حکايت‌هايي براي گرم کردن اجاق فکر

حکايت‌هايي براي گرم کردن اجاق فکر

نویسنده :

آن‌چه پيش رو داريم تعدادي از حکايت‌هاي کوتاه و طنازي هستند که ما مانند آن‌ها را بارها و بارها از آدم‌هاي اطرافمان شنيده‌ايم. حکايت‌هايي که در ادبيات کشورهاي شرقي و همين‌طور ايران براي آموزش و بيان حکمت توسط بزرگان هر سرزمين نوشته مي‌شد. ما ايراني‌ها که هميشه اهل طنز و کنايه بوده‌ايم به اين داستان ها و ظرايفشان عادت کرده‌ايم و گاه شده است که از کنارشان به سادگي گذشته‌ايم. در اواخر سال گذشته کتابي به بازار آمد که ترجمه‌اي از 60 حکايت کوتاه فلسفي ‌از سراسر جهان بود. حکايت‌هايي که بيان کننده سؤال و فلسفه‌اي در زندگي هستند. مطالعه اين مجموعه با اين نگاه خالي از لطف نيست. ‌جمله‌اي که از سوي گردآورنده کتاب در مقدمه مجموعه آمده است نيز مي‌تواند شما را در پيگيري حکايت‌ها و افسانه‌هاي ايراني مشتاق‌تر کند. «کشورهايي که افسانه ندارند، محکومند که از سرما بميرند.» در اين شماره تعدادي از اين حکايت‌ها را براي شما بازگو کرده‌ايم. اميدوارم در آغاز سال جديد اين حکايت‌ها اوقات شما را گرم و پر رونق کنند.

راهب‌ها و خرگوش‌ها
دو راهب در دشت نزديک دير نشسته بودند. در همان وقت خرگوش‌هايي آمدند و دور و بر يکي از راهب‌ها شروع به بازي کردند. راهبي که تنها و بدون خرگوش نشسته بود، حيرت زده گفت: «عجيب است! تو بايد آدم مقدسي باشي... همه خرگوش‌ها دور تو جمع شده‌اند. ببين همه‌شان از من فرار مي‌کنند. واقعا بگو ببينم جريان چيست؟» دوستش در جواب گفت: «هيچ جرياني در کار نيست. تمام ماجرا اين است که من گوشت خرگوش نمي‌خورم.»

افسانه ذن

دزد تبر
کشاورزي تبرش را پيدا نمي‌کرد. گمان کرد که پسر همسايه‌شان تبر را دزديده است. او را زير نظر گرفت. طرز راه رفتن پسر ‌همسايه شبيه طرز راه رفتن تبر دزدها بود. صورتش شبيه صورت تبردزدها بود. حرف‌هاي ‌پسر همسايه کاملا شبيه حرف‌هاي تبردزدها بود. همه حالت‌ها و رفتارهاي پسر همسايه مرد کشاورز را متقاعد کرد که او دزد تبر است. اما، به طور اتفاقي، وقتي مرد کشاورز داشت چوب‌ها را جابه‌جا مي‌کرد، تبرش را پيدا کرد. روز بعد، وقتي پسر همسايه را ديد، چيزي در او نديد، نه در طرز راه رفتنش، نه در حالتش، نه در رفتارش، که به نظر بيايد او دزد تبر است.

حکايتي چيني

هزارپا
هزارپاي بي‌خيال و خوشبختي زندگي آرام و آسوده‌اي داشت تا اين‌که روزي وزغي که در آن حوالي زندگي مي‌کرد، سؤال سختي از او پرسيد. وزغ از هزارپا پرسيد: «موقع راه رفتن پاهايت را به چه ترتيبي مي‌جنباني؟» هزارپا که از سؤال وزغ خيلي مضطرب ‌و آشفته شده بود، بلافاصله به سوراخش رفت تا حسابي فکر کند. اما او هر چقدر به مغزش فشار آورد، نتوانست جواب سؤال را پيدا کند. هزارپا آن قدر خود را سؤال پيچ کرد که سرانجام نتوانست پاهايش را براي حرکت بجنباند. براي همين در سوراخش ماند و از گرسنگي مرد.

