از نوشتن مشق‌ها با خودکار تا دلداری به همکلاسی‌ها
چهره‌های آشنا از روز غریب مدرسه می‌گویند

از نوشتن مشق‌ها با خودکار تا دلداری به همکلاسی‌ها

نویسنده : مریم ضیغمی

نمی‌دانم شما هم از دوران ابتدایی خود عکس یادگاری دارید یا خیر؟! ولی اگر اکنون دوران نوجوانی و جوانی را می‌گذرانید حتما در میان عکس‌های آلبوم‌تان عکسی از کلاس اول ابتدایی خود دارید، عکسی که همه بچه‌های کلاس دور آقا یا خانم معلم جمع شده‌اند و خیره شده‌اند به دوربین! حالا پس از گذشت چند سال این عکس‌ها حسابی دیدن دارد. ولی آیا از حال و روز همکلاسی‌های خود که روزگاری در زنگ‌های تفریح خوراکی‌های خودتان را با هم قسمت می‌کردید خبر دارید؟ می‌دانید بغل دستی‌تان که روزگاری بر سر استفاده از جامیزی با یکدیگر گلاویز می‌شدید اکنون چه می‌کند؟ اصلا فامیل‌هایشان در خاطرتان مانده است؟ به هر حال امروز همه آن بچه‌های کوچک، بزرگ شده‌اند و از میان‌شان گاه اسم و رسم‌های بزرگی هم درآمده است، یکی پزشک شده و دیگری وزیر، یکی پلیس و دیگری استاد دانشگاه و ... البته عده‌ای هم همچنان بیکار در حال متراژ خیابان‌های شهر هستند. خلاصه این‌که بهارِ پاييزي مدارس بهانه دستمان داد تا ببينيم، چهره‌های آشنا جامعه روز اول مدرسه‌شان چطور گذشته است؟  


رضا داوود نژاد

مشق‌هایم را با خودکار می‌نوشتم!

به خاطر دارم که خیلی از مدرسه خوشم نمی‌آمد چون مجبور بودم صبح زود از خواب بیدار شوم. نخستین روزی که می‌خواستم به مدرسه بروم روز خیلی بدی نبود، البته اکنون پیر شده‌ام و خیلی از آن زمان گذشته است. من و هم سن و سال‌هایم در دوره دفاع مقدس وارد مدرسه شدیم و به کلاس اول رفتیم. آن دوران خیلی روزهای سختی بود البته چون من از سن 5سالگی  وارد سینما شده بودم و فیلم بازی کرده بودم همه من را می شناختند و معلم ها هم خیلی مرا دوستم داشتند و همیشه به من می‌گفتند تو به طور استثنا می‌توانی با خودکار مشق‌هایت را بنویسی!


افسانه پاکرو

مادرم تا یک هفته

برادرم را به مدرسه می‌برد

همیشه وقتی حرف از شروع سال تحصیلی می‌شود، بوی کتاب‌های نو در ذهنم تازه می‌شود، دلم واقعا برای آن دوران تنگ شده است. به خاطر دارم که معلم‌مان، دانش آموزان کلاس را به ترتیب قد روی نیمکت ها می‌نشاند و سپس مبصر را انتخاب می‌کرد. معلم کلاس‌مان همیشه به بهترین دانش آموز کلاس جایزه می‌داد، با این که آن جایزه خیلی با ارزش نبود اما همه بچه‌های کلاس دوست داشتند جای آن دانش آموزی باشند که جایزه را دریافت می‌کند! 

اولین روزی که به مدرسه رفتم اصلا نمی‌ترسیدم و خوشحال بودم اما برادر کوچک‌ترم از مدرسه رفتن می‌ترسید و تا یک هفته مادرم او را به مدرسه می‌برد. اکنون که خیلی از آن دوران می‌گذرد من هم حس خوبی دارم چون خاطراتش یاد آوری می‌شود، البته کمی هم حس بدی دارم چون دیگر نمی‌توانم به گذشته برگردم و دلم برای روزهای خوب مدرسه تنگ می‌شود.


شهرام قائدی

به بچه‌هایی که از مدرسه

می‌ترسیدند دلداری می‌دادم

 چون قبل از رفتن به مدرسه، یک سال و نیم به مهد کودک رفته بودم زمانی که به مدرسه رفتم خیلی ترس و واهمه‌ای نداشتم. چون دوران مهد کودکم را بسیار دوست داشتم و با عشق به آن‌جا می‌رفتم، در واقع من به واسطه حضورم در مهدکودک با برخی رفتارهای دانش آموزان در مدرسه مثل سر کلاس بودن با بچه‌های هم سن و سال خودشان، تخته سیاه، نقاشی کشیدن و پرسش و پاسخ‌های بین معلم و شاگرد آشنا بودم و برای همین وقتی که به مدرسه رفتم هیچ ترسی نداشتم.

حتی به یاد دارم به بچه‌هایی که از مدرسه می‌ترسیدند دلداری می‌دادم و کلا شرایط را مدیریت می‌کردم .

نظرات کاربران
کد امنیتی