به صَرف يك مشت آرام‌بخش
مصاحبه با دختری که خودکـــــــــشی را تنها راه رهایی می‌دانست

به صَرف يك مشت آرام‌بخش

نویسنده : مریم شیعه زاده

نه یک دست مشکی پوشیده بود، نه ظاهر پریشانی داشت، نه منزوی بود. یکی بود، درست مثل خودمان. وقتی با من حرف می‌زد به چشم‌هایم نگاه نمی‌کرد و مدام با دست‌هایش بازی می‌کرد! به نظرم مضطرب بود. می‌گفت آن روزها دانش‌آموز رشته ریاضی بود و درسش هم خیلی خوب بود. ماجرای خودکشی‌اش برمی‌گشت به 10 ماه قبل، با این حال برای شرح اتفاقات آن روز مدت زیادی را فکر کرد و ماجرا را این‌گونه شروع کرد:

 داستان از نوع عاشقانه نیست!

«اواخر دی ماه 91 بود. همان روز که تصمیمم را عملی کردم. سر کلاس بودم. قبل از آن با یک نفر بحث کردم. همان حرف‌های همیشگی و گوشه و کنایه‌ها، همان ناامید کردن‌ها. قرص‌ها داخل کیفم بود. همان جا بود که چند عدد کلونازپام و دیازپام و مسکن قوی خوردم. تردید داشتم اما خسته شده بودم. قبلا هم به این کار فکرکرده بودم اما در آن لحظه همه چیز خیلی سریع و اتفاقی به ذهنم رسید.»

وقتی به او گفتم: شکست عشقی و این حرف‌ها!؟ با خنده گفت: نه! و بعد دلیل خودکشی‌اش را مشکلات خانوادگی بیان کرد و گفت: «مدت زیادی از فوت پدرم نمی‌گذشت که بین فامیل پیچید، من و پسر دایی‌ام با هم رابطه داریم. نمی‌دانستم چه کسی چنین ادعایی کرده بود اما می‌دانم بعد از این حرف و حدیث‌ها و دروغ‌هایی که درمورد من می‌گفتند، مادرم هم باور کرده بود و گاهی از من می‌خواست واقعیت را بگویم و من هرچه قسم می‌خوردم که چنین چیزی نیست، هیچ‌کس باور نمی‌کرد. خیلی تنها بودم و نمی‌دانستم دیگر چه کار کنم. تنها دلخوشی‌ام خانواده‌ام بودند که آن‌ها هم دیگران را به من ترجیح دادند! اوضاع بدی بود نگاه اطرافیان به من تغییر کرد. خسته شده بودم از این‌که هیچ کاری نکردم، اما همه به چشم دیگری به من نگاه می‌کردند. دلم می‌خواست بروم جایی که هیچ‌کس مرا نشناسد.»

وقتی گفت دلم می‌خواست بروم جایی که کسی مرا نشناسد، کنجکاو شدم بدانم که آن روزها فکر فرار هم به سرش زده یا نه، که جواب داد یکبار بلیت یزد تهیه کرده اما قبل از سوار شدن به اتوبوس پشیمان شده و از تنهایی و عواقبش ترسیده و بدون این‌که کسی چیزی بفهمد به خانه برگشته و بعد از آن دیگر هیچ‌وقت این اتفاق نیفتاده است.

 ترس از خدا هم خوب چیزی است

از خانواده‌اش که می‌پرسم، می‌گوید یک خانواده 4 نفره دارد و چند سالی است که پدرش را از دست داده است. خواهرش مترجم است و در راه آهن کار می‌کند و برادرش شغل آزاد دارد. استارت اولیه اقدام به خودکشی‌اش را مرگ پدرش می‌دانست و می‌گفت: «خودکشی بهشت است وقتی که دنیا برایت جهنم باشد. دیالوگ یک فیلم بود که آن روزها باورش داشتم. بعد از مرگ پدرم تنهای تنها شدم و با جهنم اطرافم سرمی‌کردم.»ظاهر موجهی داشت، می‌خواستم از اعتقادش بدانم و پرسیدم: می‌دانی نظر اسلام درمورد خودکشی چیست؟ گفت: «بله! خیلی خوب می‌دانم گناه بزرگی است و بخشیده نمی‌شود. اما آن روزها خیلی خودم را به خدا نزدیک می‌دیدم. بحث توکل و این چیزها نبود. شنیده‌اید می‌گویند خوف و رجا؟! من آن روزها فقط رجا داشتم. یاد نگرفته بودم از خدا بترسم!»  

 الان نباید روی خاک می‌بودم

دوباره از او می‌خواهم که برگردیم به دی ماه 91 و ماجرای خودکشی. این‌که چه شد، امروز به جای این‌که زیر خاک خوابیده باشد، روی خاک نفس می‌کشد. می‌گوید: «در مسیر خانه آن‌قدر حالم بد شد که به سختی راه می‌رفتم. متوجه کمتر صدایی می‌شدم و چشم‌هایم تار می‌دید. فقط یادم می‌آید چند پسر از کنارم رد شدند و مرا متلک باران کردند. فکر می‌کردند ماده توهم‌زا استفاده کردم که تلو تلو می‌خورم! به محض این‌که به خانه رسیدم و خانواده‌ام متوجه شدند حالم وخیم است فورا آماده شدند تا مرا به بیمارستان برسانند. هرچه سعی کردم مانع‌شان شوم بی‌فایده بود و راهی بیمارستان شدم.

این طور حرفش را ادامه می‌دهد: در مسیر هرچه پرسیدند چه شده، گیج بودم یا حرفی نمی‌زدم یا می‌گفتم احتمالا مسمویت غذایی است. حرفم را باور کردند اما نگران بودند. به محض ورود به بیمارستان بستری شدم. دکتر مدام سوال می‌پرسید و من سر بالا جواب می‌دادم. در آن لحظه باتوجه به شرایط جسمی و ضعف شدیدم مطمئن بودم می‌میرم اما هرچه منتظر شدم بی‌فایده بود! معده‌ام را سریع شست‌وشو دادند. درد داشت اما درد این‌که زنده بودم بیشتر عذابم می‌داد.

 خودکشی کار آدم‌های ترسوست

از او می‌پرسم تو كه مي‌خواستي خودكشي كني، چرا برگشتی خانه؟ چرا منتظر نشدی بمیری؟ کمی مکث می‌کند، می‌گوید : مسیر مدرسه به خانه نزدیک بود، دوست داشتم در بین راه تصادف کنم تا بعد از مرگ اسم خودکشی را یدک نکشم. چندبار هم تا مرز تصادف پیش رفتم ولی تنها داد و بی‌داد راننده نصیبم شد. فکر نمی‌کردم سالم برسم یا وقتی رسیدم مرا ببرند بیمارستان، البته خوشحالم که این اتفاق افتاد.

در پایان گپ و گفت دو نفره‌مان از حال و احوال این روزهایش می‌گوید. از مشکلاتی که حل شده، از زندگی مشترکی که شروع کرده است و همسری که به او کمک کرده از گذشته‌اش فاصله بگیرد و جلو برود و الان از زندگی‌اش بسیار راضی است. می‌گویم خودکشی، سریعا پاسخ می‌دهد: «کار انسان‌های ترسوست!»

نظرات کاربران
کد امنیتی