آســــــان  اما شــــــدنی!
روايت جـــيم از دو سبـــــــــك برگزارى مراسم ازدواج

آســــــان اما شــــــدنی!

نویسنده : امیر سعید صبا

معمولا حد فاصل ماه مبارک رمضان با ماه محرم روزهای پر ترافیک عروسی است، در این فرصت 3 ماهه بسیاری از دختر و پسرهای جوان، زندگی مشترک خود را زیر سقف آرزوهایشان آغاز می‌کنند.  

به قول مجری‌های اخبار «به همین مناسبت» تصمیم گرفتیم به سوژه‌اي بپردازیم که شاید کمی نخ‌نما باشد، اصولا پرداختن به سوژه‌های نخ‌نما جیگر شیر و یا مغز موجود دیگری را طلب می‌کند، چرا که به دلیل نخ‌نما و پوسیده بودن سوژه هر لحظه ممکن است زهوارش در برود! اما ما تصمیم گرفتیم این بار مثل بقیه شعاری حرف نزنیم و بگذاریم آدم‌هایی در این باره حرف بزنند که تجربه‌اش را داشته‌اند. 

اما شاید فکر کنید موضوع این هفته گزارش جیم فقط یک شعار است، راستش خودمان هم تا قبل از تهیه این گزارش همین احساس را داشتیم! احساسی که می‌گفت برگزاری «ازدواج آسان» تنها یک شعار است که  در لابه‌لای صفحات روزنامه‌ها می‌توان ردی از آن یافت... 

دست پر، گلیم کوچک!

اما برای این که حداقل به خودمان ثابت کنیم اعتقاد به ازدواج آسان در نظر همه مردم فقط یک شعار نیست، ابتدا سراغ آدم‌هایی رفتیم که برگزاری مراسم پرشکوه و مجلل جشن ازدواج برایشان چندان زحمتی ندارد، اما تصمیم گرفته‌اند طور دیگر زندگی مشترک‌شان را آغاز کنند. دست‌ این زوجین جوان نه تنها راحت به دهانشان می‌رسد بلکه یکی دو دور هم دور سرشان می‌چرخد! آن‌ها در واقع همان افرادی هستند که در اصطلاح ما، پول‌شان از پارو بالا می‌رود. ولی با این حال پایشان را کمتر از گلیم‌شان برداشته‌اند. 

وارد بازی نشدم

خودرواش یک «تویوتای I30» آلبالویی است، می‌گوید کادوی پدرشوهرش است به مناسب ازدواجش. «راحله» 22 سال دارد و بهار امسال زندگی مشترک خود با وحید را آغاز کرده است، پدرش را بازرگان و همکار پدرشوهرش معرفی می‌کند، با این که به گفته خودش وضع مالی خانواده‌هایشان خوب – البته از نظر عامه جامعه خیلی بیشتر از خوب- است ولی طبق آن چه می‌گوید مراسم ازدواجی بسیار معمولی داشته‌اند و تنها قسمت تشریفاتی آن همین کادوی پدرشوهر جان بوده که برای شکسته نشدن دلش، مورد قبول عروس خانم واقع می‌شود. 

او درباره جزئیات مراسم ازدواجش می‌گوید: وحید در تهران دانشجو است، او این ترم فارغ‌التحصیل شد، اما ترم قبل تصمیم گرفت که در جشن ازدواج دانشجویی دانشگاه‌اش شرکت کند، البته جشن خیلی بزرگی نبود، من هم به نظر او احترام گذاشتم، راستش اول به پدر و مادرهایمان نگفتیم که تصمیم داریم تمام مراسم‌مان همین باشد، آن‌ها فکر می‌کردند که تصمیم داریم فقط به صورت نمادین در این جشن شرکت کنیم و مراسم اصل کاری را در مشهد برگزار خواهیم کرد، حتی پدر وحید یکی از هتل‌های مشهد را هم رزرو کرده بود، چون می‌دانستیم به شدت با این کار مخالفت می‌کنند، اولش به آن‌ها چیزی نگفتیم، بعد هم در برابر عمل انجام شده قرار گرفتند دیگری نتوانستند مخالفت کنند!

