فرسنگ‌ها فـاصله
روایت ديده‌ها و شنيده‌هاى 3 نفر که پایشان به آمریکا باز شده است

فرسنگ‌ها فـاصله

نویسنده : مهدی اعتمادی-امیر سعید صبا

آرام نشسته‌ام روی صندلی و همه یکی دو سالی را که با این رویا زندگی کرده‌ام را از ذهنم می‌گذرانم؛ با خودم فکر می‌کنم چه راه دور و درازی را آمده‌ام تا رسیدم به این جایی که الان هستم؛ آن همه حرف‌های بابا و مامان و دوست و فامیل که دائم در کارم سرک می‌کشیدند یادم می‌آید؛ از آخر هم نفهمیدم مامان بالاخره از ته دل راضی شد یا نه.... در همین افکار غرقم که صدای بلندگوی فرودگاه مرا از روی صندلی بلند می‌کند. مثل این‌که وقتش رسیده؛ وقت شروع سفری که دو سال از عمرم را برای به دست آوردنش سرمایه کرده‌ام، سفری که قرار است مرا به مقصدی برساند... رنگ و رفاه و خوشبختی، جایی که قرار است در آن بهتر زندگی کنم، خودروی خوب سوار شوم، خانه‌ای رویایی داشته باشم، از صبح تا شب کار نکنم، در بازارهایش نگران این نباشم که کالای قلابی به جای کالای اوریجینال به من قالب کنند، جایی که آسمانش سیاه نباشد، آبی باشد و زمینش از تمیزی برق بزند و همه مردم شهر به یکدیگر لبخند هدیه ‌دهند... يعني مي‌شود؟ 

حالا من دقیقا این‌ جا ایستاده‌ام؛ جایی که رویاهایم پای مرا به زمینش باز کرد. حالا من اینجایم، جایی که شاید خیلی از شما دوست داشته باشید بدانید در آن چه می‌گذرد. الان من این‌جا هستم و قرار است در این دو صفحه برای شما بگویم از آنچه این‌جا چه می‌گذرد. شمایی که شاید در رزوهای 2 سال پیش من سیر می‌کنید، همه راه‌های ممکن را رفته و برگشته‌اید، حتی برای شروع ثبت نام در لاتاری هم لحظه شماری کرده‌اید...

  

آن چه در ادامه می‌خوانید روایت 3 نفر از تجربه‌های‌شان است وقتی توانسته‌اند با ثبت نام و برنده شدن در لاتاری گرین کارت ایالات متحده را بدست بیاورند. گفت‌وگوی اول را حضوری و مصاحبه‌های دوم و سوم را از طریق اینترنت انجام داده‌ایم.

 

شهروند درجه چندم هستم

نام:  مرتضی نجمی

سن: 40 ساله - مجرد

تحصیلات:  دیپلم

آن طور که خودش می‌گوید از آن عشق خارج‌های دو آتیشه بوده است. طوری که شبانه روز با تاکسی‌اش کار می‌کرده و از تمام هزینه‌های زندگی خود می‌زده تا بتواند یک سفر خارجی به کشورهای اطراف داشته باشد. حتی قید ازدواج و تحصیل را هم زده تا بتواند پول بیشتری را در این راه خرج کند.

 چطور شد سر از آمریکا در آوردی؟

 از نوجوانی عشق خارج بودم، در جوانی از کله سحر تا نیمه شب کار می‌کردم تا بتوانم پول بیشتری پس انداز کنم، همین که پول خوبی دستم می‌آمد فوراً به یک سفر خارجی می‌رفتم. تا حالا به ترکیه، تایلند، مالزی، سنگاپور، مالدیو، چین و... رفته‌ام. البته چون وضع مالی‌ام خوب نبود، سفرهای خیلی کم خرجی داشتم، چیزی نمی‌خریدم، حتی غذای خوبی هم نمی‌خوردم، بعضی روزها فقط با کمی سیب‌زمینی سر می‌کردم، بعدها توسط وکیلی که برای مهاجرت گرفته بودم با لاتاری آشنا شدم و ثبت نام کردم، 6 سال ثبت نام می‌کردم و اسمم در نمی‌آمد، تا این که 4 سال پیش برنده شدم. البته آمدنم خیلی راحت نبود، چند بار از طریق سایت‌های فارسی برای ثبت نام اقدام کردم که همه آن‌ها قلابی از آب درآمد و فقط پولم را از دست دادم. خودروام، طلاهای مادرم و قطعه زمین کوچکی که از مرحوم پدرم به من ارث رسیده بود همه را فروختم تا توانستم این‌جا دوام بیاورم.

