رسمی شرکت می‌کردم، تصورم این بود که مثل مسابقه‌های دو در پادگان، یک نفر با گفتن جمله «حاضر ... رو ...» شروع مسابقه را اعلام می‌کند، در همین فکر بودم که ناگهان صدای شلیک تپانچه را شنیدم، فکر کردم تیراندازی شده، برای همین به گروهبان که همراه من به تهران آمده بود و پشت سرم در جایگاه نشسته بود خیره شدم تا ببینم اوضاع از چه قرار است، ناگهان دیدم گروهبان فریاد می‌زند: علی بدو! علی بدو ... سرم را که برگرداندم دیدم دیگر دونده‌ها خیلی از من دور شده‌اند! اما نا امید نشدم و شروع به دویدن کردم! آن قدر با انرژی و قدرت دویدم که همگی مرا تشویق می‌کردند، وقتی هم که اول شدم مرا روی دست گرفته و بلند کردند!»

علی آقا عکس مربوط به این ماجرا را نشانم می‌دهد، عکس بسیار قدیمی است، طوری که حتی گوشه‌های عکس پاره و زمینه آن هم حسابی سفید و بی‌رنگ و رو شده است! آخر از لحظه‌ای که عکاس این عکس را گرفته است 70 سال می‌گذرد!

«علی باغبان باشی» در آستانه 91 سالگی است، او 29 سال متوالی مقام نخست مسابقات را در ایران از آن خود کرده و در 8 المپیک جهانی شرکت کرده است و در مجموع 219 مدال دارد. وقتی او را در سالن ورزشی دو و میدانی که به نام خودش نامگذاری شده، ملاقات کردم آن قدر با شور و هیجان صحبت می‌کرد که گویی در پیچ و خم زندگی پیری را هم جا گذاشته است! 

اما او 30 سال پیش تصادف سختی می‌کند که حتی پزشکان آلمانی هم از پس معالجه پای او بر نمی‌آیند و تصمیم می‌گیرند پای او را قطع کنند، اما روحیه بالای باغبان باشی  اجازه این کار را نمی‌دهد، او اکنون با عصا راه می‌رود اما همچنان استوار و پر انرژی! باغبان باشی می‌گوید: هر روز صبح 8 حرکت ورزشی را انجام می‌دهم! وقتی می‌بینم بعضی از نوجوان‌های بی‌حال و بی‌حوصله به بهانه نبود امکانات یا حمایت نکردن خانواده و ... دست از تلاش در هر عرصه‌ای چه ورزش، چه تحصیل و ... برمی‌دارند، سخت دلگیر می‌‌شوم!

نظرات کاربران
کد امنیتی