بهاراومد،‌لباس‌نو‌تنم‌کرد!
گشت و گذاري در بازارهاي مشهد به بهانه سنت خريد لباس نو

بهاراومد،‌لباس‌نو‌تنم‌کرد!

نویسنده :

اصلا انگار رسم شده است. رسم شده که همه خريدشان را مي‌گذارند چند روز به عيد انجام مي‌دهند. براي همين وقتي پايت را مي‌گذاري توي بازار بايد هم پاي يک کرور آدم ديگر اول تا آخر بازار حرکت کني. از اين همه شلوغي مي‌شود فهميد که عيد نزديک شده و بايد براي چند ساعتي هم که شده دست از کار و زندگي بکشي و مثل هر سال تن به نو شدن بدهي. براي عده‌اي اين نو شدن به پوشيدن رخت تازه خلاصه مي‌شود و عده‌اي هم از فرق سر تا نوک پاي زندگي‌شان را نو مي‌کنند. لذت خريد عيد از زبان آدم‌هايي که براي عيد دست به جيب شده‌اند، شنيدني ست. براي همين از بازارهاي پايين شهر تا مزون‌هاي بالاي شهر را به دنبال شنيدن اين حرف‌ها طي مي‌کنيم.

خارجي / روز

طلاب
اين‌جا يکي از آن بازارهايي است که مردم را از هر گوشه شهر براي خريد جلب مي‌کند. البته چون ساعات ابتدايي عصر را براي تهيه گزارش انتخاب کرده‌ام، پس آن قدرها به دام جمعيت نمي‌افتم. جلوي يک مغازه چند خانم ايستاده‌اند. دست يکي‌شان پر از خريد است. همه سرهايشان را برده‌اند نزديک و داشتند به يک سرويس چيني نگاه مي‌کردند؛ «ببخشيد!»

همين يک کلمه کافي است تا تمرکزشان از آن نمک‌دان‌هاي کوچک و ميوه‌خوري‌ها منحرف شود و همه با کنجکاوي به من خيره شوند. موضوع گزارش را که برايشان مي‌گويم، مجال نمي‌دهند.

«شما که تو تلويزيون نشون مي‌دي، اين جنساي چيني رو هم نشون بده. يه آب بشوري، بايد بعدش باهاش شيشه پاک کني.»

وسط حرفشان مي‌آيم و مي‌خواهم تا از لذت خريد عيد بگويند. از چند و چون حرف‌هايشان مي‌فهمم که امسال يک نو عروس در خانواده دارند که بيشتر خريدهاي‌شان هم براي او است. يکي از همان زن‌هاي مسن کيسه‌هاي خريدش را زمين مي‌گذارد و بعد از تازه کردن نفسي مي‌گويد: «اي بابا اي بچه‌ها خرد که بودن، رخت خواهر بزرگ‌ترشونو کوچک مي‌کرديم، ورشون مي‌کردن، کلي يم ذوق مي‌زدن، اما حالا رخت نويم که مي‌خري، کلي برات ادا در مي‌رن.»

داخلي / صبح

مغازه‌اي در خيابان راهنمايي
در يکي از مغازه‌هاي خيابان راهنمايي مي‌بينمش. روي چهارپايه کوچکي نشسته و نگاه مي‌کند چطور دخترش يک‌به‌يک مانتوها را براي پرو امتحان مي‌کند.

سر صحبت را که باز مي‌کنم، انگار سر درد دل او هم باز مي‌شود؛ «خانم ما بچه بوديم بابامون وقته عيد که مي‌شد، دستمونو مي‌گرفت مي‌برد در يک خياط خونه، اندازه‌هامونو مي‌گرفتن، برامون يه شلوار نو مي‌دوختن. لباساي اون موقع رو هم صد بار مي‌پوشيدي، هنوز مثل روز اول بودن. لباس برادر بزرگه هميشه سهمه برادر کوچيکه بود، اما حالا تو رو خدا نيگا کن. کل آزادشهر و جنت رو بالا پايين کرديم، هنوز خانم يه مانتو نپسنديده، حالا کفش و روسري که به کنار.»

وقتي بالاخره از ميان اين همه گلايه عزم نفس کشيدن مي‌کند، مي‌پرسم: چرا براي عيد خريد مي‌کنيد؟

جوابش سر راست است؛ «نيگا خانم جلوي همي آقاي فروشنده بهتون مي‌گم (سوي انگشتش را مي‌برد سمت مردي که کنجکاوانه به گفت‌وگوي ما گوش مي‌دهد) جنسا موقع عيد 2، 3 برابر گرون مي‌شه. چون فروشنده مي‌دونه مشتري دنباله خريده، اونم پي سودشه ديگه. ولي مردم به نو شدن، به اومدن يه ساله جديد، به پيدا شدن فرصتاي نو هنوز اعتقاد دارن.»

مي‌خواهد نفس تازه کند تا ادامه حرفش را پي بگيرد که دخترش سر مي‌رسد و مي‌گويد: بابا هيچ کدومش خوب نبود، بريم يه جاي ديگه!

داخلي/ ظهر

مزوني در خيابان سجاد
اسم و رسم اين مزون را يکي از دوستانم برايم گفته. مي‌دانم که اين اواخر شوي لباس‌هاي کيش و دوبي داشته اما براي عيد هم فروش ويژه اعلام کرده است. نمونه‌هاي مشابه لباس‌هايش را در ويترين مغازه‌هاي چند خيابان شهر ديده‌ام. نکته‌اي که وقتي آن را با فروشنده که خانم جوان و خوش لباسي است، در ميان مي‌گذارم؛ ابروهايش را بالا مي‌برد و مي‌گويد: تفاوتش اينه که اينا کاره ايتاليا، فرانسه و ترکيه ست. اصله!

بعد هم چندتايي کيف نشانم مي‌دهد که فلان مارک را دارند يا بهمان کارخانه آن‌ها را توليد کرده است. وسط حرف‌هاي‌مان زني همراه دختر نوجوانش وارد مزون مي‌شوند. معلوم است که مشتري پا به قرص اين مغازه هستند. اين را مي‌شود از خوش و بش گرم فروشنده با زن دريافت.

جلو مي‌روم و سر حرف را با مادر باز مي‌کنم. ماجراي گزارشم را مي‌گويم و از خريدشان مي‌پرسم. او مي‌گويد که امسال به‌خاطر بعضي مشکلات نتوانسته به جشنواره زمستانه کيش برسد و براي همين حالا همان اجناس را گران‌تر از مشهد مي‌خرد.

به گفته خودش 700، 800 توماني براي خريد لباس براي هرکدامشان کنار گذاشته‌اند. وقتي هم تعجبم را مي‌بيند مي‌گويد: به نظر من پولي نيست که ما مي‌خواهيم براي شخصيت خود خرج کنيم. لباس آدم نشانه شخصيتش است. من يک شعار دارم. هر آدمي رو که مي‌خواهي بشناسي اول به کفشاش نگاه کن...

مي‌توانم نگاه سنگينش را روي کفش‌هايم حس کنم، وقتي از در مزون خارج مي‌شوم.

نظرات کاربران
کد امنیتی