 از زندگی‌ در آمریکا بگو

 به تازگی در شهر سن دیگوی ایالت کالیفرنیای ساکن شدم، ایالتی در غرب آمریکا که بیشتر مهاجران خاورمیانه‌ای در آن‌جا سکونت دارند. در این چند سال هر کاری که بگویید کرده‌ام، از نجاری و کار کردن در پمپ بنزین و کارواش بگیرید تا تمیز کردن کافه و رنگ کردن جدول خیابان‌ها. اکنون هم در یک تعمیرگاه بزرگ مخصوص ماشین آلات کشاورزی و صنعتی کار می‌کنم.

 روزی چند ساعت کار می‌کنی؟ چقدر درآمد داری؟!

 کسانی که تجربه اقامت در آمریکا را ندارند فکر می کنند اینجا همیشه آخر هفته است و مردم دائم در کافه‌ها مشغول جشن و پایکوبی هستند ولی واقعیت این طور نیست، من باید هر روز کار کنم تا از پس مخارجم برآیم، البته شرایط کار کردن از ایران بهتر است، کار راحت‌تر گیر می‌آید، کارفرما نمی‌تواند به شما ظلم کند، تایم کاری و حقوق و مزایا هم مشخص است. البته قوانین سختی هم وجود دارد و این جا کسی به خاطر ساعت کاری به شما پولی نمی‌دهد بلکه هر چقدر کار کنی حقوق می‌گیری! شاید آن چیزی که می‌گیرم بیشتر از یک کارگر ایرانی باشد اما مهم این است که در جایی که زندگی می‌کنم شهروند درجه چندم هستم، من هنوز نتوانسته‌ام خانه بخرم، حتی نمی‌توانم به تنهایی خانه‌ای را اجاره کنم، برای همین با یک پسر نپالی هم‌خانه شده‌ام، زمانی که سرباز بودم با یکی دو نفر از هم‌خدمتی‌هایم خانه‌ای در اندیمشک اجاره کرده بودیم، اینقدر سر ناسازگاری با آن‌ها برداشتم که ظرف یک ماه جدا شدم و مستقل زندگی کردم، اما این‌جا باید عادت کنی! حتی اگر شده به زندگی با یک نپالی آن هم با فرهنگ‌های عجیب و غریبی که دارند!

 فکر نمی‌کنی رگ احساسی‌ات باد کرده و خیلی داری سیاه نمایی می‌کنی؟!

 سیاه نمایی نیست، واقعیت‌هایی است که تا نیایی متوجه آن‌ها نمی‌شوی، شاید بپرسید تو که این‌قدر ناراضی هستی پس چرا برنمی‌گردی؟ ولی واقعیت این است که من یک بار همه زندگی‌ام را باخته‌ام و به این‌جا آمده‌ام حالا نمی‌توانم بار دیگر ببازم و به ایران برگردم و همه چی را از صفر شروع کنم، بله این جا خیلی چیزها بهتر است، تکنولوژی بسیار پیشرفته‌تر است، اختلاف طبقاتی کمتر است، حقوق شهروندی بیشتر رعایت می‌شود و ... ولی دوست دارم جوانی که به این‌جا می‌آید با چشم باز بیاید، برخی از دختر خانمی‌های فامیل و آشنا که متوجه شدند من در آمریکا ساکن شدم، از طریق فیس بوک برای من پیغام می‌گذارند و به من تقاضای ازدواج صوری می‌دهند تا بتوانند از این طریق به این‌جا بیایند و سپس طلاق بگیرند، حتی پیشنهاد پرداخت پول‌های سنگین چند میلیونی هم می‌کنند! به نظر شما علتش چیست جز این است که از اینجا برای خودشان بهشتی برین ساخته‌اند؟!

 دلت برای چه چیزی در ایران تنگ شده است؟

 برای تاکسی خودم و روابطی که از صبح تا شب با هم‌وطن‌هایم داشتم، حتی برای جر و بحث‌هایی که بر سر کرایه می‌کردیم، این‌جا آدم‌ها جور دیگری هستند، حتی ایرانی‌ها هم ایرانی‌های داخل وطن نیستند.

 

این‌جا استعداد مرا جدى نمى‌گرفتند

نام: سعیده. ح

سن: 41 ساله - متاهل

تحصیلات: دانشجوی دکترا (دومین دکترایش)

سعیده، همسر و دختر 5 ساله‌اش، سه سال پیش از طریق ویزای دانشجویی پا به خاک آمریکا و ایالت «ایلی‌نویز» گذاشتند. قبل از آن در ایران دکترایش را گرفته بود و شغل خوبی هم داشت اما علاقه به زندگی در خارج از کشور، باعث شده از دانشگاه و شغلش دل بکند و راهی استرالیا و سپس آمریکا شود. 

