اهدای یک زندگی

اهدای یک زندگی

نویسنده : امیر سعید صبا
صدای ترمز، سکوت کویر را شکست. و آن داستان تکراری دوباره تکرار شد....
از دوران مدرسه همکلاسی‌هایش «تی‌تیش مامانی» صدایش می‌کردند. مادرش این قدر نگرانی سلامتی‌اش بود که این وسواس را به او هم منتقل کرده بود، این قدر در دوران بچگی از دکتر و بیمارستان ترسانده شده بود که روپوش سفید می‌دید رنگ رخسارش از گچ دیوار هم بی‌رنگ‌تر می‌شد. 
«هنوز داره نفس می‌کشه، بیاریمش بیرون» ...
هیچ صدایی اما نمی‌شنید، دردی هم احساس نمی‌کرد...
اما روزگار کودکی گذشت و امین با همین خصلت‌ها و ترس‌ها بزرگ شد، آن قدر بزرگ که حالا برای خودش مهندسی شده بود و برو و بیایی داشت.
بالاخره از لای آهن پاره‌های به جامانده از خودرو بیرون آورده شد، خواب آلودگی راننده، سرعت بالا، پیچ تند و ترمزهایی که به خوبی عمل نکرده‌اند، این‌ها همه دست به دست هم داده بود تا اکنون شیشه جلوی خودرو از خون دیده نشود! 
روحیه امین در تمام این سال‌ها اما تغییر نکرده بود، او هنوز هم از دکتر و درمانگاه می‌ترسید. همکاران امین که متوجه این خصوصیت او شده بودند، از سر شیطنت برایش نقشه‌ای کشیدند...
«اتاق عمل رو آماده کنین، باز یه تصادفیه دیگه آوردن، خدا می‌دونه تا این پیچ لعنتی درست بشه چند نفر رو میارن این جا، به دکتر هم خبر بدین زودتر خودش رو برسونه»
دعوت به یک همایش، تنها یک نقشه بود تا دوستانش او را به یکی از پایگاه‌های اهدای خون بکشانند، آن‌ها نمی‌توانستند به زور امین را به تخت ببندند، فقط می‌خواستند او را تا یک قدمی آمپول و سرنگ بیاورند و از زرد شدن رنگ و روی او کمی بخندند، اما امین با دیدن جمله‌ای بر دیوار اتاق تصمیم دیگری گرفت، تصمیمی که خنده را از لبان دوستانش زدود، جمله اما ساده و تکراری بود: اهدای خون، اهدای زندگی است.
-: گروه خونی مصدوم چیه؟
-: اوی مثبت آقای دکتر
-: ذخیره خونی اوی مثبت به قدر کافی داریم؟
-: بله دیروز آوردن
پرستار کارت ملی‌ امین را گرفت و پرسید:
-: دفعه اولی یه که خون می‌دید؟
-:بله
-: گروه خونی‌تون رو می‌دونید؟
-: فکر کنم ... اوی مثبت، البته مطمئن نیستم!
-: اسم مجروح چیه؟ به بستگانش اطلاع دادین؟
-: روی کارت ملیش نوشته ... امین، ... امین حکیمیان.
نظرات کاربران
کد امنیتی
m@rchan
m@rchan
٩٢/٠٤/٢٨
٠
٠
اخخخخخخخخی چه باحال
پربازدیدتریـــن ها
درباره فردوسی و ادبیات حماسی به مناسبت روز بزرگداشت این شاعر نامی

حکیم زبان فارسی

٩٦/٠٢/٢٨
برگزیده سایت

اضافی‌ها را قیچی کنید!

٩٦/٠٢/٢٨
کافه جهان نما

چین، سرزمین دیوار بلند اعتماد

٩٦/٠٢/٢٨
گزیده‌هایی درباره بهداشت فردی در فصل گرم

خرده جنایت‌های شهروندی!

٩٦/٠٢/٢٨
دات کام

روباتی برای نجات حجم اینترنت‌شما

٩٦/٠٢/٢٨
شاخ هفته

روزی روزگاری وبلاگ نویسی

٩٦/٠٢/٢٨
جارچی 486

اندر حکایت فردای انتخابات

٩٦/٠٢/٢٨
شگرد خفن

نکات طلایی مرورگر که تا به حال نمی‌دانستید

٩٦/٠٢/٢٨
درباره الکساندر نوری که به یکی از شگفتی‌های امسال بوندس لیگای آلمان تبدیل شده است

نور علی نور!

٩٦/٠٢/٢٨
یادداشت شفاهی

مردم هنوز هم به ادبیات‌حماسی نیازمندند

٩٦/٠٢/٢٨
مینی‌ها

مینی 486

٩٦/٠٢/٢٨
کوتاه و خودمانی درباره این‌که چرا شرکت در انتخابات خیلی خیلی خیلی مهم است

می‌سازمت به رای

٩٦/٠٢/٢٨

ایران، یک کیس خاص

٩٦/٠٢/٢٨
جالباسی

دمپایی‌های الماس نشان!

٩٦/٠٢/٢٨
مینیمال

شورای خوشگل‌ها

٩٦/٠٢/٢٨
گفت‌وگوی جیم با «رضا علیپور» قهرمان سنگ نوردی جهان

خوشحالم توانستم رکوردی را به نام ایران ثبت کنم

٩٦/٠٢/٢٨
خیلی کوتاه و مختصر درباره دلایلی که رای دادن را لازم می‌کند

يك رد گزينه جمع و جور!

٩٦/٠٢/٢٨
وقتی «کافه بازار» جای نفس کشیدن به رقبایش را نمی‌دهد حتی اگر بهتر باشند

#فروشگاه_اندرویدی

٩٦/٠٢/٢٨
پایان‌نامه

پنج‌شنبه چه بنویسم

٩٦/٠٢/٢٨

«رای دادن» لازم است ولی کافی نیست

٩٦/٠٢/٢٨
تبلیغات
تبلیغات