داستاني از چين باستان

فن شمشيربازي
مرد جواني پيش مربي فنون رزمي رفت و از او پرسيد: «استاد، من مي‌خواهم شمشيربازي ياد بگيرم. چند وقت طول مي‌کشد اين کار را بياموزم؟»

- ده سال

- اين که خيلي طولاني است. من چنين وقتي ندارم.

- پس بيست سال

- ولي اين مدت خيلي زياد است!

- بنابراين سي سال!

حکايت ذن

دو صندل
در هند قطارها هميشه شلوغ و پر جمعيتند. روزي مسافري روي سقف واگني نشسته بود. ناگهان لنگه صندلش درآمد و به بيرون افتاد. او بلافاصله لنگه ديگر صندل را ‌نيز از پايش درآورد و به بيرون انداخت. مسافري که کنارش نشسته بود، از ديدن اين کار تعجب کرد و دليلش را پرسيد. مرد جواب داد: «آخر من نمي‌دانم با اين لنگه صندل چه کنم. اگر هم کسي آن يک لنگه را پيدا کند، نمي‌داند با آن چه کند، چون برايش فايده‌اي ندارد. چه بهتر که هر دو لنگه را به دست بياورد.»

داستاني از هندوستان معاصر

خارپشت‌ها
در يک روز سرد زمستاني، چند تا خارپشت به هم چسبيده بودند تا گرمشان شود. اما قدري به هم نزديک بودند که خارهايشان به تن همديگر فرو رفت و مجبور شدند از هم فاصله بگيرند. وقتي دوباره سردشان شد، بنا بر غريزه دوباره به هم نزديک شدند... اما باز هم نوک خارهاي همديگر را در تن خود حس کردند. آن‌ها چند با به هم نزديک شدند و فاصله گرفتند تا سرانجام فاصله مناسب از يکديگر را پيدا کردند.

حکايتي از فيلسوف آلماني/ شوپنهاور

عقرب و قورباغه
عقربي کنار مرداب زندگي مي‌کرد و دلش مي‌خواست به آن طرف برود. پس پيش قورباغه رفت و گفت: «خواهش مي‌کنم من را بر پشت خود سوار کن و کمکم کن تا از مرداب رد شوم!» قورباغه گفت: «عجب ديوانه‌اي هستي. اگر اين کار را بکنم، من را نيش مي‌زني و مي‌ميرم!» عقرب جواب داد: احمق نشو. نيش زدن تو چه فايده‌اي براي من دارد؟ اگر تو را نيش بزنم غرق مي‌شوي، و من هم مي‌ميرم چون شنا کردن بلد نيستم...» سرانجام، پس از جر و بحث‌هاي زياد، قورباغه قانع شد و عقرب را پشت خود سوار و حرکت کرد. اما در وسط مرداب، قورباغه سوزش نيش عقرب را حس کرد و سم اندام‌هايش را سست کرد. قورباغه فرياد کشيد: «ببين چه کردي، من را نيش زدي و حالا مي‌ميرم.» عقرب جواب داد: «مي‌دانم. متاسفم. اما به اقتضاي طبيعتم رفتار کردم.» و هر دو در باتلاق غرق شدند.

يک داستان آفريقايي

گاو در جزيره
گاوي بود که در جزيره‌اي پوشيده از علوفه پرپشت و سرسبز به ‌سر مي‌برد. در تمامي مدت روز تا غروب، مي‌چريد و چاق مي‌شد و به محض اين‌که شب فرا مي‌رسيد و همه جا تاريک مي‌شد، گاو ديگر نمي‌توانست چمنزار سرسبز را ببيند. آن وقت نگران مي‌شد. پس به فکر روز بعد مي‌افتاد که احتمالا چيزي براي خوردن ندارد و قطعا از گرسنگي مي‌ميرد. اين نگراني باعث لاغري او مي‌شد. اما صبح، با طلوع خورشيد از خواب برمي‌خاست و دوباره خوردن علف‌هاي ترو تازه را شروع مي‌کرد. دوباره چاق مي‌شد و پس از تاريکي هوا باز همان اضطراب و نگراني ‌به سراغش مي‌آمد و دوباره لاغر مي‌شد.

حکايتي از

جلال‌الدين مولوي

نظرات کاربران
کد امنیتی