 چرا اول استرالیا و بعد آمریکا؟

 من و همسرم آن سال‌هایی که استرالیا تعداد زیادی مهاجر و با شرایط نسبتا آسان می‌گرفت، برای مهاجرت اقدام کردیم که بعد از چند سال، کارهای مهاجرتمان درست شد. اما در همان زمان، توانستیم در یکی از دانشگاه‌های آمریکا قبول شویم و ویزای F1 که یک نوع ویزای دانشجویی با تاریخ انقضا است را بگیریم. 

 شرایط زندگی الان برای‌تان چطور است؟

 من و همسرم مشغول درس‌خواندن و تدریس هستیم و البته از طرف دانشگاه بورسیه داریم. یعنی هزینه‌ای برای ثبت‌نام در دانشگاه نمی‌پردازیم و به ازای پروژه‌هایی که انجام می‌دهیم و ساعاتی که تدریس می‌کنیم، حقوقی دریافت می‌کنیم، دخترمان هم که مثل بقیه بچه‌های هم سنش به مدرسه می‌رود.

 این سطح از زندگی را نمی‌توانستید در ایران بدست آورید؟

 الان خیلی زندگی مرفه‌ای از نظر اقتصادی نداریم، به طور قطع در ایران هم می‌توانستیم این طور زندگی کنیم.

 پس چرا رفتید؟

 راستش این‌جا احساس احترام بیشتری می‌کنم، در ایران خیلی استعدادم را جدی نمی‌گرفتند، برای یک کار کوچک باید کلی نامه‌نگاری می‌کردی، دست آخر هم درخواستت می‌رفت «جهت بررسی بیشتر در کمیسیون!»

 بعد از 3 سال زندگی در آمریکا، تا چه حد از آن رضایت داری و چقدر شبیه آن چیزی بوده که فکر می‌کردی؟

 آدم وقتی از دور و بر اساس دیده‌ها و شنیده‌ها راجع به چیزی قضاوت می‌کند، باید احتمال خطا به آن بدهد. مشکلات پیش‌بینی‌ نشده این‌جا کم نیست که تا وقتی این‌جا نباشی، نمی‌توانی آن‌ها را درک کنی. مثلا همسر من یک سال بعد از آمدن به آمریکا دچار افسردگی شد، خیلی‌های دیگر هم این‌طوری هستند؛ خصوصا ما ایرانی‌ها که خانواده برای‌مان مهم است و غم غربت می‌کشیم. در صورتی که این‌جا این‌طور نیست؛ دختر و پسر به 18 سال که می‌رسند، مستقل می‌شوند و خودشان می‌دانند و زندگی‌ خودشان. تفاوت سبک زندگی به شدت ملموس است و ما را اذیت می‌کند!

 

آن‌جا شبیه رویاهایم نبود

نام: کورش عسکری

سن: 23 سال - مجرد

تحصیلات: دانشجوی کاردانی عمران دانشگاه آزاد

کورش را در فامیل وابسته به خوش شانسی می‌شناسند. خوش‌شانسی برای این‌که بین 15 نفر از اعضای فامیل که مثل چندین هزار نفر دیگر 2 سال پیش در «لاتاری» ثبت‌نام کردند، فقط اسم او درآمد. کورش سال 2010 در قرعه‌کشی «لاتاری» یا همان ویزای آمریکا برنده شده، «گرین کارت» آمریکایی‌اش را گرفته و 6 ماه آن‌جا زندگی کرده و حالا دوباره به ایران برگشته است. 

 چطور شد در لاتاری ثبت نام کردی؟

 داستان ثبت نام در لاتاری خیلی اتفاقی پیش آمد. من اصلا به آمریکا رفتن فکر نمی‌کردم. بیشتر دوست داشتم برای تحصیل، کار و تفریح و همان تجربه سفر، بروم جایی مثل مالزی یا اروپا. اصلا توی نخ آمریکا نبودم. ثبت نامم را برای لاتاری، خاله و دختر خاله‌هایم انجام دادند. اکتبر 2010. 

 ویژگی خاصی داشتی که لاتاری برنده شدی؟ اصلا چه افرادی می‌توانند ثبت‌نام کنند؟

 نه همه می‌توانند ثبت‌نام کنند. چیز خاصی هم لازم ندارد؛ فقط یک قطعه عکس. بی هیچ هزینه‌ای. مدرک دیپلم و پاسپورت هم باید داشته باشند. هر سال حدود 100هزار نفر از همه جای دنیا در لاتاری برنده می‌شوند که از بین این‌ها فقط 40 تا60 هزار نفر گرین کارت می‌گیرند.

