داستان‌های ماه مهر

داستان‌های ماه مهر

نویسنده : سعید برند

بعضی از روزها مشهورند، اما شهرت‌شان فقط برای ما و شما نیست، همه شهر را در برمی‌گیرد، مثل روزی که سال نو می‌شود، مثل روزی که جنگی آغاز می‌شود و مثل روزی که ...

روز باز شدن مدرسه هم از این روزهاست، روزی که همه شهر را فرامی‌گیرد، روزی که هر چند هر سال تکرار می‌شود، اما باز هم بوی نو بودن می دهد، روزی که فقط کلاس اولی‌ها استرس ندارند، سال بالایی هم که باشی، دانشجو هم که باشی، پدر و مادر هم که باشی باز هم این روز حس عجیبی برایت دارد، حس شیرین روزهای کودکی توام با دلهره‌ای ناب.

این روز را همه ما تجربه‌ کرده‌ایم، اما هر کدام به شکلی و به نوعی! بعضی از سال‌ها را با خنده و برخی را هم با گریه!

شاید بشود به تعداد همه آدم‌های شهر برای این روز داستان نوشت، داستان‌هایی که قهرمان‌هایشان ماورایی نیستند، آن‌ها یا خودمان بودیم یا کسی شبیه خودمان. درست مثل قهرمانان داستانک‌های من:

شب يلدای پدر

- ببخشید ساعت چنده؟!

- 8 و نیم

هنوز زود بود، هنوز باید یک بار دیگر تمام خیابان‌های شهر را طی می‌کرد، شاید هم دو بار. اصلا آن قدر باید می‌رفت تا از عقربه‌های ساعت جلو بزند. امشب برای او طولانی‌ترین شب سال بود.

- آقا ساعت چنده؟!

- یه ربع به 9

اما انگار او بود که به عقربه‌ها باخته بود، دیگر پاهایش توان رفتن نداشتند، اما هنوز زود بود، زود بود برای برگشتن به خانه!

- مامان! بابا چرا نیومد؟!

مادر دستی به موهای بلند دخترش کشید: 

برو بخواب عزیزم، بابات دیر می‌آید امشب.

- وقتی خواست بره گفت واسم کیف نو می‌خره، بیدار می‌مونم تا بیاد.

- داداشت که گفت کیفش رو لازم نداره، همون رو ببر.

- دوسش ندارم، پسرونه است!

به خاطر تو

- یه قاشق دیگه، به خاطر من ...

مرد بار دیگر دهانش را به سختی باز کرد و یک قاشق دیگر از سوپ خورد.

- می‌گم اگه خدا بخواد از ماه دیگه وضع‌مون بهتر می‌شه، دوباره می‌تونم داروهاتو بگیرم.

مرد لبانش را جنباند و کلماتی بریده بریده را ادا کرد.

- نه بابا اوضاع آژانس که فرقی نکرده، نمی‌دونم چرا این روزا مردم همش سوار اتوبوس می‌شن!

همان طور که با دستمال کاغذی لب‌ و دهان شوهرش را پاک می‌کرد، دوباره گفت؛

- خدا کنه بتونم تشک مخصوص هم برات بگیرم که زخمت از این بدتر نشه

قطره اشک را که در گوشه‌ چشمان مردش دید، فرصت نداد بر روی گونه‌هایش بچکد؛

-از فردا مدرسه‌ها باز می‌شه، دو تا مدرسه نزدیک هم پیدا کردم، قرار شده یه سرویس صبح بردارم، یه سرویس عصر، حساب کردم ماهی 250 تومن صافی واسه‌مون میفته، فقط یه خرده بیشتر تنها می‌مونی، باید قول بدی پسر خوبی باشی، تا من برگردم...

روز بزرگ تنهايي

جمله آقای سهرابی را مدام توی ذهنش تکرار می‌کرد: «مرد هیچ وقت گریه نمی‌کنه!»

جمله‌ای که هر پسری دوست دارد از زبان پدرش بشنود، جمله‌ای که فقط گفتنش آسان است، حتی برای آقای سهرابی! به خصوص وقتی از وحید خواست گوشه حیاط منتظر بایستد.

حالا وحید مانده بود و سنگینی کیفی که به شدت آزارش می‌داد، کیفی که پارسال درست در همین روز در دستان مادرش بود و او تنها گوشه چادر مادر را محکم گرفته بود. مادری که خیلی زود از پیش وحید رفت، درست مانند پدر.

