دخترانه‌های یک دختر!
يادداشت‌هايى از دختران جـــــــيم به مناسبــت روز دختران

دخترانه‌های یک دختر!

نویسنده : حمیده زمانی

تمام دل‌خوشی بچگی‌های‌مان عروسک‌های‌مان بود و اسباب‌بازی‌هایی که با زور و زحمت مادرمان برایمان می‌خرید تا نقش مادری و همسری را یاد بگیریم. وقتی هم که می‌خواستیم فارغ شویم از نقش‌هایمان به بازی لی لی و تاب بازی پناه می‌بردیم و چه ذوقی می‌کردیم از لی لی و رهاشدنی که توی بالا و پایین شدنِ تاب بازی داشت یا گاهی هم روی کول بابا سوار می‌شدیم و بابا مجبور بود چهار دست و پا دور تا دور خانه ما را راه ببرد و اگر آرام می‌رفت می‌زدیم به پایش که تندتر و تندتر و قهقهه‌مان بالا می‌رفت و بچگی می‌کردیم و بابا با صدای خنده دخترانه‌مان قند توی دلش آب می‌شد و می‌گفت چشم دخترِ بابا! گاهی اصرار می‌کردیم که قابلمه زیر پایمان بگذاریم و جلوی سینک ظرفشویی بایستیم و ادای مامان را در بیاوریم و شروع کنیم به ظرف شستن و هی بگوییم بابا ببین من بهتر از مامان ظرف‌ها را می‌شویم و بابا می‌گفت آره دخترم تو مامان خوبی می‌شوی و تشویق‌مان می‌کرد به مادرِ خوب بودن...یادش بخیر! توی ظرف‌ها و فنجان‌های پلاستیکی‌مان از غذاها و میوه‌هایی که مامان بهمان می‌داد می‌ریختیم تا جلوی مهمان‌هایمان بگذاریم و یادمان باشد که قرار است کدبانوی خوبی باشیم. یادمان باشد که در آینده‌ای نه چندان دور یعنی همین الانی که هستیم دیگر قرار نیست نقشی بازی کنیم بلکه قرار است مادر باشی به ما هو مادر! همسر باشی  به ما هو همسر! زن باشی به ما هو زن! و تمام این‌ها را از همان کودکی تمرین می‌کردیم... 

نظرات کاربران
کد امنیتی