 در سفارت چه اتفاقی افتاد؟

 به سفارت آمریکا در ترکیه رفتم، مصاحبه به زبان فارسی انجام می‌شد. قبل از مصاحبه باید تست پزشکی می‌دادم؛ مدارک مربوط به دیپلم و تعداد واحدهای پاس شده در دانشگاه آزاد رو هم بردم. بعد قسم خوردم که به قوانین آمریکا احترام بذارم. مدارک مربوط به حساب بانکی ایران که باید حداقل حدود 70-80 میلیون پول داخلش باشد برای تامین هزینه‌های مالی در آمریکا و آدرس یکی دو تا آشنا در آمریکا را هم دادم. خیلی استرس داشتم تا این که بالاخره پاسپورتم آمد و داخلش ویزای آمریکا خورده بود، البته این فرآیند یعنی از لحظه برنده شدن تا گرفتن ویزا حدود یک سال زمان برد.

 برنامه زندگی‌ات آن‌جا چطور بود؟

 چند نفر از فامیل‌های خیلی دورمان در بالتیمور آمریکا زندگی می‌کردند. برای همین رفتم واشنگتن که نزدیک آن‌جاست. چند هفته‌ای که فقط گیج بودم از این تغییر بزرگی که در مدت کوتاهی اتفاق افتاده بود. با چند نفر ایرانی دوست شدم که البته آدم‌های زیاد جالبی نبودند. با یک پسر جوان ایرانی آشنا شدم، او لایف گارد (غریق‌نجات) بود. چون پول‌هایی که آورده بودم به سرعت خرج می‌شدند، چند روز پیش او کار کردم. مدتی هم در یک تولیدی لباس بودم. 

 آن‌جا شبیه رویاهایت بود؟!

 ببینید، برای آدمی مثل من به دلیل موقعیت مالی خانواده‌ام، هرچیزی که می‌خواستم در شهر و کشور خودم برایم فراهم بود. خودرو داشتم، برای خودم مغازه داشتم، اسب داشتم، تفریحات خودم را داشتم، دوستانم را، خانواده‌ام و خیلی چیزهای دیگر. اما آن‌جا برای من اینطور نبود. وضعیت زندگی من آن‌جا سخت بود؛ دوستانم، محیط کارم، همه چیز سرد و بی‌روح بود. دوری از خانواده نیز حسابی اذیتم می‌کرد. آرزوی من این‌ها نبود. من از مردم آمریکا یک سری آدم شاد و شنگول و خوش لباس که در فیلم‌های هالیوودی می‌‌دیدم، در ذهنم ساخته بودم، اما با یک جامعه مکانیکی رو به رو شدم! بیشتر مهاجران و حتی خود آمریکایی‌ها، ساعت‌های زیادی از روز را کار می‌کنند. عده کمی هم هستند که ثروت خوبی دارند اما با پول‌ها داشتن زندگی آن‌ها یک آروزی دست نایافتنی است. من روزی10 ساعت مفید کار می‌کردم! فکر می‌کنید بقیه روز رو می‌توانید بروید خوش بگذرانید با این خستگی؟! پولش را چکار می‌کنید؟ همه این‌ها به کنار، من خیلی زبان انگلیسی بلد نبودم و ارتباط برقرار کردن برایم مشکل بود. 

 تفریحات آن‌جا چه بود؟ مخارجت چقدر بود؟

 تفریح سالم اکثر آدم‌های آن منطقه، ماهیگیری بود که من هم می‌رفتم. آن اوایل اما یک شب من بیشتر از ساعت 9 ماندم برای ماهیگیری و پلیس جریمه سنگینی برایم نوشت! بقیه روز را هم که یا کار می‌کردم یا پیاده‌روی و یا خانه بودم. ماهی 600 دلار برای اجاره خانه می‌دادم، مقداری هم خرج غذا و لباس و رفت و آمد و این چیزها می‌شد. مجموعا در این 6 ماه نه تنها نتوانستم چیزی کاسب شوم بلکه حدود 60 میلیون تومان هزینه کردم.

 چرا برگشتی و برنامه‌ات برای آینده چیست؟

 این اواخر حسابی دلتنگ شده بودم، کمتر از خانه بیرون می‌آمدم، اوضاع روحی‌ام به هم ریخته بودم. هنوز برای برگشتن به آمریکا 5 ماه فرصت دارم؛ این قانون گرین کارت است که برای باطل نشدن آن تا 5 سال باید حداقل 6 ماه و یک روز از هر سال را داخل آمریکا بمانم. الان مردد هستم؛ از طرفی دوست دارم گرین کارتم را تبدیل به پارسپورت کنم و از طرفی دیگر چه از نظر مالی و چه از نظر احساسی و عاطفی ماندن در آمریکا برایم قابل تحمل نیست، نمی‌دانم چه کنم!

نظرات کاربران
کد امنیتی