مادرها نمی‌رفتند، هر چه ناظم مدرسه از پشت بلندگو درخواست می‌کرد که پدرها و مادرها حیاط مدرسه را ترک کنند اما مادرها نمی‌رفتند، نمی‌رفتند تا رفتن پسرهایشان را به داخل سالن مدرسه تماشا کنند! 

«خب وحید آقا با مدیرت صحبت کردم، باید بری سر کلاس سوم الف! در ضمن یادت باشه چی بهت گفتم: مرد هیچ وقت گریه نمی‌کنه!»

مرد سخت‌کوش پرورشگاه این را گفت، اشک‌هایش را پنهان کرد و رفت.

شام آخر

سطل آب را زمین گذاشت تا کمی استراحت کند، به دیوار راهرو تکیه داد و نفس عمیقی کشید، هر سال کارش همین بود، به روز اول که نزدیک می‌شد استرس عجیبی می‌گرفت، احساس می‌کرد کلی کار نیمه تمام دارد، احساسی که او را تا نیمه‌های شب کنار دستمال و سطل آب بیدار نگه می‌داشت. دلش برای صدای دخترها که «مامانی» صدایش می‌کردند حسابی تنگ ‌شده بود، اسمی که در تمام این 50 سال فقط از آن‌ها شنیده بود و البته از عروسک‌هایی که گوشه اتاقش جا خشک کرده‌اند. اما خوب می‌دانست که حالا فقط باید به صدای تکراری عروسک‌هایش دلخوش باشد.

‌- کجایی زن؟ بیا دیگه شامت از دهن افتاد!

صدای مرد سکوت سنگین حیاط کوچک مدرسه را شکست و از لای در شیشه‌ای به گوش زنی رسید که در انتهای راهرویی تاریک با خودش خلوت کرده بود...

مرد همان طور که عروسک‌ها را داخل کارتن می‌گذاشت، گفت: واسه کی داری کار می‌کنی وقتی دیگه عذرمون رو خواستن؟!!

گلريزان

امروز با روزهای دیگر برایش فرقی نداشت، مقداری نان از لای سفره برداشت، کفش‌هایش را پوشید و راه افتاد. همان چهارراه، همان آدم‌ها، همان درخواست و همان پاسخ‌ها.

این بود که روزهایش هیچ فرقی با هم نداشتند، فقط گاه خلوت‌تر و گاهی مثل امروز شلوغ‌تر از شلوغ بودند.

لابه‌لای خودروها می‌چرخید که صدایی متوقفش کرد؛

‌- آقا پسر! همه شاخه گل‌هات چند؟!

صدای مردی بود کت و شلواری و عطر زده، هنوز قیمت نداده بود که مرد گوشی تلفن همراه‌اش را نزدیک دهانش گرفت و گفت: بهش بگو برگرده، خودم یه کاریش می‌کنم، آخه این موقع صبح گل فروشی کجا بود؟ دیروز باید تعداد بچه‌ها رو دقیق حساب می‌کرد، آبرومون جلوی والدین رفت...

گل‌ها را که فروخت نگاهش را از مرد نگرفت، مردی که با عجله خودش را به مدرسه غیرانتفاعی آن سوی خیابان می‌رساند.

هنوز هم معلمم

‌- احمدی؟!

‌- حاضر!

‌- جلالی؟!

‌- حاضر!

‌- نریمانی؟! ... نریمانی؟!

‌- ببخشید آقا، حاضر!

‌- حواست کجاست نریمانی؟ اگه یکبار دیگه سر کلاس پچ پچ کنی، میام گوشت رو محکم می‌پیچونم!

‌- تو که اهل پیچوندن نبودی؟!

‌- جنابعالی سر کلاس من بودی؟ از کجا می دونی؟ من یه ابهتی داشتم که همه بچه‌ها ازم حساب می‌بردن!

‌- واسه همینه که می‌گم اهل پیچوندن و زدن نبودی، آقا جون!

‌- لباسم مرتبه؟

‌- چرا کت مشکی‌ات رو نپوشیدی، بیشتر بهت میاد

‌- گچی می‌شه، حال و حوصله غر زدن مادرت رو ندارم!

‌- مگه قراره بری پای تخته پدر؟! فقط یه تجلیل ساده است...

‌- من یه معلمم، جام کنار تخته است، کنار بچه‌ها

‌- ولی بچه‌ها دیگه شما رو نمی‌شناسن، به جز مدیر مدرسه، فامیلش چی بود؟

‌- نریمانی  

نظرات کاربران
کد امنیتی
razeghi
razeghi
٩٢/٠٧/٠١
٠
٠
ايول مستر برند. داستانك هات واقعا قشنگ بود.مرسي