چراغی را باید روشن کرد...
حرف‌های طلبگی از زبان چهار بانوی طلبه در آغاز سال تحصیلی حوزه

چراغی را باید روشن کرد...

نویسنده : سارا ادیبان

گل‌های صورتی با برگ‌های سبز مغزپسته‌ای، پروانه‌های اُخرایی، شعله‌های زرد و نارنجیِ آتش در یک پس‌زمینه بنفش، مربع‌های خاکستری بر بستری گُل بهی رنگ، موج‌هایی به رنگ بنفش، جقه‌های دست‌دوز بر تار و پود یک پارچه کله‌غازی و بالاخره نقش و نگارهای سنتی سوسنی بر بستری سفید...

این‌جا همه‌اش رنگ است. درست جایی که فکر می‌کنی شاید که هر رنگی فقط سیاه باشد! فقط کافی‌ است که از زیر این پوسته عبور کنی و بیایی سمت باور... باور این‌که مثلا جایی که روی درش نوشته‌اند: ورود آقایان ممنوع، پشت هیبت بزرگ یک در چوبی، جایی که «مکتب‌خانه» می‌خوانیمش؛ آدم‌هایی مشق دین می‌گیرند که شبیه من و تو هستند؛ انتخاب‌شان یک زندگی زاهدانه است. طلبه‌ها را می‌گویم. نه آن مردانی که عبا و نعلین دارند، نه دخترکان جوان و زنانی که طالب طلبگی بودند. بانوانی که برخی حرف و حدیث‌ها باعث شده است تا از شناختن‌شان محروم شویم اما اگر از این دیوارها عبور کنید و در ظاهر متوقف نشوید، خواهید دید که اینجا همه رنگ‌ها هستند و هر رنگی هم برای خودش طراوتی دارد...

هربار که تقویم می‌رسد به ماه «مهر»؛ جوری خودش به استقبال‌مان می‌آید. با نارنجیِ برگ‌ها، آبی و صورتیِ فرم مدارسِ دانش‌آموزان، قهوه‌ای کیف و کلاسور دانشجویان، یا حتی روسری‌ها و شال‌های رنگی خواهران طلبه در سالن همایش مدرسه علمیه نرجس. 

این‌بار مهر را با طلاب خواهر این مدرسه کلید می‌زنیم. تا گوشه‌ای از زندگی تحصیلی‌شان را که خیلی‌‌ها کنجکاو دانستنش هستند به تصویر بکشیم. 