او درباره دلیل این کارش می‌گوید: اگر به شما جزئیات ریخت و پاش‌های مجالس عروسی اقوام نزدیک خودم و وحید را بگویم شاید باورتان نشود، از شاباش‌هایی 50 هزار تومانی بگیرید تا شام‌های آن‌چنانی. ولی واقعا من پس از شرکت در این مراسم حس خوبی نداشتم، احساس می‌کردم در یک مسابقه شرکت کرده‌ام یا یک چیزی شبیه مانور و باید خودم، همسرم و خانواده‌یمان آماده باشیم که بهتر و مفصل‌تر از آن را برگزار کنیم و گرنه به طرز وحشتناکی بازی و آبرویمان را باخته‌ایم، برای همین اصلا تصمیم گرفتم مراسمی نداشته باشم، چون اگر وارد این بازی می‌شدیم باید تا آخرش می‌رفتیم.

چشم‌های گرد شده‌ای که کارایی ندارد!

«مسعود» تک پسر خانواده است، خانواده‌ای که «پزشکی» شغل موروثی آنان است، او 24 سال پیش زمانی که تنها 13 سال داشت به همراه دایی خود که در کانادا طبابت می‌کرد، به این کشور رفت و اکنون نیز مقیم آن‌جاست. اما رگ و ریشه ایرانی خود را حفظ کرده طوری که سال گذشته وقتی تصمیم به ازدواج می‌گیرد مثل بسیاری از پسرهای ایرانی اول موضوع را به مادرش که در تهران زندگی می‌کند، مطرح می‌کند و کمی بعد با پیشنهاد خانواده با یک دختر خانم ایرانی ازدواج می‌کند. او در یک گفت‌وگوی کوتاه که به لطف اینترنت انجام شده، درباره مراسم ازدواجش می‌گوید: برگزاری عروسی در فامیل ما تنها جشنی برای ازدواج دو نفر با یکدیگر نیست، بلکه یک مزون بزرگ مُد از جدیدترین لباس‌ها، آرایش‌ها، خودروها و ... چه برای خانم‌ها و چه برای آقایان است. به غیر از دعوت از گروه‌های موسیقی معروف حتی اخیرا باب شده بود که طرف داماد یا عروس با پرداخت مبلغی به یکی از بازیگران سینما یا بازیکنان تیم فوتبال او را به عنوان مهمان ویژه به مجلس خود دعوت می‌کردند! از طرفی همه فامیل با توجه به مقیم بودن من در کانادا منتظر بودند یک عروسی خیلی مفصل بگیرم و کلا بترکانم ولی من با وجود این که از نظر مالی امکان برگزاری این چنین مراسمی را داشتم از آن صرف نظر کردم و تنها یک مهمانی مختصر گرفتیم و سفری هم به مشهد برای شکرگزاری داشتیم.

البته مادرم به شدت مخالف بود و حتی چند روز با من صحبت نمی‌کرد اما پدرم و خانواده همسرم تصمیم‌گیری را به عهده خودمان گذاشته بودند. 

آن طور که مسعود می‌گوید به اصرار خودش، خانواده‌اش مابه‌التفاوت مراسم جشن ازدواج او را به یک خیریه بخشیده‌اند تا جوانانی که توان برگزاری مراسم را ندارند بتوانند ازدواج کنند و سر و سامان بگیرند. مسعود می‌گوید: اگر چه نه من آن‌ها را می‌شناسم و نه آن‌ها مرا، ولی احساس می‌کنم دعای خیر این افراد در این مملکت غریب خیلی بیشتر به درد من و همسرم می‌خورد تا شکم‌های ور آمده و چشم‌های گرد شده اقوام از بابت مراسم من!

دست خالی، گلیم بزرگ!

باید اعتراف کنم دسته دوم از آدم‌هایی که مقابل ضبط صوت ما نشستند، به مراتب بیشتر از دسته اولی‌ها بودند، هر چقدر برای پیدا کردن آدم‌های دسته اول مشقت کشیدیم و به آشنا و غریبه رو انداختیم اما یافتن دسته دومی‌ها دور از جان‌تان و جان‌شان، مثل پیدا کردن نخود و لوبیا در یک دکان خواروبار فروشی بود. آن‌ها آدم‌هایی بودند تحصیل کرده و آبرومند ولی با درآمدهایی متوسط! با این حال سنگ بزرگی برداشته بودند و یک مراسم آن چنانی برای ازدواجشان برگزار کرده بودند، مراسمی بزرگ‌تر از گلیم خودشان ...

خودرویی که خرج عروسی شد تا خودروى عروس!

