روزمره آنلاین
روزمره آنلاین

روزمره آنلاین

نویسنده : نرگس رضاپور

مقدمه

 وبلاگ فضایی

شنیدید که اگر سرعت‌مان از سرعت نور بیشتر شود می‌توانیم به آینده سفرکنیم این اتفاق که تا امروز برای کسی نیافتاده اما یک عده از وبلاگ‌نویسان کار کشته در همین دوربرمان وجود دارند که از مدت‌ها پیش به فکر آینده دنیای وبلاگ‌نویسی افتاده‌اند و دست نوشته‌ها و آثار خودشان را برای آیندگان می‌فرستند. البته این فرستادن‌ها نه تنها با سرعت نور نمی‌باشد که چه بسا سرعتی کمتر از سرعت اینترنت پرسرعتی دارد که حتی ADSL دارها آرزوی داشتنش را دارند! 

از وبلاگ «یک بیشه»

 حلقه معرفت

این روزها که می‌خوانمش، به این Loop فکر می‌کنم؛ اطاعت-شناخت، شناخت-اطاعت بیش‌تر، اطاعت بیش‌تر-شناخت بیش‌تر، ... و این‌که كجايش ايستاده‌ام یا اصلا واردش شده‌ام؟! ! !  اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد اُولِى الاَمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْخدايا درود فرست بر محمد و آل او آن بزرگانى كه واجب كردى بر ما فرمانبرداري‌شان را و بوسيله این اطاعت، منزلت و مقامشان را به ما شناساندى

از وبلاگ «هوران»
 فصل صبر
علی هر وقت قرآن می‌خواند و می‌رسید به آیه‌های امتحان، می‌گفت: «زینب!  دخترم خودت را مخاطب این آیه‌ها بدان» علی خودش از این آیه‌ها بود. شهادتش نه اولین امتحان زینب بود و نه آخرینش! 
ازوبلاگ «یک رب مانده»
 تک تیرانداز
پاک کردن عرق دست، یک ریسک بزرگ بود. ممکن بود با برداشتن انگشت، سوژه ظاهر شود و همین غفلت در حد ثانیه، همه زحمت‌ها رو به باد می‌داد. فکر کردن به شلیک دوم امکان نداشت. محل تقاطع دو خط عمودی و افقی دوربین اسلحه کاملا روی نقطه عبور سوژه تنظیم شده بود . لحظه حساس نزدیک می‌شد. ضربان قلب تک تیر انداز شدت گرفت. به یاد دوستان از دست رفته‌اش افتاد. می‌دونست که آرزوی همه‌شون نشوندن یک نقطه سیاه وسط پیشونی سوژه است. رسیدن سوژه رو حس کرد. سوژه وارد حوزه‌ی دید تک تیر انداز شد که برق گیم‌نت رفت.
از وبلاگ «هفتانه»
 دوتا مامان
امیر حسین می‌دود طرفم. چشم‌هایش از خوشحالی برق می‌زند «من دو تا مامان دالم... دو تا مامان دالم (دارم)!» با چشم‌های گرد شده نگاهش می‌کنم «چی؟!» باز جیغ می‌کشد و انگشت‌های دستش را به علامت دو نشان می‌دهد «دو تا مامان!»
می‌روم توی فکر... «مربی مهدکودک را مادر دومش فرض کرده؟ مامان جون حرفی زده؟ کسی را با پدرش دیده؟ پسرعمویش چیزی در مورد مزیت‌های داشتن سه مامان! (چون واقعا سه تا مامان دارد!) بهش گفته؟! هاج و واج یک نگاه به امیرحسین می‌کنم، یکی به مهدی. او هم گیج شده «چی می‌گی امیرحسین؟!» امیرحسین غش‌غش می‌خندد. از آن خنده‌ها که ته ندارد و 
هر وقت این‌طور ریسه می‌رود، دلم برایش ضعف می‌رود و هوس می‌کنم لپ‌هایش را محکم بوس کنم. شانه‌های کوچکش را محکم می‌گیرم و توی صورتش خیره می‌شوم «یعنی چی دو تا مامان؟!» امیرحسین لبش را کج می‌کند. مردمک چشم‌هایش از هم دور می‌شوند و خیره به من ماتش می‌برد. وحشت می‌کنم «تو رو خدا دوباره تشنج نکن... من طاقت ندارم... تو که تب نداری آخه...» و پسرکم با چشم‌های لوچ فریاد می‌کشد «دو تا شدی! دو تا شدی!» مهدی پقی می‌زند زیر خنده «می‌بینی چقدر دیوونه‌اس مامان!  چشماش رو چپ می‌کنه که همه رو دوتایی ببینه!» من را می‌گویید، دقیقا مصداق این اسمایلی شدم :| یعنی دهنم کاملا آسفالت شد!  
معرفي وبلاگ
http://bepesaram.blogfa.com
 برسد به دست آینده
«آن‌چه من از فرزندانم و به فرزندانم می‌نویسم!  عليرضاي من اسفند 85 به دنيا آمده و حسينم خرداد 90. من يك مادر 28 ساله هستم كه يك دنيا برايشان حرف دارم.» با خواندن معرفی وبلاگ به خوبی محتوای آن مشخص می‌شود، اما مسئله مهم درباره این وبلاگ این است که مادر28 ساله وبلاگ «برسد به دست آینده» این محتوای به ظاهر کاملا خانوادگی‌اش را در یک قالب اولا زیبا و چشم‌نواز و دوما بسیار ساده و روان با دسته‌بندی هوشمندانه ارئه کرده‌است به طوری که هر عضو خارج از این خانواده می‌تواند با خواندن پست‌ها نهایت لذت و استفاده را ببرد.
نظرات کاربران
کد امنیتی