من مثل همه‌ام!
اسمش ناهید کرمی ا‌ست. امسال شده سال دومی، دختر جوان و پرنشاطی که به قول خودش حوزه را از دانشگاه پیدا کرده است. همین دو هفته پیش زندگی مشترک را کلید زده است. وقتی از او می‌پرسم چطور با همسرش آشنا شده، با لبخندی که به پهنای صورت نشسته، می‌گوید: در دانشگاه و یکی از آن جلسات فرهنگی - سیاسی دانشجویی همدیگر را ملاقات کردیم. او استاد بود و من دانشجو، سوالی پرسیدم و بحثی درگرفت، همان شد جرقه اول، همین‌قدر بگویم که دانشگاه برای من دو فرصت ساخت. اول آشنایی با همسرم و دوم طلبه شدنم.
او جای آن‌که امتحان بدهد و وارد مقطع ارشد بشود، مسیر زندگی‌اش را چرخانده سمت یک زندگی زاهدانه که با علمِ دین پیوند دارد. دلیل این کارش را این‌طور بیان می‌کند: فضای دانشگاه برای مسیری که من می‌خواستم در آن گام بردارم کافی نبود. آنچه می‌خواندم در عملم بروز نمی‌کرد، دانشش را داشتم اما فرصت عمل آن را نه! من می‌خواستم درسی را بخوانم که با آن زندگی کنم، با آن غذا بخورم، بخوابم و حتی نفس بکشم... 
از ناهید که پرسیدم، زندگی طلبگی دست و بالش را بسته یا نه؟ یکی از آن نگاه‌های معنادار می‌اندازد و می‌گوید: اگر روح آزاده‌ای داشته باشی و اجازه ندهی که جامعه به زندگی‌ات مسیر بدهد، نه! اما اگر غیر این باشد، مدام نگرانی که آدم‌ها تو را ببرند زیر ذره‌بین.
ناهید تاکید دارد که آدم‌‌های جامعه نباید طلبه‌ها را متفاوت از بقیه مردم ببینند، آن‌ها هم مثل همه آدم‌ها دیگر علایقی دارند، مثل خواندن کتاب «امپراطور عشق» که او از آن لذت برده است یا گوش کردن به آواهای سنتی مثل آنچه علیرضا قربانی می‌خواند یا بنان. اگرچه که خودش موسیقی را یک عادت نمی‌داند و می‌گوید که فقط گاهی هوسش را می‌کند اما فیلم‌های روی پرده را دنبال می‌کند و به تماشایشان می‌نشیند.
كارشناسى ارشد هم نمی‌تواند راضی کننده باشد
از آن‌هایی ا‌ست که در عمرشان حتی یک کلاس را هم نپیچانده‌اند. این را از این پا و آن پا کردنش، وقت صحبت‌مان می‌فهمم. یک نگاهش به من است و یک نگاهش به ساعت تا اولین کلاسش را در شروع سال تحصیلی حوزه از دست ندهد. فاطمه رضاپور می‌گوید که از یکی از بهترین دانشگاه‌ها مدرک ارشد اقتصاد کشاورزی‌اش را گرفته است و می‌توانسته با چند ماه بیدارخوابی به مقطع دکترا هم راه پیدا کند اما می‌گوید: حس می‌کردم در این رشته مفید نیستم. نمی‌توانم آن نقشی را که دوست دارم برای جامعه ایفا کنم. با آن‌که جزو بچه درسخوان‌ها بودم اما حس می‌کردم که درسی که می‌خوانم، آن چیزی نیست که سرنوشت برایم تقریر کرده است، پس از آن لذت نمی‌بردم. یک گمشده داشتم که با ورود به حوزه آن را پیدا کردم.
او معتقد است: طلبه بودن یعنی کمر راست کنی به روشن نگه‌داشتن چراغی که بي تو رو به خاموشي می‌رود.
از فاطمه می‌پرسم که انگار خواسته از علمی که کسب می‌کند لذت ببرد اما چطور شده که رسیده به طلبگی؟ می‌گوید: قبل از آنکه پایم به دانشگاه باز شود، هر دوشنبه و چهارشنبه‌ همراه مادرم به مکتب رقیه (س) می‌رفتم. اگر کلاس درس قرآن یا احکام یا برنامه‌های فرهنگی و هنری در آن مرکز برپا بود، یک پای ثابتش من بودم. فضایش را دوست داشتم، آدم‌هایش آن‌چنان با خودشان و جهان اطراف‌شان در صلح بودند که هربار دلم می‌گرفت، می‌رفتم در جمع این طلبه‌ها. این حس را بعدها در هیچ‌جای دیگری تجربه نکردم.
در فضای مجازی حضور پُررنگ داریم 
سیده‌عالیه عبادی 25ساله در یک کلمه عصاره زندگی است. او مدرك كارشناسي حقوق دارد و مدتی هم با همان مدرک به حرفه‌ای خوب اشتغال داشته است. از او می‌پرسم که روزگار در کدام سمت خود چرخیده که رسیده به امروز و اینجا؟ می‌گوید: دانشگاه بستر خوبی را فراهم کرد تا در آن فضا فقط به کسب علم محدود نمانیم. البته خودم هم دنبالش بودم. فضای دانشگاه موج‌های زیادی دارد که تو را با خودش همراه می‌کند اگر حواست نباشد، شاید از اصل و بطن کار هم دور شدی.
دوستان و آشنایان عالیه مخالف انتخاب او بودند و فکر می‌کردند که حتما در فضا حوزه افسرده می‌شود، اما خودش می‌گوید: باور کنید لحظه‌ای که شنیدم اسمم در میان پذیرفته‌شدگان است، در پوستم نمی‌گنجیدم.
او نقد جدی دارد به فیلم «گهواره‌‌ای برای مادر» که چهره، پوشش و حتی عادت‌های دختران طلبه را غلط ترسیم کرده است؛ «باور خیلی از مردم در ‌باره طلبه‌ها و زندگی‌شان اشتباه شکل گرفته است. آن‌ها منتظرند یک اتفاق پوست خربزه شود و بیفتد زیر پایمان و بعد بگویند: ای بابا تو که ادعایت می‌شود و طلبه‌ای چرا؟»
عالیه حسابی به روز است و می‌گوید: اغلب برو بچه‌های طلبه حتی در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی هم حضور پُررنگ‌ دارند.
بهترین زندگی مشترک را  از طلبگی آموختیم‌
سیده زهره شکری هم 25سال دارد و درست 3 ‌ماه است که بله گفته به شریک زندگی‌اش. مدرك كارشناسي پژوهشگری داشته و در یکی از دوره‌های دینی دانشگاه بوده که با فضای حوزه آشنا می‌شود. می‌گوید که همسرش هم مثل او طلبه است و البته دانشگاه رفته. از او می‌پرسم که طلبگی در جنس روابط او و همسرش چه تفاوتی ایجاد کرده است. انگار که خاطره شیرینی در ذهنش ته‌نشین شده باشد، لبخند می‌زند و می‌گوید: اسلام بالاترین تعالیم را برای زوجین داشته است که اگر دور از منیت‌ها آن را به‌کار گیرند، حتما بهترین زندگی را خواهند داشت و شادترین لحظات را تجربه می‌کنند. خدا را شکر، طلبگی این بینش را به ما داد تا زندگی‌مان را بر دو مبنای احترام و علاقه شکل دهیم. حتی اگر روزی کدورتی هم علاقه‌ها را کم‌رنگ کند، آن احترامی که برایش دلایل محکمی داریم، ما را رها نخواهند کرد.
نظرات کاربران
کد امنیتی
مريم
مريم
٩٢/٠٧/٠٦
١
٠
يه پيشنهاد دارم . اگه مي تونيد درباره عرفان و معنويت بنويسيد اونم از زبان كسايي نباشه كه تو حوزه درس خوندن. چند تا كتاب هم معرفي كنيد. ممنون