«تا آن روز کسی در فامیل ما مراسم ازدواجش را در باغ نگرفته بود، وقتی به همسرم و خانواده‌ام گفتم که قصد دارم مراسم را در یکی از باغ‌های شهر و البته خیلی مفصل برگزار کنم، خیلی خوشحال شدند، به خصوص پدرم که به دلیل تنگدستی نگران مراسم ازدواج من بود» 

این‌ها صحبت‌های بهروز است، کسی که برای اولین بار درب بزرگ «باغ تالار» را به روی اقوامش باز کرده است! بهتر است ادامه ماجرا را از زبان خودش بخوانید: «راستش از این که می‌دیدم چطور فامیل انگشت به دهن محو پذیرایی جشن ازدواج من شدند احساس غرور می‌کردم، حسادت را در چشمان بعضی‌هایشان می‌دیدم و راستش از این بابت کیف می‌کردم، احساس می‌کردم این مراسم به خصوص مقابل فامیل همسرم مرا بیش از پیش سربلند خواهد کرد و احترام بیشتری به من و خانواده‌ام خواهند گذاشت ...

ولی اولین روزی که بعد از یک هفته مرخصی مجبور شدم با اتوبوس به سر کار بروم به شدت از کرده خودم پشیمان شدم! چون برای تامین مخارج عروسی مجبور شده بودم، خودرویی که هنوز 2 قسط از اقساطش مانده بود را بفروشم! یک پژو آردی نقره‌ای که دیگر بعید می‌دانم با این قیمت‌ها بتوانم یکی مثل آن را بخرم. 

اما چیزی که بهروز را بیشتر ناراحت می‌کند این است: یک سال بعد از ازدواجم، زن عمویم را در خیابان دیدم که به شدت از من گلایه داشت، او که به رو راستی و صداقت در فامیل شهره است به من گفت: آقا بهروز از وقتی تو آن مراسم را گرفتی پسر عمویت احسان هم خودش را مجبور کرده که مراسم مفصلی برای ازدواجش بگیرد، برای همین تمام پس‌اندازش را می‌خواهد برای ازدواجش خرج کند!

شبی که تا 3 سال دیگر فراموشش نمی‌کنم!

خودش را «فرهنگی بازنشسته» معرفی می‌کند، وقتی انتظار مرا برای ادامه معرفی‌اش می‌بیند، می‌گوید: چه چیز بیشتری می‌خواهید بدانید؟! این دو کلمه خودش گویای همه زندگی ماست، همین دو کلمه برای گفتن همه مشکلاتم کفایت می‌کند!

او همه فرزندانش (2 دختر و 2 پسرش) را به خانه بخت فرستاده است، جشن ازدواج آن‌ها را در «خانه معلم» برگزار کرده و کادوی عروسی‌شان نیز یک سفر کربلا بوده است، البته به غیر از فرزند آخری!

این پدر دوست داشتنی که حتی دوست ندارد نامش به صورت مخفف در جیم چاپ شود – چون می‌گوید همه فامیلش جیم را با دقت می‌خوانند- درباره مراسم ازدواج ته‌تغاریش می‌گوید: «فرزندان دیگرم قانع‌تر هستند اما این آخری چون دانشگاه رفته کمی سختگیرتر است، البته مادرش هم هوایش را دارد، چه آن زمان که دختر خانه بود و کلی خرج اضافی روی دست من می‌گذاشت و چه برای شب عروسی‌اش! شبی که حداقل تا 3 سال دیگر فراموشش نمی‌کنم.

راستش اصرارهای دختر و همسرم باعث شد برای گرفتن یک مجلس به قول خودشان آبرومندانه و همچنین دادن یک جهيزیه درست و حسابی به غیر از پس اندازی که داشتم یک وام 15 میلیون تومانی هم دریافت کنم. حقیقتش در فامیل ما رسم است که مجلس نامزدی به عهده خانواده دختر و مجلس ازدواج هم به عهده خانواده پسر است، اما چون ما مجلس نامزدی نداشتیم قرار شد سهم مهمان خودمان را بدهیم، آن هم یک مهمانی در یک هتل و با غذای سلف سرویس! هر چه به همسرم گفتم فامیل ما را چه به این جور غذاها، به خوردش نرفت که نرفت! پایش را توی یک کفش کرده بود که ما جلوی خانواده داماد آبرو داریم! حالا من مانده‌ام و 3 سال آینده که باید ماهی 530 هزار تومان قسط بدهم، آن هم فقط برای یک شب، شبی که یک عده آمدند، خوردند و رفتند!» 

نظرات کاربران
کد امنیتی