مدرسه پدرم، من و پسرم!

مدرسه پدرم، من و پسرم!

نویسنده : سعید برند

«واقعا یادش به خیر! حالا قدر حرف‌های معلمم را می‌دانم، چقدر نصیحت می‌کرد که درس‌هایم را بخوانم، کوچک‌ترین اشتباه مساوی بود با فلک کردن با ترکه و یا زندانی شدن در انباری مدرسه، جایی که بچه‌ها به آن به سیاه چال یا قصاص‌گاه مدرسه می‌گفتند.» 

این‌ها حرف‌های پدرم است، تمام خاطرات او از روزهای خوب دانش آموزی‌اش. اما آنچه من به یاد دارم، نیمکت‌های چوبی با جامیزهای فلزی است. «آقا اجازه! تو جامیزت پیازه ...» تنها دلخوشی ما بود، و البته گذاشتن لپه یا کاغذ گرد شده در لوله خودکار و فوت کردن پشت گردن نفر جلویی! به ترک دیوار هم می‌خندیدیم، البته پاش که می‌افتاد باید برای هر بازیگوشی یا پس ندادن درس حداقل دو سه تا ضربه از کابل آقای ناظم را هم نوش جان می‌کردیم!

پشت هر نیمکت چهار نفر می‌نشستیم و تمام چالشی که بین ما بود استفاده هر چه بیشتر از فضای نیمکت بود، حتی گاهی با خودکار روی میز و صندلی خط می‌کشیدیم تا کسی از حد خودش تجاوز نکند! عشق بزرگ‌مان این بود که مامور انتظامات سالن شویم ولی همیشه یا مامور قسمت آبخوری بودیم یا مامور بهداشت! برگزاری امتحانات ثلثی و کارنامه‌ای که حتما باید به امضا پدر می‌رسید سخت‌ترین روزها بود، یادم می‌آید یکی از بچه-های درس نخوان ولی خلاق کلاس انگشت شصت پایش را داخل استامپ می‌کرد و پای کارنامه‌اش می‌زد و به معلم می‌گفت: آقا اجازه پدرمون بی‌سواده، انگشت زده به جای امضا! البته ما هم یکی دو بار که نمرات‌مان خیلی درخشان نبود از این خلاقیت الگو برداری کردیم...!

ولی آن چیزی که از کلاس اول ابتدایی در ذهنم مانده است، سیبی بود که توسط ماردم به 4 قسمت مساوی تقسیم شده بود و در یک پلاستیک فریزر گوشه کیفم جا خشک کرده بود، به سفارش مادر باید هر قسمت را در یک زنگ تفریح می‌خوردم و من لحظه‌ها را می‌شمردم تا زنگ تفریح زودتر از راه برسد تا قسمتی دیگر از سیب سرخ را بخورم! 

اما صدای زنگ ساعت، لباس پوشیدن‌های خواب آلود، چای و صبحانه نصفه و نیمه، چرت کوتاه روی صندلی عقب خودروي پدر و انتظارهای طولانی هنگام بازگشت به خانه پشت دری که بسته است! این‌ها تنها خاطراتی است که پسرم از روزهای مدرسه‌اش دارد، خاطراتی که آن‌ها را مدیون پدر و مادر شاغلی است که صبح زود با هم از خانه بیرون می‌روند و عصرها مثل یک لشکر شکست خورده جداگانه به خانه بازمی‌گردند. در عوض او در مدرسه‌اش تخته وایت‌برد دارد، نیمکت تکنفره دارد، ویدئو پروجکشن دارد،  آزمایشگاه تخصصی دارد، میکروسکوپ واقعی دارد و همه آن چیزهایی که من حسرت داشتنشان را داشتم. اما او حسرت خنده‌ها، شادی‌ها و سیب‌های سرخی را می‌کشد! البته همانطور که می‌دانید من پسری ندارم ولی خداییش برخی از پدر و مادرهای امروزی اینچنین پسرهایی ندارند؟!!

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
مینیمال

جورج کلونی وجودم را بیدار کنید

٩٦/١١/٢٦
چهره هفته

ذکر مولانا رضا رشیدپور

٩٦/١١/٢٦
یادداشت

لطفا مرا پرزنت نکنید

٩٦/١١/٢٦
یادداشت

شهیدی‌فرد مرد متین و پرتکرار یک دهه گذشته جشنواره فیلم فجر

٩٦/١١/٢٦
یادداشت

یک خانم بی اعصاب شگفت انگیز

٩٦/١١/٢٦
درباره ماجرای روی اعصاب مجری‌های تکراری افتتاحیه و اختتامیه جشنواره‌های مختلف یا بهتر بگوییم «بین مجری

اجراهای‌کوچک زنگ‌زده

٩٦/١١/٢٦
شاخ هفته

برای مهم‌ترین آدمِ زندگی‌ام

٩٦/١١/٢٦
تلگجیم

تلگجیم 525

٩٦/١١/٢٦
درباره بازیگرانی که در حوزه اجرا هم دستی بر آتش دارند

مایل به مجری

٩٦/١١/٢٦
شگرد

هنگام خواب با گوشی چه کنیم؟

٩٦/١١/٢٦
حکایت هفته

اندر حکایت مریدان و دلخوری

٩٦/١١/٢٦
ذهن زیبا

ذهن زیبا 525

٩٦/١١/٢٦
خاطرات گرشاسبی‌بزرگ

کادوی استاد

٩٦/١١/٢٦
کوتاه درباره مهم‌ترین فیلم‌های سی و ششمین جشنواره فیلم فجر

متفاوت و پرسروصـــدا مـثل فـجـر 96

٩٦/١١/٢٦
مینی

مینی 525

٩٦/١١/٢٦
آنتن

حمله سوسک‌های لانچیکودار!

٩٦/١١/٢٦
پایان نامه

ادابازی درمانی!

٩٦/١١/٢٦
واکاوی یک دلیل ساده برای حسرت 16 ساله قهرمانی در جام باشگاه‌های آسیا

نبرد نابرابر

٩٦/١١/٢٦
جانونی

هشدار! مبتلایان به ناراحتی قلبی این متن را نخوانند...

٩٦/١١/٢٦
یادداشت

من هم معترضم

٩٦/١١/٢٦