ذهن زیبا
ذهن زیبا

ذهن زیبا

نویسنده : سرویس ادب و هنر

دیروز که چشم تو به من در نگريست

خلقی به هزار دیده بر من بگریست

هر روز هزار بار در عشق توام 

می‌باید مُرد و باز می‌باید زیست

ابوسعید  

 

ابرها 

گاهی پرنده می‌شوند

گاهی شکل‌های دیگر 

وگاه گاهی به ندرت

شبیه من می‌شوند

می بارند 

ناصر رعیت نواز

 

آن شد که من از عشق تو شب‌های دراز

با مه گله کردمی و با پروین راز

جستم ز تو چون کبوتر از چنگل باز

رفتم نه چنان که دیگرم بینی باز

انوری

 

... در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته‌اند

كه چرا سيمان نيست

و كسي فكر نكرد

كه چرا ايمان نيست

 و زماني شده است

كه به غير از انسان

هيچ چيز ارزان نيست

حمید مصدق

 

این دل که به شهر عشق سرگشته توست

بیمار و غریب و در به در گشته توست

برگشتی بخت و سیه روزی او

از مژگان سیاه برگشته توست

فروغی

 

در آسمان 

پنج خورشید باید

تا آنجا که تو رفته‌ای

روز باشد

کیکاوس یاکیده  

 

تو ماه را

 بیشتر از همه دوست می‌داشتی

و حالا، ماه هر شب

تو را به یاد من می‌آورد

می‌خواهم فراموشت كنم

اما این ماه

با هیچ دستمالی 

از پنجره‌ها پاک نمی‌شود

رسول یونان

 

فریاد روزها... چه‌قدر جاده، چه‌قدر چشم... روی ماه خداوند را ببوس

نظرات کاربران
کد امنیتی